eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ مهرناز خانم مدام قربان صدقه ی نجابت الینا میرفت و توجهی نداشت که شاید یک عدد قلب با این حرف ها از کار بیفتد یا برعکس تند تر خودش را به در و دیوار بکوبد... میگفت و امیر فرار میکرد... میگفت و امیر در اتاقش پناه میگرفت... برنامه ی همه جور شده بود... آقای رادمهر،کلاس های تابستانه ی دخترا،همه چیز حل بود برای رفتن... همه چیز جز دل امیر... اول از رفتن امتناع کرد ولی مگه میتونست در جواب چشم غره های مادرش بگه نه؟! به ناچار همه باهم روز دوشنبه شیراز رو به مقصد تهران ترک کردن... 🍃 مانتو کتی صورتی رنگی که با رایان خریده بود رو با شال و شلوار سفید پوشید... آرایش کمرنگ و ملیحی روی صورت نشوند و با لبخند و استرس به دختر توی آینه خیره شد... ینی داشت به آرزوش میرسید؟! ینی خواب نبود؟! چقدر شبیه خواب ها و رویاهای شیرینش بود... نه این شیرین تر بود...این واقعی بود... 🍃 دکمه ی آستینای پیرهن سفیدش رو بست.جلو آینه کت مشکیشو تنش کرد و به خودش خیره شد... ابرویی برای خودش بالا انداخت و زیر لب گفت: _نه بابا...انگار کت و شلوار دامادی به ماهم میادا... صدای کریستن از چارچوب در اتاق بلند شد: +صدالبته... با خنده برگشت سمت در: _فضولی؟! کریستن ابرویی بالا انداخت: +شک نکن... رایان نگاهی به قد و بالای کریستن کرد... اونم پیرهن سفید با کت تک مشکی و شلوار کتون مشکی پوشیده بود... با تحسین گفت: _نه بابا...انگار یکی قصد داره امشب دل ماریا رو ببره... کریستن لبشو پایین داد و گفت: +شاید... رایان بار دیگه براندازش کرد و گفت: _کراواتت؟! کریستن شیطون و زیرکانه چشمکی زد و گفت: +خواستیم با برادرمون ست باشیم... رایان به زیرکی رایان خندید... میدونس کریستن یه بوهایی برده و میدونه رایان،دیگه رایان سابق نیست... 🍃 رایان زودتر از مادر پدرش از خونه بیرون زد تا بره دنبال الینا... دو دقیقه بعد از فشردن زنگ آیفون در باغ باز شد و الینا اومد بیرون... اما بیرون اومدنش همانا و خیره شدنشون به همدیگه همان... این اولین بار بود که الینا رایان رو با این جور کت شلوار میدید... تاحالا همیشه و همه جا رایان رو با تیپ اسپرت دیده بود و حالا... رایان زودتر به حرف اومد و به شوخی گفت: +ببخشید خانم من با الینا کار داشتم... الینا خندید و گفت: _چکارشون دارین؟! رایان سرشو زیر انداخت و گفت: +نه فقط باید به خودشون بگم که خیلی دوسش دارم... الینا قدمی به سمت رایان برداشت و دستشو گذاشت رو یقه کت رایان و با ناز گفت: _اوو...خوش به حال الینا خانووم... بعد چشمکی زد و در حالیکه میرفت سمت در ماشین گفت: _حالا نمیشه من جای الینا خانوم بیام؟! رایان برگشت زل زد تو چشمای شیطون الینا و گفت: +آخه خانوم شما زیادی خوشکلی...یه وقت دیدی دزدیدمت شر شدا... الینا خنده ی از ته دلی کرد و گفت: _کاش همه دزدا انقدر خوشکل و خوش تیپ بودننن... 