بِدان نیّت که یابَم
فرصتِ یک سجده بَر خاکش
هِزاران بوسه بر لب نَذر دارم آستانَش را..
#عشقاولوآخرمن
#ما_ملت_امام_حسینیم
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
*یکی شهرام یکی بهرام*
_موضوع داستان: پندانه_
دو برادر بودن که کت و شلوار میفروختن. یکی شهرام یکی بهرام.
شهرام مسئول جذب مشتری بود و بهرام قیمت میداد و همیشه آخر مغازه مینشست.
مشتری که میاومد شهرام با زبان بازی جنس رو نشون میداد و قیمت رو از بهرام میپرسید: داداش قیمت چنده؟
بهرام میپرسید: کدوم یکی؟
شهرام میگفت که:
کت شلوار مشکی دکمه طلایی جلیقهدار.
بهرام میگفت: 820 تومن.
ولی شهرام باز میپرسید: چند؟
دوباره بلندتر میگفت: 820 تومن.
شهرام به مشتری میگفت: 520 تومن.
مشتری که خودش قیمت 820 رو شنیده بود با عجله 520 میداد و میخرید.
همه فکر میکردن شهرام کَره.
اما در حقیقت قیمت کت و شلوار 320 بود و مردم به خیال یک خرید خوب زود میخریدن. ..
الان سایپا و ایران خودرو شدن «شهرام و بهرام»
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_ششم اسما
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_هفتم
حسنا متاثر دست نوازششو روی کمر الینا کشید و با سکوتش اجازه داد الینا خودشو خالی کنه:
_حس..نا...میدونی...چی دلم...میخواد؟!اینکه الآن تو بغل مامانم باشم...اص..اصن مامانمم نه...یه...یه آشنا...یه آشنای فامیل...یکی که...ریشش به من بخوره...یه...هم زبون...
با گریه شدیدتری نالید:
_ولی هیچ کس نیس حسنا هیچ کس نیس...
حسنا با اشاره و تکان لب و دهان به اسما فهماند رایان را به اتاق بیاورد.با خارج شدن اسما حسنا آرام زمزمه کرد:
+آروم باش دوستم...آروم باش عزیزم...تو هم خونت رو الان داری...نزدیک نزدیک...تا دیروز فامیلت بود...الآن محرم تمام اسرارت...گریه نکن عروس خانوم...
صدای تقه ی در بلند شد و حسنا کمی الینا را از خود جدا کرد و با صدایی که از بغض میلرزید گفت:
+بفرمایید...
با وارد شدن رایان حسنا آروم و بی سرو صدا از اتاق خارج شد.
الینا با چشمای خیس زل زد به چشمای آشنای رایان...
رایان هم مغموم نگاش کرد...
چونه ی الینا از بغض لرزید که رایان قدمی به جلو برداشت...
دو قدم دیگه رو هم الینا پر کرد و بالاخره امشب یک آغوش آشنا یافت...
پنج دقیقه ای الینا در آغوش رایان گریه کرد و رایان با حوصله تحمل کرد...
هرچند دیدن این اشکا که ناشی از سختی ده ماه تنهایی بود براش زجر آور بود اما خوب میدانست گریه تنها چیزیست که الینا به آن احتیاج دارد...
شانه ی الینا رو گرفت و کمی با خود فاصله داد...
الینا هم به ناچار چنگی که به کت مشکی رایان زده بود رو ول کرد و سرش رو پایین انداخت.
رایان با لبخند مهربانی دست برد و چونه ی الینا رو بالا آورد.اما نگاه الینا کماکان سمت پایین بود...
+look at me...(نگام کن...)
آخ که این دختر جانش راهم برای این لهجه میداد...
تیله های قهوه ایشو به خاکستری رایان دوخت...
رایان بی طاقت بوسه ی شیرینی روی پیشونی الینا گذاشت...
