eitaa logo
رسانه چی
288 دنبال‌کننده
184 عکس
58 ویدیو
9 فایل
اینجا قلم از جنس نوره تاریخ رو با روشنایی مینویسیم✨ . . نمیشه وجود نداره فقط هنوز خلقش نکردیم! . . من اینجام که بشنومت:) @ravina88
مشاهده در ایتا
دانلود
3⃣اگه میخواین بترکونین☄ از گروه‌هایی که توش عضوین غافل نشین! حتمااا یه برنامه ای هم واسه اونا داشته باشین گروه‌های دخترونه، گروهی که توش معلم و مدیر مدرسه زیاده، گروهی که توش مامان و بابای دخترایِ نوجوون هستن، و هرررر گروه دیگه ای که میتونی براش یه پیوندی با دخترایِ نوجوون و جوون پیدا کنین😍✊🏻 ا 4⃣اگه گروه‌هایی که لیست کردین ارسال پیامش باز بود میتونین پیام بزارین و اگه ارسال پیامش بسته بود از سابقۀ چت اعضای اون گروه میتونین به پیوی‌هاشون پیام بدین😌
ازهمین جا پایان رای گیری جشنواره های جایزه بارون رو اعلام میکنم🥳🥳🥳 از الان به بعد لایک هایی که اضافه میشن شمرده نمیشن😉 و قول می‌دم که زود زود بیام برنده های هر بخش رو بگم😍
سلام از راوینایِ غمگینِ اُمیدوار:) اُمیدوارم رو به راه باشین همه❤️ همه چی انقدر سریعه که نمی‌دونم چی‌بگم ولی اومدم بگم که بیاین یه قراری باهم بذاریم تو این وضعیت خاص، روایت و قصه‌ما از کف میدون خیلی مهمه... پس بیاین دوباره بزنیم به دل میدون و راوی قصه‌هایی بشیم که باید شنیده بشن. قصه‌هاتون رو تو قالبای متن،عکس نوشته، کلیپ، موشن، پادکست و.. با برام بفرستین تا بذارمشون تو کانال. @ravina88 بزنین بریم به دلِ مُبارزه به سبک رسانه چی✊🏻 مراقب خودتونم باشین🫂 📻 @resanechi
۱۱ ام آبان ماه ۱۴۰۱ ساعت ۵:۳۰ صبح ‌ هیاهوی دور و اطرافم نمی زاره تمرکز کنم ، به دور و اطرافم نگاه میکنم و نوجوون هایی رو میبینم که از ذوق و شوق دیشب خوابشون نبرده و الانم رو پا بند نیستن که سریعتر بریم و هی به ساعت غرمیزنن که امروز چرا انقدر کند میگذره و نمیرسه زمانی که قرار اون پرده ها کنار بره. من اما گیجم باورم نمی‌شه ، بااینکه حدود ۹۰۰ کیلومتر راه اومدم ولی هنوز باورم نشده که قراره کجا برم؟ کیو ببینم؟ بابا زیاد ازشون میگفت ، قهرمان قصه های بچگیم رو قرار بود ببینم 😭 تا حالا قرار بوده قهرمان بچیگیتون رو ببینین؟ می‌تونین حس و حالتون رو بگین؟ ‌ 🌱روایت اول ✍️راوینا @resanechi
🌹بسم رب الشهدا والصدیقین🌹 روایت من: صبح روز شنبه از خواب بلند شدم ،مدرسه نرفته بودم چون خوابی دیده بودم که خاطرم رو آشفته کرده بود... خواب دیدم که امروز جنگ شده،صبح که مامانم برای مدرسه بیدارم کرد خودم رو به خواب‌آلودگی زدم تا مدرسه نرم.به مامانم در مورد خوابم نگفتم که استرس نگیره. حول و حوش ساعت ۱۰ صبح بود که از خواب بیدار شدم اندکی گذشت و مامانم گفت:ثنا آمریکا حمله کرده! خیلی شوکه شدم... جنگ ۱۲ روزه خیلی بهمم ریخته بود و دلم نمیخواست اونهمه خاطرات تلخ بازهم تداعی بشه. به خودم گفتم باید ایستادگی کنم. برای سلامتی رهبر کلی صلوات میفرستادم. نگران کشورم بودم ولی میدونستم که خاتمه این جنگ ظهور امام زمانه. سحر بلند شدیم.