🍃 بی سر و صدا صیغشونو لغو کردن و با عاقد هماهنگ کردن چیزی از دین رایان نگه... ساعتی بعد همه اومدن و اول خیلی عادی با الینا سلام کردن... انگار نه انگار که الینا مدت طولانی ازشون دور بوده... البته نادیا چند ثانیه ای الینارو در آغوش گرفت و سفارش پسرش رو کرد... ماریا هم گرم و طولانی الینا رو بغل کرد و گریه کرد... عاقد خواست شروع به خوندن خطبه کنه که خانواده ی رادمهر با سروصدای دوقلوها وارد شدن... به محض ورودشون الینا با شوق و خنده و رایان با تعجب از حضور امیرحسین از جا بلند شدن... مهرناز خانم و دوقلوها مهربون الینا رو بغل کردن... حتی آقای رادمهر هم پدرانه رایان رو در آغوش گرفت و امیرحسین هم دست داد... الحق که مهر و محبت ایرانیها یه چیز دیگه بود... خانواده ی الینا و رایان انگار زیاد از حضور افراد جدید راضی نبودن ولی خب فقط یه امروز نیاز به تحمل بود... بالاخره عاقد شروع کرد... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
📕 تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند. تا بار بخرند و به شهر خود برگردند. مرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کارونسرایی می‌رفتند، مبلغ کمی پول می‌داد تا غذا بخرد و خودش به غذاخوری کارونسرا رفته و بهترین غذاها را سرو می‌کرد. غلام جز نان و ماست و یا پنیر، چیزی نمی‌توانست در راه بخرد و بخورد. چون به شهر شام رسیدند، بار حاضر نبود. پس تاجر و غلام‌اش به کارونسرا رفتند تا استراحت کنند. غلام فرصتی یافت در کارونسرا کارگری کند و ده سکه طلا مزد گرفت. بار تاجر از راه رسید و بار را بستند و به قونیه برگشتند. در مسیر راه، راهزنان بار تاجر را به یغما بردند و هر چه در جیب تاجر بود از او گرفتند اما گمان نمی‌کردند، غلام سکه‌ای داشته باشد، پس او را تفتیش نکردند و سکه دست غلام ماند. با التماس زیاد، ترحم کرده اسب‌ها را رها کردند تا تاجر و غلام در بیابان از گرسنگی نمیرند. یک هفته در راه بودند، به کارونسرا رسیدند غلام برای ارباب خود غذای گرم خرید و خود نان و پنیر خورد. تاجر پرسید: «تو چرا غذای گرم نمی‌خوری؟» غلام گفت: «من غلام هستم به خوردن تکه نانی با پنیر عادت دارم و شکم من از من می‌پذیرد اما تو تاجری و عادت نداری، شکم تو نافرمان است و نمی‌پذیرد.» تاجر به یاد بدی‌های خود و محبت غلام افتاد و گفت: «غذای گرم را بردار، به من از "عفو و معرفت و قناعت و بخشندگی خودت هدیه کن" که بهترین هدیه تو به من است.» من کنون فهمیدم که؛ "سخاوت به میزان ثروت و پول بستگی ندارد،" مال بزرگ نمی‌خواهد بلکه قلب بزرگی می‌خواهد. "آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس غنی‌بودن می‌کنند، می بخشند."
7.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ✍سخنرانی شهید احمد کافی 🎥موضوع: ماجرای دیدار علّامه حِلّی با امام زمان ‌
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_هجدهم مه
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ بار اول بنا به گفته ی حسنا عروس رفت گل بچینه... بار دوم بنا به گفته ی اسما عروس رفت گلاب بیاره... ولی بار سوم رایان بی طاقت وسط حرف عاقد زمزمه کرد: +جون خودت نزار پارازیت بپرونن...بگو دیگه... الینا لبخندی زد و به محض تموم شدن جمله عاقد با صدای لرزونی جواب داد: _با اجازه پدرم...بله... همین...تمام... الینا لبخندی زد و به محض تموم شدن جمله عاقد با صدای لرزونی جواب داد: _با اجازه پدرم...بله... همین...