لب هاشو از پیشونی الینا جدا کرد و پیشونیشو به پیشونی الینا چسبوند و زمزمه کرد:
+دیگه هیچ وقت...هیچ وقت گریه نکن که داغون میشم...باشه؟!
با بغض کنترل شده ای زمزمه کرد:
_ok...(باشه...)
سرشو از سر الینا جدا کرد و بالا آورد.الیناهم متقابلا سرشو بالا آورد و به رایان نگاه کرد که با جمله رایان اشکهاش خشک شد و صورتش گلگون:
+خیلی دوست دارم...
سرشو زیر انداخت که رایان قهقه بلندی زد و گفت:
+چه عروس خجالتی نسیبم شده خداجون...
الینا اخم ظریفی کرد و گفت:
_عههه رایان...
+جان رایان...عمر رایان...نمیخوای چادرتو درآری عروس خانمم؟!
الینا با یادآوری التماس های رایان برای دیدن لباس قبل از امشب و مخالفت های خودش لبخندی زد و آروم چادرش رو از سرش کشید پایین...
پیرهن صورتی که تا پاین زانوش میرسید و آستین های سه ربش و قسمت جلوش تا روی شکم گیپور بود و از شکم به پایین با چین های ظریفی پارچه ی صورتی ساده بود...
چرخی زد و پاپیون بزرگ پشت لباس به رقص دراومد...
جوراب شلواری سفید رنگ با روسری سفید بیشتر از پیش الینارو شبیه فرشته ها کرده بود...
ابرویی بالا انداخت و شاد پرسید:
_چطوریا شدم؟!
رایان که حس میکرد تا به حال اینهمه زیبایی رو یک جا ندیده سری از روی ناباوری تکون داد و زمزمه کرد:
+به نظر...فوق العاده میای!
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه سریع از جیب شلوار مشکیش جعبه ی قرمز رنگی رو بیرون آورد و باز کرد وگرفت جلوی الینا:
+میشه خانومم بشی؟!
الینا با دیدن انگشتر تک نگین نقره ای رنگ لبخند بزرگی زد:
_مگه الآن نیستم...
رایان همینطور که انگشتر رو از جعبه در می آورد تا به دست الینا کنه گفت:
+میخوام نشونه ی مالیکتم روت باشه...تو ماله مال خودمی...انگشتر رو گرفت جلوی الینا...
الینا دستای یخ کرده و لرزونش رو جلو آورد که رایان انگشتر کرد توی دستش و بوسه ی نرمی روی دست الینا زد...
الینا خواست باز سرخ و سفید شود که صدای زنگ در حواسشان رو پرت کرد.
رایان متعجب پرسید:
+کسی قرار بوده بیاد خانومم؟!
چه لفظ شیرینی بود خانمم...
اونقدر شیرین که بی اراده لبخند رو روی لبهای الینا زنده میکرد:
_نه...شاید همسایه ای کسیه...
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_هشتم
با صدای زنگ اسما بلند شد در رو باز کرد و با دیدن امیرحسین دستش رو جلو دهنش گذاشت و نالید:
+هوو...داداش...
امیرحسین با چشمای قرمز قدمی جلو اومد و گفت:
+جانم؟!سلام آبجی...
اسما نگران پرسید:
+اینجا چکار میکنی داداش؟!مگه...
امیرحسین با صدای خشداری جواب داد:
+ینی چی مگه نامزدی خانوم مالاکیان نیس؟!اومدم تبریک بگم...
قدمی به داخل اومد که همزمان الینا و رایان از اتاق خارج شدن.الینا سریع پرسید:
_کی بو...
با دیدن امیرحسین به جای باقی حرفش آهی از سینش خارج شد...
رایان هم با دیدن امیرحسین اخماسو در هم کشید و نزدیکتر به الینا ایستاد اما وقتی سر امیرحسین پایین افتاد فهمید بی خودی داره جبهه میگیره...
سکوت الینا که طولانی شد رایان چاره ای ندید جز اینکه خودش از امیرحسین استقبال کنه...