چند قاشقی بیشتر نخورده بودم که اخبار شهادت آقا رو اعلام کرد.خیلی شوکه شدم،از شدت شوکه بودنم حتی نتونستم یه قطره گریه کنم😭 اما از اعماق وجودم داغ بزرگی داشتم. باور نمیشد و نمیشه که حضرت آقا شهید شدن،اگر الان مشکی میمونم به خاطر شهادت سردار هامونه نه رهبر ،رهبر زنده اس و به هیچ عنوان نمیتونم باور کنم که شهید شدن. میخوام به تمام دختران سرزمین بگم که مجاهدت ما چادر مادرمونه. اگر این چادر از سر ما بیوفته بی شک پرچم اسلام افتاده. مجاهدت ما و رسالت ما رسوندن چادر حضرت مادر به نسل های آینده اس. و ای مسلمین جهان آگاه باشید که ظهور مهدی زهرا نزدیک است.... اللهم عجل لولیک الفرج 🌿 با افتخار سرباز رهبرم:ثنا روایت حضور ثنا خانم 🌱
بوممم بومم صدا اومد نمیدونم چیشد من هنوز شوکه بودم وقتی به خودم اومدم دیدم همه وسایل های مدرسشون رو جمع کردن و دارن فرار میکنن با کمک دوستام وسایلم رو جمع کردم سریع از مدرسه زدیم برون با تمام انرژی مون سمت مغازه بابام می دویدم بعد از ۱۰ دقیقه رسیدم ولی بابام هنوز مغازه باز نکرده بود رفتیم مغازه بقلی اونجا چون فشار دوستم افتاده بود بهش آب قند دادن ولی دوباره صدا اومد این بار دیگه نتونستم بشینم همون جا دست دوستم رو گرفتم رفتیم دوباره مدرسه بچهای کلاس اولی خیلیی ترسیده بودن و گریه میکردن سعی کردیم آرومشون کنیم تا حالشون بعد نشه آنتن ها قطع بود و نمی تونستیم با خانواده ها ارتباط بگیریم برای همین چندتا از بچهای کوچک که حالشون بد بود رو به مغازه پدرم بردیم و بهشون دلداری دادیم با خوراکی سر گرمشون کردیم تا خبری از خانواده ها بشه تک تک بچها رو به خانواده ها سپردیم ولی مادر پدر من کجا بودن ؟ سریع تاکسی گرفتم و رفتم خونه خداروشکر صدا به گوش پدر و مادرم نرسیده بود و متوجه نشده بودن 🥹 ۹ ساعت بعد : صدای دست و جیغ میامد من فکر کردم جنگ تمام شده است رفتم خوشحالی کنم ولی دیدم مادرم گریه میکنه گفتم مامان چی شده جنگ تمام شد؟ گفت نه نه آقا آقا رو شهید کردن اول باورمون نشد تا اینکه امروز ساعت ۵:۵۹ دقیقه من متوجه شدم پیکر بی جون آقا رو پیدا کردن 😢 به دلایلی نتونستم داخل راهپیمایی شرکت کنم اما قلبم آنجا بود فقط میخواهم بگم : الله اکبر الله اکبر الله اکبر اگر اسرائیل هم آتش بس بده ما‌ مردم ایران تا پای جون میجنگیم دیگه جنگ رو ما تموم نمیکنیم ما قدرت خودمون رو به رخشون میکشیم اینجا ایرانهه روایت حضور هلنا خانم🌱
