یک روز ما تو مدرسه بودیم درس ششم هم سنگین است وبچه ها ان روز خیلی شلوغ کردن خانممون یه جریمه ی کرد که تمموم شدنی نبود😂😂😂🤣🤣 بعدش هیچی دیگه باز بچه ها نتونستن تمومش کنن باز فرداش جریمه شدیم یه هفته کامل جریمه شدیم تو کارنامه همه قابل قبول شدیم تو مدرسه که انجوری اومدیم تو خونه هم یه کتک خوردیم😂😂😂😂😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣 خودم الان دارم میخندم😂😂😂جریمه ها رو نگو اول درس تا درس شیش فارسی از درس اول مطالعات وتا درس چهار ریاضی هم که نگو 😂🤣🤣🤣بچه ها چی کار کردن بچه ها بعضی یاشون به خانم گفتن کم کنید اما خانم نه روی زبونش بود دیگه 😭😭🤣🤣🤣😂😂😂😂 روزگار
#روایت_امید
به نام خدایی که یار «جمعیت» است🥰
سلام👋👋
«لطفا با لبخند این متن را بخوانید»😊👇
میخوام از یه روز فوق العاده 💥توی مدرسه مون براتون بگم. روزی که همه هم کلاسی هام دست به دست هم🤝دادن تا برنده بشن...
توی یه مسابقه که بین تمام کلاس های مدرسه برگزار می شد.🏅🏅
آغاز دهه فجر بود.🇮🇷🇮🇷 فاطمه، همکلاسی پر انرژی مون همه رو ساماندهی کرده بود و تقسیم کار کرده بود. حالا همه مشغول بودیم و هرکسی میخواست یه کاری برای برنده شدنمون انجام بده.
یکی از میز بالا رفته بود، یکی چسب رسانی می کرد😁،یکی بادکنک🎈 باد می کرد...
بعضی از بچه ها خیلی جالب کار می کردن، با کاغذ رنگی های ساده و کلی خلاقیت برای دیوار هایی که خالی مونده بودن تزیین می ساختن و من واقعا حس جالبی پیدا کرده بودم😌😌
نتیجه این همه زحمت بچه ها چی شد؟
خب معلومه دیگه: ما بردیم!😎🎉
اما یه بردن متفاوت...
مدیر و معاون پرورشی مدرسه مون اومدن توی کلاس و با کلی تشویق👏 جایزه هامون🎁🎉 رو دادن، اما بعد یواشکی بهمون گفتن برای اینکه بچه های کوچیک تر ناراحت نشن، به اونا هم جایزه می دیم...
ما هم در حالی که مهربونی و خوشحالی توی قلب هامون جاری شده بود ، قبول کردیم..🥹
این بود روایت یک روز پر امید در کنار همکلاسی ها🙂🙂
#روایت_امید
سلام سلام 👋 😍
حالتون چطوره ؟ 💖
رو به راهین؟🌱
روایت های دوستاتون رو خوندین؟بهشون رای دادین؟
یه یادآوری کوچولو میکنم برای رفیقایی که تازه اومدن تو جمعمون 😉
ما روایت رفیقامون رو میخونیم و بعد هر کدومشون رو که از نظرمون باحال و خوب بود رو لایک میکنیم❤️
اینجوری میشه که نفرات منتخب شما مشخص میشن و جایزه هامون پر میکشن به سمتشون🤣
حالا تو این چند ساعت باقی مونده چیکار کنیم؟
1⃣تویِ مدت زمان باقی مونده گام اول از همه اینکه با یه کاغذ و خودکار برین سراغِ مخاطبین گوشیتون📱
و همۀ اونایی که یه ربطی جشنواره میتونن پیدا کنن و یاد داشت کنین با ربطش🖊
مثلا دوستاتون و هم سن و سالاتون چون اونا هم میتونن راویِ امید باشن🌿
2⃣بعدِ لیست کردن این آدما
برین سراغِ کسایی که ذخیره ندارین ولی توی پیام رسانا آیدی و اکانتشونو دارین و برای اونا هم این پیوندا و ربطها رو دربیارین؛😎
بقیش هم کم کم تو این چندساعت باقی مونده میام میگم😉😌
3⃣اگه میخواین بترکونین☄
از گروههایی که توش عضوین غافل نشین!