با خود فکر کرد امیر که گناهی نکرده اونم یه عاشقه درست مثل خودش...
از الینا جدا شد و به سمت امیر رفت.دستی روی شونه امیر گذاشت:
+آقا خیلی خیلی خوش اومدی...بفرما...بفرما داخل...
امیر به داخل رفت و کنار پدرش نشست و به این فکر کرد که رایان امشب کبکش خروس میخونه...
قصدش این نبود که زیاد بمونه...
خسته بود...
سه ساعت بود که تمام خیابونای شیراز رو با ماشین میگشت...
چشماش میسوخت...
برای اولین بار در زندگیش برای چیزی به جز روضه اهل بیت گریه کرده بود!
الینا و امیرحسین روبروش نشستن...
دیدن دستای به هم قفل شدشون خارج از توان امیرحسین بود...
حداقل برای امشب دیگه بس بود!
سریع بلند شد و به سمت رایان رفت...
نزدیک که شد رایان ایستاد.امیر گرم دست رایان رو فشرد و تبریک گفت.بعد خطاب به الینا با سر پایین و صدای آرومی تبریک گفت و همونطور هم جواب شنید...
رایان دستی به شونه ی امیر زد و گفت:
+چرا انقدر زود میخوای بری؟!تو که تازه الان اومدی...
امیرحسین سری تکون داد:
+شرمنده...خستم...ایشالا بعدا جبران میکنم...ولی امشب...
لبخند تلخی زد و با نیم نگاهی به الینا در دل زمزمه کرد:
+امشب دیگه بسه...
رایان سری تکون داد.انگار حال امیرحسین رو درک میکرد که بدون اصرار دیگه ای اجازه ی خروج رو به امیرحسین داد...
👈امشب برایٺ
بغضِ من
ڪِل مے ڪشد محبوبِ من...🌟
دو هفته از نامزدی سوت و کورمون میگذشت...
تمام این دوهفته یا رایان بعد از کار من اینجا بود یا منو با خودش میبرد بیرون و آخر شب برم میگردوند خونه که این مورد به خاطر درس من خیلی کم پیش میومد...
رابطمون باهم دیگه مثل دوتا خواهر برادر بود.ولی خواهر برادرای عاشق...
رایان پاشو هیچ وقت از گلیمش دراز تر نمیکرد و هردفعه با گفتن "به صیغه اعتباری نیس"خودشو توجیح میکرد...
منم دیگه هیچیو ازش مخفی نمیکردم...
حتی درس خوندمو...
حتی دلیل دانشگاه نرفتنمو...
و وقتی گفتم نگران پولشم اخمی کرد و گفت:
+خانم من دیگه هیچ وقت حق نداره از بابت پول نگران باشه!
حتی دوروز بعد نامزدی رایان ساعت دو به شرکت اومد و بدون لسنکه به من توضیحی بده که چرا انقدر زود اومده دنبالم رفت سمت اتاق کار آقا ایلیا رییس فروشگاه...
بعد از اینکه خودشو معرفی کرد و گفت دو سه روزه نامزد شدیم از آقا ایلیا درخواست کرد ساعت کار من کمتر بشه و من از این به بعد به جای اینکه تا چهار سرکار باشم تا دو بمونم...
آقا ایلیا هم قبول کرد و بعدم برای نامزدیمون ابراز خوشحالی کرد...
اما ابراز خوشحالی که معلوم بود علی رغم میل باطنیشه...
و یقینا دلیلی نداشت جز امیرحسین...به هر حال ایلیا دوست جون جونی امیرحسین بود...
و اما امیرحسین...
آه!الآن دقیقا دو هفتس که من و رایان بدون اینکه با هم از قبل قراری بزاریم طبق قرارداد نانوشته ای داریم با هم همکاری میکنیم تا نه ما امیرحسین رو ببینیم و نه امیر حسین مارو!
صبحا نیم ساعت زودتر یا دیرتر از خونه میزنم بیرون و ظهر هام هم ساعتی برمیگردم که مطمئن باشم اون تو راهرو نیس...
