eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
💥 🌱رفیق حواست بہ مین های جبہہ مجازی هست⁉️📱 قربانی این جنگ بشی ... 🍂دیگہ تمومہ ...👋🏻 شہید جنگ سخت میرسہ بہ خــ❤️‌ــدا .. ولی ...☝️🏻 🌱قربانی جنگ نرم  ... ازخدادورمیشہ ... حواست باشہ ... حواسمون باشہ ...✔️
💗رسول خدا صلی الله علیه و آله: ‌ خداوند بوسیله علی علیه السلام این دین را پیروز نمود و آنگاه که کشته شود دین فاسد خواهد شد و جز مهدی علیه السلام کسی دیگر قادر به اصلاح آن نمی‌باشد. ‌ 📗احقاق الحق، ج۱۳ ص۲۶۰
🌺 واقعا قشنگه حتما بخونید 🌸 اگر از خودخواهی کسی به تنگ آمده ای، او را خوار مساز؛ بهترین راه آن است که چند روزی رهایش کنی. 🌸 گاهی شاپرکی را از تار عنکبوت میگیری تا خیلی آرام رهایش کنی،شاپرک میان دستانت له میشود.... نیت تو کجا و سرنوشت کجا 🌸 هنگامی که افسرده ای ،بدان جایی در اعماق وجودت ،حضور " خدا " را فراموش کرده ای... 🌸 لحظه ها ، تنها مهاجرانی هستند که هر گز بر نمی گردند هرگز ! 🌸 سه چیز را نگه دار: گرسنگیت را سر سفره دیگران زبانت را در جمع و چشمت را در خانه دوست . . 🌸 عاشــق طرز فکر آدمهـــا نشویــد آدمهـــا زیــبا فکـــر میکنند زیـــبا حرف میزنند امـــا زیــبا زندگـــی نمیکنند... !! 🌸 مراقب باش بعضی حرف ها فقط قابل بخشش هستند نه فراموش شدن ! 🌸 آرزوهایت را کنار نگذار دنیا بالاخره مجبور می شود با دلت کنار بیاید
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🌺👌پناه دختریه که پدرش برای چشم و هم چشمی میخواد به کسی بدتش که پناه ازش خوشش نمیاد برای اینکه بااون پسر ازدواج نکنه هر کاری میکنه.....🍂 👌ریپلای پارت اول👇 🌺 eitaa.com/repelay/1641 ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 *محمد حسین* نگاهے بہ عمارت سفیدمون انداختم و پیچڪ هاے پہن سر در خونہ ،خونہ ے بدون زن چہ ارزشے داشت؟ نگاهے بہ در چوبے سفید میڪنم با چاشنے طلایی دور و برش ،اصلا دلم نمیخواد برم توے خونہ ،جلوے در خونہ میشینم .پناه ببین چہ بلایی سرم آوردے دلم بدون تو طاقتے نداره ،آروم ے نداره ،بہ قول خان جون زن آرامش مرده .مثل بچہ ام ڪہ مادرش رو گم ڪرده باشہ، آشفتہ ام ،ڪلافہ ام بدون تو زندگے برام معنایے نداره دختر بہروز خان! از جا بلند میشم . -آقا محمد حسین برگشتم نگاه خانوم بود ،خواهرٺ! حالا جواب نگاه خانوم رو چے میدادم ؟ با تعجب نگام ڪرد،موهام پریشون بود ،لباسام نا مرتب و خونے، دسٺ باند پیچے ،واقعا سوال داشٺ ،نداشٺ؟اونم براے یہ نظامے. جلو رفتم . -سلام -سلام خدا بد نده اشاره اے بہ دستم ڪرد ،زیر نور ڪم رمق جلوے در نگاهے بہ دستم ڪردم . -چیزے نیسٺ،خوب هستین؟