تمام... بله گفت و نفهمید امیرحسین کر شد... بله گفت و نفهمید امیرحسین کور شد تا به ناموس دیگری چشم نداشته باشه... بله گفت و نفهمید امیرحسین از امشب مجبور به خاطر مادرش به دختر عموش برای ازدواج فکر کنه... با دیدن برق حلقه ی توی دست الینا چشمشو بست و از سالن بیرون رفت... شیرینی عروسی رو نمیخواست... فقط کمی هوا میخواست... هوا... چشماشو بست و رو به آسمون باز کرد... سعی کرد چهره ی سلما_دختر عموشو_به یاد بیاره... از امروز باید فقط به سلما فکر میکرد... سلمایی که مطمئن بود برعکس الینا دوستش داره.. امشب عروسش مے شوی...من دوستت دارم هنوز! بی من چہ شیرین مے روی...من دوستت دارم هنوز! . در این مثلث سوختم...دارم بہ سویت مے دوم داری بہ سویش مے دوی...من دوستت دارم هنوز! . قسمت نشد در این غزل...شاید جہان دیگری... مستے و رقص و مثنوی...!من دوستت دارم هنوز! . امشب برایت بغض من کل مے کشد محبوب من! حتے اگر هم نشنوی من دوستت دارم هنوز! . در سنگسار قلب من لبخند تو زیباترست... یک جور خاص معنوی من دوستت دارم هنوز! . خوشبخت باشے عمر من در پنت هاس برج عشق در ایستگاه مولوی من دوستت دارم هنوز! . دارد غرورم مے چکد از چشمہایم روی تخت داری عروسش مے شوی من دوستت دارم هنوز!!! 🍃❣🍃 یک هفته از عقدشون میگذشت و حالا توی آپارتمان کوچکشون که تو تهران بود زندگی میکردن. قرار بر این بود که خونه زندگی اصلیشونو به خاطر کار رایان شیراز برپا کنن و این آپارتمان نقلی تهران فقط برای مواقعی بود که به اینجا میومدن برای سر زدن... با تمام دلتنگی هایی که زندگی توی شیراز به بار میوورد یه خوبی داشت... اونم اینکه دیگه الینا نادیده گرفتنای پدرشو نمیبینه... گرچه هنوز منتظر بود روزی کاملا از جانب پدرش بخشیده بشه... بنابه پیشنهاد کریستن قرار شد قبل از رفتن رایان و الینا چند روزی به شمال برن... الینا چندین بار از دوقلوها خواست که بیان اما پدرشون با تنها اومدنشون مخالف بود و امیرحسین هم که... به همین خاطر نیومدن... در عوض به خاطر اصرار های مکرر کریستن ماریا با کلی اکراه قبول کرد که بیاد... کریستن رو دوست داشت اما خب تفاوت سنیشون فقط ده روزبود!و عقیده داشت کریستن هنوز خیلی بچست... اما خب کریستن هم خوب بلد بود خودشو تو دل دیگران جا بده... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ بعد از یک جنگل گردی حسابی حالا که نزدیک غروب بود خسته و کوفته رو ساحل پلاژ خصوصیشون نشسته بودن... کریستن بلند شد از داخل ساختمون بساط عیش و نوشش رو آورد که همون موقع رایان گفت: +خانومم میای بریم بگردیم؟! الینا که متوجه شده بود رایان قصد پیچوندن کریستن رو داره با تمام خستگی از جا بلند شد دست رایان رو گفت: _آره بریم... چند قدمی که از کریستن و ماریا دور شدن الینا دست راستشو گذاشت رو بازوی رایان و کمی خودشو کج کرد سمت رایان: _رایاان؟! رایان همونطور خیره به جلو و منظره قشنگ غروب گفت: +جانم؟! الینا لباشو جلو داد: _یه سوال بپرسم؟! +هزار تا بپرس... چشمکی زد و با صدای پچ پچ مانندی گفت: _کیه که جواب بده؟! الینا با خنده مشتی به بازوی رایان زد که قهقه رایان بلند شد... چه لذتی میبرد از فرود اومدن مشت های کوچیک الینا رو بازوش... الینا به حالت قهر سرشو چرخونده بود سمت دریا.