حتی دیگه خونشونم نمیرم...
هر وقت کاری با دوقلو ها داشته باشم زنگ میزنم تا اونا بیان بالا...
احوال مهرناز خانم رو هم با تماس های تلفنی میگیرم!
نمیدونم چرا نمیخوام ببینمش...میترسم یا خجالت میکشم...یا...
نمیدونم...هرچیه که حس میکنم با دیدنش هم من معذب میشم هم اون...
اما با تمام این موش و گربه بازیا...
دوبار تو بدترین شرایط باهم چشم تو چشم شدیم!..
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
هدایت شده از رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو اسما_صاد🌷
📚روایت عاشقانه از زندگی دختری تازه مسلمان که شما را باخود به خاطره ها می برد😍
🌟هرروز دو پارت ظهرگاهی☀️
ودوپارت شبانگاهی🌙
بارگزاری خواهدشد😍
منتظر باشید⏰
🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊
👌ریپلای به قسمت اول🔰
eitaa.com/repelay/996
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_هشتم با
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_نهم
پنج روز بعد نامزدی بود...
ظهر بود و من و رایان بی توجه به اینکه این ساعت،ساعت برگشت امیرحسین از سرکار هست وارد ساختمون شدیم...
رایان در حال مسخره کردن غذای سوخته ی دیروزم بود و من با خنده و اخم سعی داشتم از خودم دفاع کنم.وارد راهرو شدیم و همینطور که میرفتیم سمت آسانسور رایان با خنده گفت:
+خدایی اصلی ترین کباب دودی بود که تا حالا خورده بودم...واقعا دوووودی بود!
بلند زدم زیر خنده و خواستم جواب بدم که در راهرو باز شد و من فضول چرخیدم تا ببینم کی اومده...
اما چرخیدنم همانا و چشم تو چشم شدن با امیرحسین همان...
خندمو جمع کردم و با سری افتاده گفتم سلام!
با صدای سلام من رایان هم نگاهی به در انداخت و با لبخندی که سعی میکرد مهربون باشه گفت:
+سلام امیرحسین جان خوبی؟!
امیرحسین با قیافه ای فوق العاده سرد و جدی جلو اومد و بدون نیم نگاهی به من روبه رایان جواب داد:
+سلام...الحمدلله...
بعد گوشه چشمی بهم انداخت و با لحن توبیخ گری گفت:
+فک کنم قوانین این ساختمونو شمایی که ده ماهه داری توش زندگی میکنی بهتر از(نگاهی به امیرحسین انداخت)دیگران بدونی...نه؟!فک نمیکنم این صدای بلند خنده سر ظهر برای دیگران لذت بخش باشه!
لبمو گاز گرفتم و خواستم از خودم دفاع کنم که رایان حمایتگر دستشو گذاشت پشت کمرمو گفت:
+کاملا حق با توعه امیرجان...من شرمنده...
امیرحسین هم بدون جوابی با پوزخندی تلخ از کنارمون رد و شد و رفت!
سوار آسانسور که شدیم با قیافه ای ناراحت گفتم:
_خیلی بد شد نه؟!
برای اینکه ذهنم خالی از رفتار امیرحسین بشه پیشونیمو بوسید و با شیطنت گفت:
+نه بدتر از کباب دودی دیروز!
اون لحظه خندیدم اما تا فردا صبحش به رفتار امیرحسین و پوزخند تلخش فکر کردم...
یک هفته از اون ماجرا گذشت و ما دیگه امیرحسین رو ندیدم تا دوباره اون روز صبحی که من خواب مونده بودم و دیرم شده بود...
اون روز به جای اینکه ساعت هفت از خواب بلند شم ساعت هفت و نیم بلند شدم و با سرعت نور لباس پوشیدم.اول خواستم بیخیال صبحانه بشم ولی با قاروقور شکمم فهمیدم امکان پذیر نیس!