حتمااا یه برنامه ای هم واسه اونا داشته باشین
گروههای دخترونه، گروهی که توش معلم و مدیر مدرسه زیاده، گروهی که توش مامان و بابای دخترایِ نوجوون هستن، و هرررر گروه دیگه ای که میتونی براش یه پیوندی با دخترایِ نوجوون و جوون پیدا کنین😍✊🏻
ا
4⃣اگه گروههایی که لیست کردین ارسال پیامش باز بود میتونین پیام بزارین و اگه ارسال پیامش بسته بود از سابقۀ چت اعضای اون گروه میتونین به پیویهاشون پیام بدین😌
ازهمین جا پایان رای گیری جشنواره های جایزه بارون رو اعلام میکنم🥳🥳🥳
از الان به بعد لایک هایی که اضافه میشن شمرده نمیشن😉
و قول میدم که زود زود بیام برنده های هر بخش رو بگم😍
سلام از راوینایِ غمگینِ اُمیدوار:)
اُمیدوارم رو به راه باشین همه❤️
همه چی انقدر سریعه که نمیدونم چیبگم
ولی اومدم بگم که
بیاین یه قراری باهم بذاریم
تو این وضعیت خاص، روایت و قصهما از کف میدون خیلی مهمه...
پس بیاین دوباره بزنیم به دل میدون
و راوی قصههایی بشیم که باید شنیده بشن.
قصههاتون رو تو قالبای متن،عکس نوشته، کلیپ، موشن، پادکست و..
با #قصهیتاریخساز برام بفرستین تا بذارمشون تو کانال.
@ravina88
بزنین بریم به دلِ مُبارزه به سبک رسانه چی✊🏻
مراقب خودتونم باشین🫂
📻 @resanechi
۱۱ ام آبان ماه ۱۴۰۱
ساعت ۵:۳۰ صبح
هیاهوی دور و اطرافم نمی زاره تمرکز کنم ، به دور و اطرافم نگاه میکنم و نوجوون هایی رو میبینم که از ذوق و شوق دیشب خوابشون نبرده و الانم رو پا بند نیستن که سریعتر بریم و هی به ساعت غرمیزنن که امروز چرا انقدر کند میگذره و نمیرسه زمانی که قرار اون پرده ها کنار بره.
من اما گیجم باورم نمیشه ، بااینکه حدود ۹۰۰ کیلومتر راه اومدم ولی هنوز باورم نشده که قراره کجا برم؟ کیو ببینم؟
بابا زیاد ازشون میگفت ، قهرمان قصه های بچگیم رو قرار بود ببینم 😭
تا حالا قرار بوده قهرمان بچیگیتون رو ببینین؟ میتونین حس و حالتون رو بگین؟
🌱روایت اول
✍️راوینا
@resanechi
🌹بسم رب الشهدا والصدیقین🌹
روایت من:
صبح روز شنبه از خواب بلند شدم ،مدرسه نرفته بودم چون خوابی دیده بودم که خاطرم رو آشفته کرده بود...
خواب دیدم که امروز جنگ شده،صبح که مامانم برای مدرسه بیدارم کرد خودم رو به خوابآلودگی زدم تا مدرسه نرم.به مامانم در مورد خوابم نگفتم که استرس نگیره.
حول و حوش ساعت ۱۰ صبح بود که از خواب بیدار شدم اندکی گذشت و مامانم گفت:ثنا آمریکا حمله کرده!
خیلی شوکه شدم...
جنگ ۱۲ روزه خیلی بهمم ریخته بود و دلم نمیخواست اونهمه خاطرات تلخ بازهم تداعی بشه.
به خودم گفتم باید ایستادگی کنم.
برای سلامتی رهبر کلی صلوات میفرستادم.
نگران کشورم بودم ولی میدونستم که خاتمه این جنگ ظهور امام زمانه.
سحر بلند شدیم.چند قاشقی بیشتر نخورده بودم که اخبار شهادت آقا رو اعلام کرد.خیلی شوکه شدم،از شدت شوکه بودنم حتی نتونستم یه قطره گریه کنم😭
اما از اعماق وجودم داغ بزرگی داشتم.
باور نمیشد و نمیشه که حضرت آقا شهید شدن،اگر الان مشکی میمونم به خاطر شهادت سردار هامونه نه رهبر ،رهبر زنده اس و به هیچ عنوان نمیتونم باور کنم که شهید شدن.
میخوام به تمام دختران سرزمین بگم که مجاهدت ما چادر مادرمونه.
اگر این چادر از سر ما بیوفته بی شک پرچم اسلام افتاده.
مجاهدت ما و رسالت ما رسوندن چادر حضرت مادر به نسل های آینده اس.
و ای مسلمین جهان آگاه باشید که ظهور مهدی زهرا نزدیک است....