رایان با لبخند وایساد دستشو از دست الینا بیرون آورد و اومد روبروش... صورت الینا رو با دستاش قاب گرفت و با انگشت شصتش گونه ی الینارو نوازش کرد... الینا مثل دختر بچه های لوس لباشو جلو داد و با اخم های مصنوعی به رایان چشم دوخت... دلش غنج رفت برای این حالت الینا و بی اراده خم شد پیشونی الینا رو بوسید... از وقتی عقد دائم کرده بودن از هیچ فرصتی برای ابراز علاقه ی بیش از حدش به الینا دریغ نمیکرد... حتی یک ثانیه هم نمیتونست تصور کنه اگه الینا امیرحسین یا دیگری رو جای اون قبول میکرد چه به روزش میومد... انگشت شصتشو رو اخمای الینا کشید و بازشون کرد... چه خوب که پلاژ خصوصی بود و هیچ کس دوروبرشون نبود... دوباره با دستش صورت الینا رو قاب گرفت و گفت: +خب خانم من...سوالتون؟! الینا با یادآوری سوالش قهر و کنار گذاشت و گفت: _پشیمون نیستی؟! رایان متعجب پرسید: +از چی؟! _از...از تغییر دینت...از انتخاب من...اصن...اصن ارزش داشت دینتو تغییر بدی؟! رایان دوباره دست الینارو در دست گرفت و راه افتاد.در همون حال گفت: +من از هیچ کدوم از انتخابام پشیمون نیستم...نه از انتخاب شما لیدی...نه از تغییر دینم...برعکس خیلی هم از تغییر دینم راضیم...و اینو رک بهت بگم الینا...خیلی ببخشیدا ولی من دینمو به خاطر تو تغییر ندادم...ینی اگه تو خدای نکرده جواب منفی میدادی هم من دینمو تغییر میدادم...تازه...تصمیم گرفتم حالا هم که دیگه خیالم از بابت تو راحته برم بیشتر راجب اسلام تحقیق کنم...یه جورایی ازش خیلی خوشم اومده... الینا نگاهی به ساعت بند گل گلی توی دستش انداخت.. وقت نماز بود... سرشو کج کرد وقت رایان و خواست اذان رو اعلام کنه که رایان زودتر گفت: +بریم نماز؟! الینا لبخند بزرگی به این تله پاتی زد و گفت: _جماعت...؟! رایان سرشو تکون داد و گفت: +نمیشه فقط دوتاییم... الینا شونه بالا انداخت: _خب دوتا باشیم...دوتایی هم میشه... رایان کمی چشماشو تنگ کرد و سر تکون داد...دنبال بهانه میگشت تا الینا بی خیال شه... فکر نمیکرد شایسته باشه کسی بهش اقتدا کنه... سرشو تکون داد و گفت: +آه...الینا...ن... هنوز نه کامل از دهنش خارج نشده بود که الینا گفت: _حق نداری بگی نه ها... بعد لحنشو مظلوم تر کرد و گفت: _خب دوس دارم ببینم این نماز جماعت دونفره که هی مذهبیا ازش دم میزنن چجوریه... با لحن شیطونی ادامه داد: _بیا من شنیدم میگن خیلی کیف میده... و اینگونه بود که رایان گول خورد و نماز جماعتی که دونفره خوانده شد.. &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_بیستم بع
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ هم دیگه رفتن... نوعی تشکر از خدا برای چشیدن لذت این نماز... 