سریع یه ساندویچ نون پنیر درست کردم که همون موقع صدای زنگ واحد بلند شد.در رو باز کردم...
میدونستم امیرحسینه...تازگیا کلید در حیاط و واحد رو داشت ولی برای ورود به واحد همیشه زنگ میزد.
بعد از باز کردن در بدون اینکه صبر کنه تا رایان وارد بشه رفت سمت اتاق تا مقنعه بپوشه...
در حال صاف کردن مقنعه بود که صدای رایان بلند شد:
+لیدیه من...خانم خانما؟!کجایی مگه دیرت نشده؟!
چادرمو زدم زیر بغلمو از اتاق بیرون زدم و در همون حال گفتم:
_سلام...معلومه که دیرم شده!تو چرا دیر اومدی؟!
رایان با خنده ابرویی بالا انداخت و گفت:
+من مقصر شدم؟!
هول و دستپاچه برا پیدا کردن گوشیم دور خودم میچرخیدم.آخر عصبی گفتم:
_وااای رایان گوشیم نیس!لعنتی حالا همین امروز...
ادامه حرفم با دیدن گوشیم دست رایان خورده شد...
گوشی توی دستش سرشم تو گوشی...
گوشیو از دستش کشیدم بیرون و عصبی گفتم:
_خوش میگذره؟!
خندید و بی جواب گفت:
+بریم؟!
نگاهی به صفحه گوشی انداختم تو تنظیمات بوده!این بشر کامپیوتر و گوشی میبینه محو میشه!
گوشیو انداختم تو کیفم.چادرمو سر کردم و تند گفتم:
_آره آره بریم...
وارد حیاط شدیم.اون یک قدم جلوتر از من بود.دستشو آورد بالا تکون داد و من ساندویچمو تو دستش دیدم.خواستم تشکر کنم که آوردتش که گفت:
+دستت درد نکنه بابت لقمه.صبحانه نخورده بودم!
پریدم جلو تا لقمه رو از دستش بگیرم که دوید و دستشو کشید.دویدم دنبالش و در همون حال با خنده گفتم:
_بده من ببینم پررو دارم از گشنگی له میشم...
همینجور که میدوید سمت در گفت:
+نمیدم...خودم پیداش کردم مال منه...
رسیدم بهش اما هی لقمه رو تو دستش جابه جا میکرد.همونطور که در حال تلاش برا گرفتن حقم بودم گفتم:
_عهه نخیر من درستش کردم مال خودمه...
روبروی رایان بودم و پشت به در حیاط.
دست برد از پشت کمرم در رو باز کرد.همیتطور عقب عقب داشتم میرفتم که یهو رایان گرفتم تا نرم عقب تر.متعجب به پشت سرم نگاه کردم و...
بازم همون دو تا تیله ی عسلی!...
ایندفعه قبل از من زیرلب سلام کرد و با سرعت قبل از گرفتن جواب وارد ساختمون شد!
لبمو گاز گرفتم و گفتم:
_این اینجا چه کار میکرد؟!
رایان هم ابرویی بالا انداخت
رایان هم ابرویی بالا انداخت و سری به نشونه ندونستن تکون داد...
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_دهم
جمعه بود و مثل تمام روزای دیگه رایان خونه بود!
دیگه عادی بود.حتی روزای تعطیل هم از ساعت ده صبح اینجا بود!
ناهار رو با کمک همدیگه و راهنمایی های مهرناز خانم و دوقلوها خورشت قیمه درست کرده بودم و گذاشته بودم تا به قول مهرناز خانم خوووب جا بیفته...
رایان رو مبل در حال ور رفتن با لپ تاپ روی پاش بود و منم زیر همون مبل در حال درس خوندن...
نمیدونم ساعت چند بود که صدای خاموش شدن لپ تاپش اومد...
بی توجه بدون اینکه سرمو سانتی متری بیارم بالا مشغول زدن تست بعدی شدم...
ثانیه ای بعد صداش بلند شد:
+خانوم؟!