مامان بہنوش ،بہروز خان -همہ خوبن ،سلام دارن خدمتتون -سلامت باشن -شما نمے دونین آبجے ڪجاسٺ؟ آخر سر زد بہ خال و بدبختم ڪرد بچہ ارشد فرشتہ خانوم رو، ڪمے من من میڪنم ،چے باید مے گفتم ڪہ دروغم نباشہ؟ -پناه؟ -بلہ گفتہ بود ڪہ میاد خونمون ولے نیومده ،گوشیشم جواب نمیده -بلہ بہ منم گفتہ بود -خب؟ -زنگ زد گفٺ نمیرم ،مے رم خونہ دوستم ... -سارا؟ -بلہ سارا خانوم -یعنے پناه سارا رو بہ ما ترجیح داده -دیگہ من خبر ندارم -باشہ -بفرمایین داخل -نہ مامان بابا نگرانم میشن -برسونمتون ؟ -نہ ماشین دارم -اینطورے ڪہ بد شد -انشاء اللہ یہ وقٺ دیگہ ...با اجازتون -اختیار دارین -خدافظ -خدافظ در رو باز میڪنم وارد خونہ میشم ،انتظار داشٺم تو رو ببینم ولے ندیدم ،نگاهے بہ خونہ میڪنم بوے سوختنے میومد مشامم رو پر میڪنہ وارد آشپز خونہ میشم ،همہ ے خونہ رو دود گرفتہ بود ،چیزے توے قابلمہ سوختہ بود یعنے داشت برام غذا درسٺ میڪرد . لباسم رو در میارم توے لگنے تو حموم میندازم و شروع میڪنم بہ چنگ زدن .حالا پناه و محمد حسن چے ڪار میڪنن ؟ ڪلافہ روے صندلے میشینم ...صداے اذان بلند میشہ نگاهے بہ ساعٺ میڪنم ،ساعٺ پنج صبح بود ،یڪ دقیقہ خواب بہ چشام نیومد ،بلند میشم و وضو میگیرم و مشغول راز و نیاز میشم .فعلا تنہا خدا آرومم میڪرد فقط خدا .گوشیم زنگ میزنہ ،گوشے رو بر میدارم . -بلہ؟ -ڪاریٺ ندارم فقط زنگ زدم بگم ڪہ از ۴۸ ساعٺ ،۲۴ ساعٺش رفتہ ...الو میشنوے صدام رو ؟ گوشے رو قطع میڪنم ،بلند میشم ،لباسام رو مے پوشم و بہ سمٺ در خروجنے میدم تحمل این خونہ رو ندارم . *** وارد اداره میشم ،سلام و علیڪے بے حوصلہ میدم و دوباره خودم رو تبعید میڪنم بہ اتاقم ،ڪلافہ نگاه میڪنم بہ اتاق چقدر این دنیا واسم بے معنے شده.تقہ اے بہ در میخوره -بفرمایید سروان عزیزے وارد اتاق میشہ و احترامے میذاره . -سرگرد براتون نامہ اومده -برا من؟ -بلہ -بدش پاڪٺ رو سمتم مے گیره ،پاڪٺ رو مے گیرم ڪہ دوباره در اتاق باز میشہ ،سرواݧ از اتاق خارج میشہ ،پاشا بود جلو میاد با واهمہ -محمد حسین اینا چے میگن ؟ -چے میگن ؟ -میگن تیمور ،پناه و محمد حسن رو گروگان گرفتہ سرے بہ تاسف تڪون میدم و نگاهے بہ پاڪت مے ڪنم ،پاشا جلو میاد . -تیمور بہ پناه رحم نمیڪنہ دستش دوباره رفت سمٺ قلبش . -اگہ خودم رو بہشون تسلیم ڪنم ڪارے بہش ندارن -چے میگے محمد حسین ؟ اونا میڪشنن -بہ درڪ پاڪت رو برمیدارم و نگاهے بہ عڪساش میڪنم ،دیگہ قاطے میڪنم ،تیمور دیگہ واقعا داشٺ دیونہ م مےڪرد .بلند میشم ،پاشا با بہت نگام میڪنہ ،دوباره گوشے زنگ میخوره . -دیدے عڪسا رو؟ خوشت اومد؟ -آدرس رو بده -پس بلخره آدم شدے؟ اینم میدونے اگہ با پلیس بیاے سر جیگر گوشہ هات چے میاد دیگہ؟ 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 گوشے رو سمٺ محمد حسن میگیره،سرم رو بہ دیوار تڪیہ میدم ،اے ڪاش اینا همش ڪابوس بود و زودتر بیدار میشدم . -الو پناه -داداش -محمد حسن تویے؟ خوبے داداش؟ -خوبم -نگران نباشین من ... تیمور گوشے رو میگیره و بہ دهنش نزدیڪ میڪنہ :بسہ دیگہ دارین حوصلمو سر مے برین ...جناب سرگرد جناب عالے تنها ۴۸ ساعٺ وقٺ دارین مگر نہ باید جنازه تحویل بگیرے -صبر ڪن ... گوشے رو قطع میڪنہ و منو از صداے پناهم محروم میڪنہ .ڪمے جمع تر میشینم ،محمد حسن بے جون نگام میڪنہ ،چطور باورڪنم این مرد تمام این مدٺ بہ جاے خیانٺ داشتہ خدمٺ میکرده؟لبخند بے رنگے میزنہ و بعد نگاش رو برمیگردونہ،تیمور و نوچہ هاش بیرون میرن ،دوباره گریہ ام شروع میشہ بیشتر از همہ نگران محمد حسینم ،مے خواستم از خدا شڪوه ڪنم ولے نتونستم چون یاد ڪژال خانوم افتادم اون از همہ بیشتر لایق شڪوه بود ولے نمے ڪرد . -زن داداش گریہ نڪنین -آقا محمد حسن بلخره تڪلیف منو روشن ڪنین شما ڪیین؟ -فڪر میڪردم تا حالا متوجہ شده باشین -پس اون برج،محمد حسین ،تصادف -همہ فیلم بود بجز تصادف محمد حسین -آخہ چرا؟ -من براے ورود بہ این باند باید نقش بازے مے ڪردم -حالا چے میشہ؟ -نگران نباشین محمد حسین نجاتمون میده -من بیشتر نگران محمد حسینم ساڪت میشہ،پس خودشم نگران بود،بلخره ڪنیہ رو میزارم ڪنار ڪینہ اے ڪہ اشتباهے بہ دل گرفتہ بودم . -شما حالتون خوبہ؟ -بلہ دوسہ تا دنده و یہ معده و دندون ڪہ این حرفہا رو نداره بے اراده خنده اے میڪنم لابہ لاے گریہ هام:پس حالتون خوبہ -با این اوصاف بلہ -مابلخره خلاص میشیم؟ -بلہ چشاش رو میبنده ،نمے دونم چرا چشاش رو مے بسٺ احساس ترس میڪردم بلخره اونم یہ طورے بہ محمد حسین مربوط بود. *** *محمد حسین* -نگاه ڪن با دستت چے ڪار ڪردے؟ سرم رو از روے میز برنمیدارم ،سرهنگ بتادین رو روے زخمم مے ریزه ،مے سوخٺ ولے نہ بہ اندازه دلم ،ڪمے دستم رو مے ڪشم ولے دوباره پدرانہ دستم رو میگیره . -دیدے جوشے شدے ؟ عین بابات ،خدا بیامرزدش -خدا بابا رو آمرزیده ،خدا مارو بیامرزه -شانس آوردے خیلے عمیق نیسٺ مگر نہ بخیہ لازم مے شدے ...محمد حسین وقتے عصبانے میشے واقعا ازت میترسم ...در ضمن نوشتم پول میز رو از حقوقت ڪم کنن بلخره بیت المالہ -حالا چے میشہ؟ -نمے زارم اون چیزے ڪہ تو بہش فڪر میڪنے بشہ -سرهنگ لحظہ آخر وقتے پیش بابام بودم مے دونین چے گفتن؟ -چے گفت؟ -گفتن ملڪا و محمد حسن و مادرت رو اول بہ خدا بعد بہ تو میسپارم ،بہروز خانم سر خواستگارے بہم گفٺ هواے دخترم رو داشتہ باش ..