چشم هایم را باز کردم 😳 روز شنبه بود 🙂 مو هایم را شانه زدم ، آماده شدم ‌و راهی مدرسه شدم 💇‍♀️🏫 زنگ اول فارسی داشتیم 📖 کلاس فارسی با آرامش تمام گذشت 😌 زنگ تفریح خورد 🔔 و با بچه ها مشغول گپ و گفت شدیم 🙎‍♀🙎🏻‍♀چند صدای تق و توق شنیدم ، فکر کردم احتمالا ترقه است 🧨 به کلاس که برگشتیم معلم روی تخته بزرگ نوشته بود : زنگ ریاضی 📘 اواسط زنگ ریاضی بود که معاون اومد و گفت:« قراره یک پرواز نزدیک زمین باشه بچه های سمت پنجره بیان طرف دیوار🧱 کمی گذشت . معاون حوالی ساعت ۱۰ دوباره اومد . داد زد:« کلاس ها رو تخلیه کنید تخلیههه 🫨 سریع وسایل مون رو جمع کردیم و رفتیم حیاط🏡 معلم ها بچه ها رو فرستادن خونه 🏘 خونه که رسیدم مادرم گفت :« بیت رو زدنننن😭 من هم که ترسیدم و شروع به گریه کردم . پدرم گفت جمع کنید وسایل رو بریم شهرستان 🚙 وسایل جمع شد و با کلی ترافیک بالاخره به شهرستان رسیدیم 😕 کمی گذشت ، خبر شهادت دختران میناب رو که شنیدم دلم آشوب شد 😫 واییی که دختر های بی گناه میناب شهید شدنن 😭 تا سحر خوابم نبرد 😳 قطره های اشک از چشم هایم جاری شده بود 😢 سحر که شد تلویزیون را روشن کردیم 😶‍🌫 وایییییییی صدای گریه ام کل محل را گرفت 😭 رهبرم شهید شد امام خامنه ای شهید شد 😢😭 هنوز داغ دار دختران میناب بودم که رهبرم شهید شد 😭 مادرم محکم بغلم کرد 👩‍👧دلداری ام داد 🫠 گریه میکردم 😥 شهادت آرزو ی او بود 🥲 به آروزیش رسید 🥺 در ایران شهادت افتخار دارد نه گریه ❤️ بدانید ایرانی ها پیروز اند ، پیروز میدان ماییم 🙂 حتی خدا هم گفت : جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ 🙃 حق آمد و باطل نابود شد 😌 روایت حضور زهرا خانم🌱
امشب مینویسم برای دختران میناب ...🖤 دخترانی که هر کدامشان واژه وطن درقلبشان می تپید هر کدام درسر آرزویی داشتند،آرزو خانم معلم شدن ،خانم دکتر شدن وخیلی از آرزو هایی که به خاک وخون کشیده شد...💔 مینویسم از برای اشک های مادرانی که باهر طلوع صبح شانه به دست موهای دخترانشان را شانه میکردند و با ظرافت تمام می بافتند. ✍🏻می نویسم از زبان دستان دختری که در هر نماز دستانش رو به آسمان بود و برای کودکان غزه دعا میکرد ،امشب از زبان نویسنده ای غمگین اما امیدوار برایتان روایت میکنم، روایت از روزه دارانی با دهان خشک و متجاوزان اپستین با شکمی پراز گوشت انسان... فقط ده سال داشت و تازه به تکلیف رسیده بود ...! مثل هر روز مانتو شلوار اتو شده اش را از کمد بیرون آورد پوشید همیشه عادت داشت مادرش موهایش را نوازش کند و آرام ببافد مادر با لبخند همیشگی اش اینبار بیشتر از روز های قبل موهای دختر را نوازش میکرد نمیدانست چرا اما حس عجیبی قلبش را آزار میداد ساعت 7شده بود اما مادر هنوز دست از نوازش دخترش نکشیده بود ... دخترک با زبانی شیرین و خنده ای زیبا روبه مادر کرد گفت ؛مامان جونم داره دیرم میشه ها ،دوست دارم زودتر به مدرسه برسم کلی با دوستام درس بخونم بازی کنم زود