اللهم عجل لولیک الفرج 🌿
با افتخار سرباز رهبرم:ثنا
روایت حضور ثنا خانم 🌱
بوممم بومم صدا اومد نمیدونم چیشد من هنوز شوکه بودم وقتی به خودم اومدم دیدم همه وسایل های مدرسشون رو جمع کردن و دارن فرار میکنن با کمک دوستام وسایلم رو جمع کردم سریع از مدرسه زدیم برون با تمام انرژی مون سمت مغازه بابام می دویدم بعد از ۱۰ دقیقه رسیدم ولی بابام هنوز مغازه باز نکرده بود رفتیم مغازه بقلی اونجا چون فشار دوستم افتاده بود بهش آب قند دادن ولی دوباره صدا اومد این بار دیگه نتونستم بشینم همون جا دست دوستم رو گرفتم رفتیم دوباره مدرسه بچهای کلاس اولی خیلیی ترسیده بودن و گریه میکردن سعی کردیم آرومشون کنیم تا حالشون بعد نشه آنتن ها قطع بود و نمی تونستیم با خانواده ها ارتباط بگیریم برای همین چندتا از بچهای کوچک که حالشون بد بود رو به مغازه پدرم بردیم و بهشون دلداری دادیم با خوراکی سر گرمشون کردیم تا خبری از خانواده ها بشه تک تک بچها رو به خانواده ها سپردیم ولی مادر پدر من کجا بودن ؟
سریع تاکسی گرفتم و رفتم خونه خداروشکر صدا به گوش پدر و مادرم نرسیده بود و متوجه نشده بودن 🥹
۹ ساعت بعد :
صدای دست و جیغ میامد من فکر کردم جنگ تمام شده است رفتم خوشحالی کنم ولی دیدم مادرم گریه میکنه گفتم مامان چی شده جنگ تمام شد؟ گفت نه نه آقا آقا رو شهید کردن اول باورمون نشد تا اینکه امروز ساعت ۵:۵۹ دقیقه من متوجه شدم پیکر بی جون آقا رو پیدا کردن 😢
به دلایلی نتونستم داخل راهپیمایی شرکت کنم اما قلبم آنجا بود فقط میخواهم بگم :
الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر
اگر اسرائیل هم آتش بس بده
ما مردم ایران تا پای جون میجنگیم
دیگه جنگ رو ما تموم نمیکنیم ما قدرت
خودمون رو به رخشون میکشیم اینجا ایرانهه
روایت حضور هلنا خانم🌱
چشم هایم را باز کردم 😳 روز شنبه بود 🙂 مو هایم را شانه زدم ، آماده شدم و راهی مدرسه شدم 💇♀️🏫 زنگ اول فارسی داشتیم 📖
کلاس فارسی با آرامش تمام گذشت 😌 زنگ تفریح خورد 🔔 و با بچه ها مشغول گپ و گفت شدیم 🙎♀🙎🏻♀چند صدای تق و توق شنیدم ، فکر کردم احتمالا ترقه است 🧨 به کلاس که برگشتیم معلم روی تخته بزرگ نوشته بود : زنگ ریاضی 📘
اواسط زنگ ریاضی بود که معاون اومد و گفت:« قراره یک پرواز نزدیک زمین باشه بچه های سمت پنجره بیان طرف دیوار🧱
کمی گذشت . معاون حوالی ساعت ۱۰ دوباره اومد . داد زد:« کلاس ها رو تخلیه کنید تخلیههه 🫨 سریع وسایل مون رو جمع کردیم و رفتیم حیاط🏡 معلم ها بچه ها رو فرستادن خونه 🏘 خونه که رسیدم مادرم گفت :« بیت رو زدنننن😭 من هم که ترسیدم و شروع به گریه کردم . پدرم گفت جمع کنید وسایل رو بریم شهرستان 🚙 وسایل جمع شد و با کلی ترافیک بالاخره به شهرستان رسیدیم 😕 کمی گذشت ، خبر شهادت دختران میناب رو که شنیدم دلم آشوب شد 😫 واییی که دختر های بی گناه میناب شهید شدنن 😭 تا سحر خوابم نبرد 😳 قطره های اشک از چشم هایم جاری شده بود 😢 سحر که شد تلویزیون را روشن کردیم 😶🌫 وایییییییی صدای گریه ام کل محل را گرفت 😭 رهبرم شهید شد امام خامنه ای شهید شد 😢😭 هنوز داغ دار دختران میناب بودم که رهبرم شهید شد 😭 مادرم محکم بغلم کرد 👩👧دلداری ام داد 🫠 گریه میکردم 😥 شهادت آرزو ی او بود 🥲 به آروزیش رسید 🥺 در ایران شهادت افتخار دارد نه گریه ❤️ بدانید ایرانی ها پیروز اند ، پیروز میدان ماییم 🙂
حتی خدا هم گفت : جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ 🙃
حق آمد و باطل نابود شد 😌
روایت حضور زهرا خانم🌱