بدون اینکه سرمو بالا بیارم جواب دادم:
_هووم؟!
+لیدی؟!
_yea?!(بله؟!)
اینبار کشدار صدا زد:
+همسرررم؟!
همونطور کشدار بدون اینکه سرمو بالا بیارم گفتم:
_جاانننم؟!
+گل لیدی؟!
باخنده کمی سرمو بالا آوردم و گفتم:
_الآن این چی بود؟!فارسی یا انگلیسی؟!
ژست متفکری گرفت و گفت:
+ترکیب زبان مادری و پدری!
رایان برعکس من مادرش آمریکایی بود و پدرش ایرانی...
باخنده گفتم:
_اوه!
و دوباره سرمو انداختم پایین.
صداش مظلومتر بلند شد:
+الیِ من؟!
گزینه مورد نظر رو زدم و سرمو گرفتم بالا:
_جانم؟!
مثل پسر بچه ها لباشو جلو آورد و گفت:
+دلم برات تنگ شده!
یه ابرومو فرستادم بالا و با لبخند گفتم:
_مگه چقد ازت دورم؟!
دستشو باز کرد و به فاصله ی بین من و آغوشش اشاره کرد:
+اینهمه!نگاه چه زیاده!
خنده ی کوتاهی کردم که گفت:
+ای جانم!بیا دیگه!مردم از دلتنگیا!
با لبخند کمی سرجام جابه جا شدم و چهار زانو نشستم:
_تو عزیز دلمی ولی آخه...
با سر به کتاب دفترام اشاره کردم که نچی کرد و گفت:
+نخیر انگار زبون خوش حالیت نمیشع...
بعدم طی یک عملیات انتحاری خم شد دست برد زیر پام و بلندم کرد.جیغ کوتاهی زدم که گذاشتم رو پاشو گونمو بوسید.
متقابلا بوسه ی کوتاهی رو گونش گذاشتم که سرمو ناز کرد و گفت:
+وقتی میگم دلتنگم بگو چشم!...
بعد ادای مسخره ای در آورد و با اخم گفت:
+توعم که وقتی درس میخونی نگات کلا میپره از روما...یه نیم نگااااهم نمیکنیا...
چشمامو تنگ کردم و همینطور که انگشتمو میکشیدم رو اخمش گفتم:
_حسود!
خودمو کشیدم پایین و سرمو گذاشتم رو پاش...
کلیپس موهامو باز کردو دستشو برد تو موهام...
همونجور که موهامو ناز میکرد گفت:
+الینا...میخوام یه چیزی بهت بگم!...
سرمو بالاتر گرفتم:
_بگو گوش میکنم...
انگار مردد بود حرفشو بزنه که با کمی تعلل گفت:
+اممم...من ماه دیگه میخوام برم تهران...
از جا پریدم و دوزانو نشستم رو مبل و گفتم:
_چرا؟برا کار؟!
نفس پر صدایی کشید:
+نه...میخوام برم به مامان اینا بگم یه خانم خوشکل گیرم اومده...
یخ کردم...یهو استرس گرفتم...
انقدر که رایان صورتمو تو دستش گرفت و گفت:
+هیییش...آروم عزیزکم...آروم...
بی توجه به دلگرمیاش ترسیده گفتم:
_منم باید بیام؟!
+نه...فعلا نه...
_چرا؟!مگه نمیخوای...
حرفمو قطع کرد و همونطور که سرش رو به چپ و راست تکون میداد گفت:
+نه...نه...فعلا چیزی نمیگم بهشون...نمیخوام از تغییر دینم چیزی بفهمن...اگه بگم صیغه کردیم شک میکنن...بهشون میگم هردومون از هم خوشمون میاد و میخوایم باهم ازدواج کنیم و فقط نیاز به اجازه شما داریم...
سرشو کمی به سمتم متمایل کرد و گفت:
+باشه الینا؟!اصلا جای نگرانی نیس...