برمیگردم پیشتون . اینبار مادر به خودش آمد موهای خرمایی دخترش را بافت ،دختر مغنه اش را پوشید و کوله انداخت میخواست تازه از خانه بیرون برود که مادر صدایش کرد وایستا عزیزم لقمه ات رو فراموش کردی دختر به مادرش نگاه کردو دوباره با شیرین زبانی طوری که قند در دل مادرش آب شد گفت مامان جونم من دیشب سحری خوردم تا بتونم امروز روزه باشم اما مادر اصرار کرد که لقمه را باخودش ببرد تا ضعف نکند دخترک مادرش را بغل کرد گفت دوست دارد امروز روز باشد مادر قبول کرد. دخترش را بدرقه کرد اما قلب مادر هنوز ناآرام بود ... نمیدانست...! دلشوره اش از چیست؟ دختر از خانه بیرون رفت با شوق و ذوق بسیار به سمت مدرسه اش دوید. نزدیک درب مدرسه با دوست صمیمی اش روبه رو شد که داشت وارد حیاط میشد...! به او سلام کرد هردو با هم به سمت کلاس رفتند بعد از دقایقی معلم وارد کلاس شد همه به احترام او بلند شدن و او با بچه ها سلام احوال پرسی کرد و بعد روی تخته نوشت درس امروز وطن... تازه میخواست لب باز کند که ناگهان زمان ایستاد وتمام مدرسه روی سرشان آوار شد...💔 کوله های صورتی به خون نشست و آن صدای مهیب انفجار قلب مادر آن دختر را تکان داد به سمت کوچه دوید وبا مدرسه آوار شده دخترش روبه رو شد. حالافهمیده بود آشوب دلش برای چه بود! برای آخرین نوازش ،برای آخرین آغوش و برای آخرین خداحافظی🖤 درس آن روز درس وطن بود اما بر صفحه تاریخ نوشته شد ... درس امروز ،درس شهادت ... به قلم؛حسنا روایت حضور حسنا خانم🌱
"گوینده‌و‌نویسنده:حورا‌خازه‌فر"-4546307995257594111_70505748415075.mp3
زمان: حجم: 2.7M
برای‌فرشته‌های‌میناب...💔' "آغوشِ‌بابا" گشته‌ام‌این‌خانه‌را...اینجا‌و‌آنجانیستی... دخترِ‌زیبای‌من...دلتنگ‌بابا‌نیستی؟! تا‌هزارویک‌شمردم..بازیِ‌خوبی‌نبود خوب‌قایم‌می‌شوی...دیگرتوپیدانیستی... دفترِ‌مشقت‌چراامشب‌جلویت‌بازنیست؟! پس‌به‌فکر‌امتحان‌و‌درس‌فردانیستی؟! دخترم...کابوس‌دیدم‌گیسوانت‌خاکی‌است خواب‌میبینم؟...نه،بیدارم؛تو‌امّانیستی! دستِ‌کم‌یک‌بار‌دیگرکفش‌نویَت‌را‌بپوش عیدنزدیک‌است...عیدی ‌که‌با‌مانیستی... اشک‌هایم‌را‌ندیدی‌دخترم...حالا‌ببین گریه‌کردم،چون‌تو‌در‌آغوشِ‌بابا نیستی...🥀 🎙📻|گـویـنده‌وتهیه‌کننده: ‌ -حورا‌- -پایه‌نهم- -شهرستان‌کرخه- -آستان‌‌خوزستان- · · · • • • • • ✤ • • • • • · · · روایت حضور حورا خانم🌱
و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون بسم رب روزی دهنده ی شهدا تدریس دبیر زیست شناسی به اتمام رسیده بود. مشغول گلدوزی بودم. با عشق سوزن رو از بین تار و پود های در هم رفته ی پارچه رد میکردم و هر از چند گاهی یه نگاه کلی به دیوار کوب «الحمد لله» که روی پارچه نقش بسته بود، می انداختم. تا اومدم لبخند بزنم صدای هرج و مرج داخل کلاس پیچید ... از هر کس