من لیاقت پناه رو نداشتم ،لیاقٺ برادرے و پسرے رو هم نداشتم من لیاقٺ هیچ ڪدوم رو نداشتم -محمد حسین من مطمئنم اونا بہ داشتن ڪسے مثل تو افتخار میڪنن -خودتونم مے دونین اینا تعارفہ -اینطور نیسٺ جعبہ ڪمڪ هاے اولیہ رو بسٺ ،بعد بلند شد گوشہ ے پرده رو ڪنار زد و نگاهے بہ بیرون ڪرد ،سرم درد میڪرد روے میز میذارم -برو خونہ استراحت ڪن -نمے خاد -خیلے از دستور مافوقٺ سر پیچے مے ڪنے 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
هدایت شده از ‌‌‌‌‌‌‌‌‌▫
✋😍سلام امام زمانم🌟❤️ 💫ستاره ای بدرخشید و 🌙 °•✓💚 شد دل💓 رمیده ی ما را و شد😍✨ ✋💚 ❤️
هدایت شده از ‌‌‌‌‌‌‌‌‌▫
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💐🌸💐🌸💐🌸 زیبا بمناسبت میلاد پیامبر اکرم (ص) و 💐🌸💐🌸💐🌸 میلاد حضرت محمد (ص) و هفته وحدت مبارک👏👏😍 💐🌸💐🌸💐🌸 ✋💚 ❤️ 💐🌸💐🌸💐🌸 💐💐پیشاپیش عیدتون مبارک👏👏💐💐
🏠خــانه به او گفتم کار درستی نیست دائم زن و بچه ات را از این طرف به آن طرف می کشی ، بیا شهرضا یک خانه🏠 برایت بخرم . گفت : نه حرف این چیز ها را نزن ، هیچ ارزشی ندارد شما هم غصه مرا نخور ،😊 خانه ی من عقب ماشینم است ، باور نمی کنی بیا ببین . همراهش رفتم در عقب ماشین را باز کرد : سه تا کاسه ، سه تا بشقاب ، یک سفره پلاستیکی ، دوتا قوطی شیر خشک بچه و یک سری خورده ریز دیگر . گفت : این هم خانه ... را گذاشته ام برای ، خانه هم باشد برای .🌸 راوی مادر شهید ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌ ✋💚 ❤️
❄️⇦ می‌گویند روزی مرد کشک سابی نزد شیخ بهائی رفت و از بیکاری و درماندگی شکوه نمود و از او خواست تا اسم اعظم را به او بیاموزد، چون شنیده بود کسی که اسم اعظم را بداند درمانده نشود و به تمام آرزوهایش برسد. شیخ مدتی او را سر گرداند و بعد به او می‌گوید اسم اعظم از اسرار خلقت است و نباید دست نااهل بیافتد و ریاضت لازم دارد و برای این کار به او دستور پختن فرنی را یاد می‌دهد و می‌گوید آن را پخته و بفروشد بصورتی که نه شاگرد بیاورد و نه دستور پخت را به کسی یاد دهد. ❄️⇦ مرد کشک ساب می‌رود و پاتیل و پیاله ای خریده شروع به پختن و فروختن فرنی می‌کند و چون کار و بارش رواج می‌گیرد طمع کرده و شاگردی می‌گیرد و کار پختن را به او می‌سپارد. بعد از مدتی شاگرد می‌رود بالا دست مرد کشک ساب دکانی باز می‌کند و مشغول فرنی فروشی می‌شود به طوری که کار مرد کشک ساب کساد می‌شود. ❄️⇦ کشک ساب دوباره نزد شیخ بهائی می‌رود و با ناله و زاری طلب اسم اعظم می‌کند. شیخ چون از چند و چون کارش خبردار شده بود به او می‌گوید: «تو راز یک فرنی‌پزی را نتوانستی حفظ کنی حالا می‌خواهی راز اسم اعظم را حفظ کنی؟ تو برو کشکت را بساب.»