🍃 سه سال از ازدواجشون میگذشت و حالا الینا دانشجوی رشته ادبیات بود... زندگیشون توی شیراز بود اما نه همون خونه قبلی... همون سال اول آپارتمان نقلی دیگه ای همون دوربرای پارک شهر گرفتن... تو این سه سال زندگی عاشقانه ای داشتن اما عاشقانه هیچ وقت به این معنی نیست که دو نفر باهم بحثشون نشه و همیشه در حال گفتن جملات رویایی به هم دیگه باشن... خیلی وقتا حق با ما نیست و باید کوتاه بیایم اما این ذات آدمیه که معمولا حتی اگه حق باهاش یار نباشه یه مقدار رو خواستش پافشاری میکنه و بعد یه جایی کوتاه میاد... هیچ ربطی هم به زن یا مرد بودن نداره.. هردو یه جاهایی اشتباه میکنن و باید قبول کنن که کوتاه بیان... زندگی الینا ایناهم همینطور بود... هردفعه یکی از موضعش پایین میومد... توی این سه سال بزرگترین بحثاشون سر بچه بود... رایان عشق بچه بود و الینا زندگی دونفره رو ترجیح میداد... اما اینبارم بالاخره یکی باید کوتاه میومد... سه شنبه بود و الینا دانشگاه نداشت... بوی فسنجونش کل ساختمون رو برداشته بود... دستپختش دیگه حرف نداشت و دیگه غذاهاشون دودی نبود! بعد از ناهار رایان طبق عادت همیشگیش دراز کشیده بود روی کاناپه ی سفید رنگ و کتاب میخوند که الینا بعد از سروسامون دادن به آشپزخونه رفت تو هال و همونطور که دستشو با هوله کوچیک دستی خشک میکرد گفت: _میگم رایان... رایان همونطور غرق شده تو کتاب روبروش گفت: +هوووم؟! الینا بی هوا پرسید: _اسمشو چی بزاریم؟! رایان نیم نگاهی از بالای کتاب به الینا که حالا رسیده بود بالای سرش انداخت و گفت: +اسم کیو چی بزاریم؟! الینا با ناز نشست پایین پای رایان و کتابو آروم از دستش کشید بیرون و گفت: _وا!اسم نی نیمون دیگه؟! رایان هاج و واج نشست رو کاناپه و پرسید: +نی نیمووون؟! بعد با انگشت اشاره به فاصله ی بین خودش و الینا اشاره کرد... الینا با لبخند ملیحی گفت: _آره دیگه! رایان همونطور گیج پرسید: +نی نیمون کجا بود؟! الینا با لبخند سرشو انداخت پایین.دستی به شکمش کشید و گفت: _اینجا... دیگه صدایی از رایان بلند نشد.الینا با تعجب سرشو بالا آورد و به رایان خیره شد... چرا خشک شده بود؟! ضربه آرومی به صورت رایان زد و در حالیکه سعی میکرد خندشو کنترل کنه گفت: _خوبی؟! رایان دست الینارو گرفت تو دستش و با ناباوری گفت: +جان من راس میگی یا سرکاریه؟.. &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ الینا خواست جواب بده که رایان گفت: +الینا گفتم جان منا...اگه سرکاریه بگو... الینا با اخم الکی زد تخت سینه رایانو گفت: _هی آقاهه بار آخرت باشه هی جان بابای فسقل منو قسم میدیا... رایان بی معطلی الینا رو در آغوش گرفت و تند تند گفت: +الینا عاشقتم...عاشقتم...وای الینا... همین که سرش روی سینه ی رایان فرود اومد و دستای رایان دورش حلقه شد گفت: _میدونی که دوست دارم؟! رایان سرشو رو سر الینا گذاشت و گفت: +خوبه که بدونی منم دوست دارم... به محض تموم شدن جمله رایان خودشو کشید جلو و گفت: _اسمشو چی بزاریم؟! رایان لبخند شیرینی به این همه عجول بودن الینا زد... الینا رو کشوند عقب و دوباره سرشو گذاشت رو سر الینا: +اگه دختر بود اسمشو میذاریم...الینا... الینا دوباره خودشو کشید جلو و نگاه عاقل اندر سفیهی نثار رایان کرد.اما رایان بی توجه به نگاه الینا زل زد تو چشمای الینا و ادامه داد: +اگه پسر بود...اسمشو میذاریم...الینا! الینا با خنده گفت: _اووه!ولی الینا اسم دختره...نمیتونیم اسم پسر بزاریم الینا! رایان عاشقانه الینا رو کشید تو بغلش و گفت: +چرا نتونیم؟!بچه ی خودمونه هرچی بخوایم اسمشو میزاریم.... 