با بغض گفتم:
_رایان...اگه...اگه فهمیدن تو هم مسلمونی چی...نکنه تو هم...توهم..مث من...
صورتمو قاب گرفت:
+هیسسس هیچی نمیشه خانومم...همه چیز درست میشه...
سرمو به معنای باشه تکون دادم و گفتم:
_ولی میدونی که دوست دارم؟!
+توچی؟!میدونی چقد میخوامت؟!
_نه نمیدونم!
+واقعا؟!بع تو دیگه چقد پرتی!بابا همه دنیا میدونن که خییییعلی میخوامت...خیلی....
🍃راوی
جلوی درب بزرگ و سفید رنگ خونه پیاده شد و کرایه تاکسی رو پرداخت کرد...
زنگ در رو فشرد و پشت بندش بدون صبر کردن کلید انداخت و در رو باز کرد.
وارد حیاط باغ مانند خونه شد.نزدیک ساختمون که رسید در شیشه ای باز شد و کریستن با لبخند بزرگی اومد بیرون:
+Hey bro...welcome back...(سلام داداش...خوش اومدی...)
سری تکون داد و بعد از گفتن thanks کریستن رو در آغوش گرفت...
همینطور که داخل میشدن کریستن گفت:
+چه خبر شده؟!چه زود برگشتی ایندفه؟!برا شرکت جدید برگشتی؟!
ساکشو رو زمین گذاشت و جواب داد:
_نه...خبر مهمی دارم که باید حضوری بگم..
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔅حڪایتے #بسیار زیبا وخواندنے🔅
🔺 روزی امام رضـا علیہ السلام از ڪوچہ
رد مے شدند ڪہ جـوانے از #ایشـان سوال
ڪرد: شمـا گنـاه نمے تـوانیــد بڪنیـد یـا
دوست #نـدارید؟
🌱 حضـرت حرڪت ڪردند #و_بہ خانہ ای
رسیـدنـد ڪہ چـاه فـاضـلاب خـود بہ بیـرون
#مے_ڪشیـدند.🍃🌼🍃
🔻 حضـرت از آن جـوان #سـوال ڪردند :
آیـا تو #گرسنـہ ڪہ مے شـوی حتے فڪر میڪنے ڪہ ڪمے از این #نجـاست_ها میـل
ڪنے؟
🌿 جـوان #گفـتـــ : هرگـز .....
❄️ #امـام فرمـودند:
گنـاه مانند آن نجـاست است. #اگـر بر نجـس بـودن گنـاه علـم پیـدا ڪنیـم آنـگاه هـرگز #خودمـان سمـت گنـاه نمے رویـم و نیـازی نیسـت ڪسے مـانع ما شـود.🍃🌼🍃
#ما_ملت_امام_حسینیم
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
#یک_داستان_یک_پند
✍روزی حضرت عیسی (ع)، مردی فلج و نابینا که مبتلاء به جذام و پیسی بود را در راهی دید که نشسته است و خدای را بسیار شکر میکند. چون نزدیک او شد، دید که میگوید: خدایا! شکر که مرا به بلایِ بیشتری مبتلا نکردی؟ حضرت مسیح (ع) چون این سخن را شنید، به او گفت: ای مرد! از این هم بیشتر مگر بلاء در زندگی وجود دارد؟ مرد گفت: بزرگترین بلاء ناشکری و کفر و بیایمانی به خداوند است که هر کس در شرایط من بود، به آن هم مبتلاء میشد، ولی خداوند بر من از رحمتش آن بلاء را نفرستاده است.
📚اصول کافی
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو اسما_صاد🌷
📚روایت عاشقانه از زندگی دختری تازه مسلمان که شما را باخود به خاطره ها می برد😍
🌟هرروز دو پارت ظهرگاهی☀️
ودوپارت شبانگاهی🌙
بارگزاری خواهدشد😍
منتظر باشید⏰
🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊
👌ریپلای به قسمت اول🔰
eitaa.com/repelay/996
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