سوال کردم چی شده جوابی نداد دبیر با مدیر مشغول رد و بدل جملات بودن. رفتم جلو ببینم عامل هرج و مرج توی کلاس چیه ... و باز هم جوابی نشنیدم. اما وقتی عقلم چهره ی نگران دبیر و مدیر، کلمه ی «زدن» و خوشحالی ضد انقلاب ها رو بهم چسبوند، شیر فهم شد که چه اتفاقی افتاده ... دلم هری ریخت. دستام لرزید و استرس، رعشه به وجودم انداخت نه نگران جون خودم بودم، نه نگران جون اطرافیانم، نه نگران فامیل هایی که تهران اقامت دارن ... پاهام سست شد وقتی با خودم فکر کردم: نکنه آقا ... ؟! خوشبختانه گوشی همیشه همراهم، اینبار هم همراهم بود تماس گرفتم ... + الو بابا؟ - سلام نگران نباش چیز خاصی نشده اونجا رو نزدن + بابا اینجا به درک، آقا خوبه؟ - اره بابا جون اره ... از شوق گریه کردم: خدایا صد ها هزار مرتبه شکرت ... خنده جوری رو لبام بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. خونسرد ترین حالت ممکن ... اونروز با خیال راحت و با کلی اطمینان و دلخوشی تموم شد اما ... دنیا در عرض چند لحظه برام تیره و تار شد: بعد از سحری رفتم بخوابم که پیام دوستامو دیدم. - وای چیکار کنیم بیچاره شدیم خاک بر سرمون شد بد بخت شدیم، آقاااااااا پوزخندی زدم + بابا شایعه اس چی داری میگی دیوانه شدی؟ اینم مث بقیه شایعه ها و اما عکسی که فرستاد... از صفحه تلوزیون و شبکه خبر بود؟!!!!! حسی بهم دست نداد باور نکردم ینی نمی‌خواستم که باور کنم ... بعد از چند ثانیه بدو بدو رفتم دنبال کنترل تلوزیون. بی اختیار اشکام جاری شد. دکمه رو پشت هم فشار میدادم تا اینکه: شبکه خبر عکس آقا شهادت قائد امت ...توی کادر قرمز رنگ ... دنیا دور سرم چرخید. صدای شکستن قلبمو، شکستن کمرمو با گوشام شنیدم و شوکی که باعث شد بی مقدمه جیغ بکشم و به گریه بشینم ... دیگه زندگی رو نمی‌خواستم. چه برنامه ها که در آینده نریخته بودم با آقا ... ازش انگشتر میخواستم، چفیه میخواستم، اینا رو ولش فقط یه دیدار هم بسم بود ... اما خدای خامنه ای که هنوز هست؟ امام زمان عج که آقا سربازش‌ بود هنوز هست! هنوز هم ان معی ربی! آقا مگه فقط یک شخص بود؟ نخیر! یک شخصیت بود، یک جریان فکری بود، یک مکتب بود... مکتبی که همچنان ادامه داره، همچنان نیازمند فدایی ها و جان بر کف هاست که هنوز هم بگن: جانم فدای رهبر ... دیدار ما هم بماند پس از رجعت ان شالله.‌ آقای ما نفسی تازه کند بر می‌گردد. منتظرتیم آقا جان :)) از چاکران سید علی: فاطمه روایت حضور فاطمه خانم🌱
میدونم شاید این روزا حال هیچ کدوممون خوب نباشه😭 غمگین باشیم یا حتی نگران جون هم وطنامون😭 ولی میدونم هممون دوست داریم یه کاری کنیم، و یه جوری به دشمن نشون بدیم که ماهم تو این مبارزه صورتی نقش داریم🇮🇷 اگه شما هم میخواین یه کاری کنین ولی نمیدونین چی کار ویدیو زیر برا شماس🌱