🌷پایان🌷 امیدوارم همه انسانها راه حق رو پیدا کنن و پای اعتقادشون به اسلام محکم بایستند. چون کوه استوار باشند. وهمیشه برای فرج امام زمان عج تلاش کنند 🌷 🌸ممنون از همراهی شما 🌸 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌹امام حسین (ع) می‌فرمایند: 💢 إيّاكَ أن تَكونَ مِمَّن يَخافُ عَلَى العِبادِ مِن ذُنوبِهِم وَ يَأمَنُ العُقوبَةَ مِن ذَنبِهِ. ⚡️ مبادا تو از كسانى باشى كه به سبب گناهانِ بندگان خدا، بر آنان بيمناك است، ولى از سزاى گناه خويش، آسوده خاطر است. 📚 (تحف العقول، ص ۲۳۹) 🌷هفته ی گرامیباد🌷 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
اولياءالله 🍀صاحب اولاد شد مرحوم نقل مى کند: مردى خراسانى بین مکه و مدینه در زبده به امام (ع ) برخورد و عرضه داشت : 🔶 فدایت شوم ، من تاکنون فرزنددار نشده ام چه کنم ؟ 💎آن حضرت فرمود: هرگاه به وطن برگشتى و خواستى به سوى همسرت روى ، آیه لا_اله_الا_انت_سبحانک_انى_کنت_من_الظالمین را تا سه آیه بخوان ، ان شاء الله فرزنددار خواهى شد. اجابت دعا امام (علیه السّلام) فرمود: عجب دارم از کسى که غم زده است ، چطور این دعا را نمى خواند: 🌺چرا که خدا وند به دنبال آن مى فرماید: فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجى المؤمنین (ما او را پاسخ دادیم و از غم نجات دادیم و این گونه مؤ منان را نجات دهیم ) نجات از بیمارى (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: هر بیمار مسلمانى که این دعا را بخواند، اگر در آن (بهبود نیافت ) و مرد ، به او داده مى شود و اگر بهبودى یافت ، خوب شده در حالى که تمام 🔥گناهانش آمرزیده شده است . 💎 (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: آیا به شما خبر دهم از دعایى که هر گاه گرفتارى و غم پیش آید آن دعا را بخوانید گشایش حاصل شود؟ 🔶 گفتند: آرى ، اى رسول خدا. 💎 حضرت فرمود: دعاى که طعمه ماهى شد. 📚مفاتیح الجنان ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🌺👌پناه دختریه که پدرش برای چشم و هم چشمی میخواد به کسی بدتش که پناه ازش خوشش نمیاد برای اینکه بااون پسر ازدواج نکنه هر کاری میکنه.....🍂 🌺ریپلای به قسمت اول👇 🌺 eitaa.com/repelay/1641 ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 دستم را می کشه و در خانه را باز می کنه ،همراهش کشیده می شدم بدون توجه به کفش های پاشنه بلند مخملی قرمزم ، خشمگین دستم را که اسیر دستان یوقر مردانه اش شده بود بیرون می کشم ، آنقدر بدنش را شل روی دستم انداخته بود که تعادلش را از دست می ده.با خشم تمام چهره ام را نگاه می کند بی توجه به نگاه سنگینش دامن مدل کلشم را مرتب می کنم دستی به شومیز مشکی یقه ب ب ام می کشم شومیزی با پارچه مشکی حریر که در تن لش می ایستاد .خودم را بررسی می کنم و می رسم به شال سیاه پلیسه ام در تمام این مدت کلافه نگاهم می کرد ،با کمال خونسردی نگاهش می کنم ‌،یادم می آید این لباس ها رو با پول حرومش گرفتم کل موهای بدنم سیخ می شه .مچم را می گیره با آنکه بهم محرم بود چندشم شد و بی اراده روی دامنم کشیدم ،دلیلش رو خودم هم نفهمیدم این کار خشمش را بیشتر می کنه همانطور دستم را می کشد که خودم را روی زمین محکم می کنم با پرخاش چنان دادی می زند که چشمانم بی اراده بسته می شن -چه مرگته ؟ چشم هایم را باز می کنم قطرات کوچک آب دهانش روی صورتم حالم را بهم می زنه ،نمی دونم چرا احساس می کنم این مرد نجس العین است مثل خوک و سگ ... -من نمی خام باهات بیام ولم کن -پناه کفر من و در نیار به خدا نعش پاشا رو هم بهت نمی دما (پوزخندی عمیق روی لبم می شینه) :خدا؟ مگه تو می دونی خدا چیه؟ -منو سگ نکن(کلمات از میان دندان های قفل شده اش بیرون می پاچید) -مگه سگ نیستی؟ دست چپش را بالا می آره،بعد یاد قرار امروزش می افته و با خشم نگاهم کرد دستش را پایین آورد و بربر نگاهم کرد. -حیف که نمی خام صورتت جلوی مهمونام کبود باشه حالم از خودش و مهموناش بهم می خورد .از کنارش رد شدم اگر پاشا نبود تا الان از این خانه فرار می کردم .نگاهم خورد به سقفی که از پیچک ها پوشانده شده بود از پیچک ها که عبور می کردی می رسیدی به زمین چمن شده ای که چند سنگ مثل قارچ میانشان سبز شده بود و بعدش جاده ای از درخت چنار که سنشان به پنجاه می رسید و عمارت بزرگ سفید رنگی با دو ایوان بزرگ و دری سفید و چاشنی طلایی اش و چراغ های قدی که خانه را کلاسیک نشان می داد .استخر بزرگی روبه رویش بود که آبش بوی گنیده گی میداد و رنگش سبز سبز بود با هزار برگ خشک پاییزی تمام باغ پر از برگ های پاییزی بود . خانه قشنگی بود ولی صاحب خوبی نداشت این هم از بخت بدش بود بیچاره !به سمتش برگشتم و خیره شدم به چشمانش می دونستم چقدر از این کار بدش می آد. -باز چه مرگته؟ -می خوام پاشا رو ببینم سری از کلافگی تکان داد و به سمت خرابه ترین قسمت باغ کشوندم به سمت زیر زمین رفت .پله های بلندی داشت پاهام درد می گرفت جلوتر رفت و صدای غرشش را شنیدم :تو چه غلطی می کنی تو این خونه چرا استخر رو تمیز نکردی وصدای مردی که مرتب معذرت می خواست از این آدم های ضعیف متنفر بودم .بلاخره به پله آخر رسیدم می خواست جلوی آن مرد حفظ آبرو کنه. -پناه کجا موندی پس؟ و صدای آشنا و ضعیفی که ناله مانند گفت:پناه؟ جلو رفتم با دیدن پاشا اشک از چشمانم جوشید .مثل ساواکی ها با دست از سقف آویزانش کرده بود و سری که از شدت بی حالی آویزان مانده بود از دیدن حالش ،حالم بهم ریخت . -پناه آبجی جونم خوبی؟ چی باید جواب میدم خوب بودن اصلا یعنی چی؟ سری به نشانه نه نشان دادم که بفهمد حالم اصلا خوب نیست .دوست داشتم خودم را برای برادرم لوس کنم مثل قدیما ... پژمرده نگاهم کرد :این مرتیکه که اذیتت نکرده؟ بد ترین فحشی که بلد بود همین بود سرم را پایین گرفتم تا اشکم را نبیند . نگران نگاهم کرد : آبجی پناه جایت که درد نمی کنه می خواستم بگم چرا قلبم بد درد می کند ولی کلامم رو خوردم -به خدا نمی زارم زنده بمونی مرتیکه -تو اول ببین خودت زنده می مونی بد برام خط و نشون بکش می دونستم اگر خدا را قسم بخوره اون کار را می کنه 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 -بسه دیگه پناه باید بره به ماموریتش برسه پاشا با غیض نگاهش کرد و من زیر لب نفرین دیگه ای نثار محمد حسین و بابای بی غیرتم کردم . دستانم دوباره اسیر دستاش شد و من را برد ،چشانم به پاشا بود ای خدا لعنتت کنه بابا ای خدا لعنتت کنه محمد حسین .حس انتقام دوباره وجودم را بلعید. دستام دوباره کشیده شد ،تعادلم را چند بار از دست دادم از انباری بیرون اومدم نور افتاد روی مردمک چشمم ،چشم هایم را بی اراده بستم .به سمت همان عمارت بزرگ وسط باغ می بردم . جلو می کشدم و خیره می شد تو چشمام . -اگه حرف مفت بزنی سرتو و داداشتو می زارم لب باغچه و می برم اشکم روی صورت می چکه با عجله پاکش می کنم تا ضعفم را نبیند -چیه ترسیدی؟ - فعلا کسی که باید بترسه تویی منتظر جواب نماندم جلو رفتم در سفید را هل دادم و رسیدم به پارکت های قهوه ای راهروی کوتاه با لوستر اسپرتش را نگاه کردم و دستم رو کشیدم روی کاغذ دیواری های کرم . کنار راهرو آشپزخانه کوچیک و شیکی بود.خونه ای دوبله که هیچ اشتیاقی نداشتم طبقه بالایش را ببینم با پذیرایی بزرگی که دو مبل سلطنتی و راحتی رنگارنگ چیده بود .چند مرد نشسته بودند روی مبل های سلطنتی ، شوکت خانم هم در حال پذیرایی از مهمان ها بود .یک نگاه به چهره بی غیرتش کردم بی توجه به من وارد سالن شد ،نگاهم گره خورد به میز شامی که شوکت خانم چیده بود و جام های شراب ،حالم بهم خورد از وضعیتی که توش بودم ،دیس های غذا با شمع ها گرم نگه داشته می شد. با غرور و ناراحتی که مطمئن بودم مشخصه وارد سالن شدم به احترامم بلند شدن ،سلام بی صدایی کردم و تعارف هم نکردم که بنشینن وبلافاصله چشم غره ش رو دیدم .بعد از چند دقیقه نشستن .دست هام رو گره زده روی زانو هام گذاشتم عادت داشتم اینطوری بشینم ، می دونستم باز هم می خام وسیله ای برای پخش خرده ی مواد هاش بشم . از جلسه هاش بدم می اومد از خودش بیشتر ،از پدرم خیلی بیشتر ،پدری که کل جوانی م رو به خاطر چشم و هم چشمی تباه کرده بود ،یاد اون همه ذلیل شدن هام می افتم .ذلتی که به خاطر زن این مرد نشدن کشیدم .یک روز انتقامم رو از محمد حسین می گیرم ،نمی دونستم چقدر گذشته که شوکت خانم دعوت به شام کرد .روی صندلی نشستم همه ی فکر و ذکرم پی پاشا و وضعش بود حسابی کلافه شده بودم و چشم غره های کامیار هم هیچ تاثیری نداشت ،شوکت خانم میز را بررسی کرد و آروم کنارم اومد . -خانوم غذام خوب نشده؟ لبخند بی جانی زدم . -وای خانوم چقدر رنگتون پریده دستش رو کشیدم گوشش نزدیک دهانم بود آروم زمزمه کردم : شوکت خانم غذا مونده تو آشپز خونه -نه خانوم مگه غذا کمه ؟ -یه ظرف با چنگال و چاقو و مخلفاتش بیار چشمی گفت و رفت ،نگاهی به کامیار کردم حواسش نبود از نگاه های پر معنی آرمان بدم اومد نگاهم رو سریع دزدیدم و نگاهی به ظرف رو به رویم انداختم اصلا میل نداشتم ،شوکت خانم بشقاب را آورد طوری که کامیار و بقیه نبینند بشقاب پرم را به سمت شوکت خانم گرفتم متعجب نگاهی به ظرف کرد. -می دونی پاشا کجاست؟(این روهمانطور که غذا در ظرف تمیز می ریختم بهش گفتم) -بله خانم -اون غذا را ببر براش فقط کامیار نفهمه -چشم خانوم دوباره نگاهم گره خورد به کامیار که مشغول حرف زدن با بغل دستی ش بود .نمی دانم چرا خیره اش بودم یکی از نوچه هایش اومد و تو گوشش چیز هایی زمزمه کرد و من کم کم پریدن رنگش رو دیدم ، بی اراده به ترسش لبخند زدم بی آنکه بدانم چی شده. -پس شما چه غلطی می کنین؟ 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay