eitaa logo
مجموعه ادبی روایتخانه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
157 ویدیو
9 فایل
خانه داستان نویسان انقلاب اسلامی ارتباط با ادمین👇 @Revayat_khaneh
مشاهده در ایتا
دانلود
مجموعه ادبی روایتخانه
🚨صدای ما را از #سوریه می‌شنوید 🔻#ضیافت‌گاه 📑 سلسله روایت‌های #شبنم_غفاری_حسینی از مقاومت در آن
🔻 9⃣قسمت نهم حاج آقا ایستاده است توی چهارچوب در و صدایش میپیچد توی اتاق. خون میریزد روی زمین و زیر پایش جاری میشود. صدایش میخورد به در و دیوار، می آید بیرون و میپیچد زیر آسمان خدا: " اللهم عقیقه عن سمانه بنت محمد... اللهم عقیقه عن محمدجواد ابن علی..." با لهجه عربی میخواند؛ بلند و محکم و فصیح. گوسفندها یکی یکی زمین میخورند و خونشان جاری میشود. صدای حاج آقا از یزد می آید. از آپارتمانی از صفائیه شاید. از خانه ای قدیمی در فهادان، از بیمارستانی در وسط شهر یا خانه ای کاهگلی در روستایی. صدای حاج آقا از نفسهای گرم نوزادان یک روزه و ده روزه و چندماهه می آید. از قلب مادران و پدرانی که برای سلامتی فرزندشان عقیقه کرده اند. عقیقه ها این همه راه آمده اند تا رسیده اند به اینجا. از دوهزار کیلومتر آن طرفتر راه خودشان را پیدا کرده اند. حاج آقا صیغه عقیقه را میخواند و گوسفندها یکی یکی زمین میخورند تا بشوند وعده غذایی دخترکی از بعلبک، پسرکی از صور، زن بارداری از ضاحیه و پیرزنی از بقاع؛ که حالا همه پناه آورده اند به زینبیه و حمص و حلب و ... . نیتهای خالص همیشه راه خودشان را پیدا میکنند. چه فرق میکند کجای این دنیا باشند یا زبان و گویششان چه باشد. حاج آقا قبلش به ردیف گوسفندهایی که میرفتند برای ذبح اشاره کرده بود و گفته بود: "خوش به حالشون که دارن فدایی مقاومت میشن." هزینه گوسفندها را آقای ابوترابی با خودش آورده. مردم صدوده گوسفند نذر و عقیقه کرده اند و پولش را داده اند برای لبنانی های دور از وطن و خانه و زندگی. حالا هر روز بنا به شرایط، تعدادی شان را میکشند. یک روز بیست تا، روز دیگر ده تا... گوسفندها را که وزن کشی کرده بودند، همه شان سربه زیر و آرام، راه افتاده بودند طرف کشتارگاه. انگار خودشان هم دوست داشتند فدایی مقاومت شوند. تهیه غذا برای مهمانان لبنانی فقط یکی از هزاران کاری است که باید انجام شود. اینجا کار روی زمین مانده زیاد است اما آدمهای خودش را میخواهد. آدمهایی که یک تنه هزارنفر را حریف باشند و بتوانند بار بردارند؛ نه اینکه خودشان دست و پاگیر باشند. آدمهایی که بلدِ کار باشند. "بلد"ها اصلا از قدیم هم آدمهای خاصی بودند. سرازیر میشدند توی کوره راههای تنگ و تاریک و راه را به بقیه نشان میدادند؛ این یعنی قبلترش، نه یک بار و دوبار، که بارها و بارها خودشان سنگلاخها و کوره راهها را به تنهایی گز کرده بودند و راه را بلد شده بودند و شده بودند "راه بلد." بلدها اینجا از جاهای مختلفی آمده اند. کم اند ولی هستند. از بشاگرد و کرمانشاه و بم و خوزستان و... . نه که حتما اهل آنجا باشند؛ روزگارشان را آنجا گذرانده اند؛ میان محرومیت سیستان، بین آوارهای زلزله بم و کرمانشاه، وسط گل و لای سیل خوزستان و حالا رسیده اند به اینجا: وسط زینبیه دمشق، توی حمص و حلب و طرطوس. آدمهایی که خط شکنند و راه باز میکنند برای بقیه. اصلا خط و ربطشان را که دربیاوری، میرسی به پدرانشان که خط شکنهای فکه و شلمچه و چزابه بودند. خیلی هاشان این طوری اند. انگار که خط شکنی میراث خانوادگی شان باشد. آنقدر توی روستاهای سیستان و بلوچستان و سیل و زلزله تجربه دار شده اند که حالا حواسشان به چیزهای دیگری غیر از خوراک و پوشاک هم باشد؛ به زخمهای روحی مردم. به بچه هایی که وامانده اند میان سرگردانی و غربت و وحشت. جنگ این بار در لبنان روی دیگرش را نشان داده. با جنگ سی و سه روزه و قبلترش فرق دارد. در جنگ سی و سه روزه، مردم  کم کم خانه هایشان را خالی کرده بودند. با طمانینه اثاث جمع کرده بودند، در خانه هایشان را بسته بودند و رفته بودند. میدانستند به زودی برمیگردند. این بار اما فقط رسیده اند روسری ای روی سر بیندازند و دست بچه هایشان را بگیرند و بدوند بیرون. اغلب، مردهایشان نیستند. شوهر و پسر و برادری اگر مانده باشد توی جبهه مقاومت است و دارد میجنگد. زنها و بچه ها یک ربع نشده باید خانه هایشان را خالی کنند و هرکدام جایی پناه بگیرند و بعد راه بیفتند به طرف یک جای امن، شمال لبنان یا سوریه. بشار اسد مرزها را باز گذاشته است تا بی دردسر وارد شوند.   این جنگ با جنگهای قبلی فرق دارد. مقاومتی است که دیگر سیدحسن ندارد. درد غربت و دوری از وطن و خانه یک طرف، درد از دست دادن همه کس و کارشان یک طرف. این جنگ البته، یک فرق دیگر هم دارد: "مقاومت قوی تر شده است." نسل جدید حزب الله از شجاعت هیچ کم ندارد. جوان تر ها میگویند آنقدر میجنگیم تا یا شهید شویم یا اسرائیل از روی زمین پاک شود. بچه ها منتظرند تا بزرگ شوند و به حزب الله بپیوندند و مادرها همه چیزشان را، همسر و بچه هایشان را، فدایی مقاومت میخواهند. راه بلدها حواسشان هست که مقاومت هزینه دارد و هزینه اش برای این مردم، رها کردن زندگی لاکچری و مرفه است. هزینه اش دوری از وطن است و این با آوارگی فرق دارد. ✍️ ○● @revayat_khane ●○
مجموعه ادبی روایتخانه
🚨صدای ما را از #سوریه می‌شنوید 🔻#ضیافت‌گاه 📑 سلسله روایت‌های #شبنم_غفاری_حسینی از مقاومت در آن
🚨صدای ما را از می‌شنوید 🔻 📑 سلسله روایت‌های از مقاومت در آن سوی مرزها http://ble.ir/jarideh_sh ✈️ راوی اعزامی راوینا @ravina_ir 🔟 قسمت دهم ⏳به زودی .... با ما همراه باشید ..‌ 🍃 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
مجموعه ادبی روایتخانه
🚨صدای ما را از #سوریه می‌شنوید 🔻#ضیافت‌گاه 📑 سلسله روایت‌های #شبنم_غفاری_حسینی از مقاومت در آن
🔻 🔟 قسمت دهم شبها آدمها توی سرم راه میروند. مینشینند جلوی رویم و حرف میزنند. چشمهایشان، نگاهشان، کلامشان، همه یک چیز میگوید. شبها آدمها توی سرم راه میروند و فارسی و عربی را در هم میگویند. میخندند، گریه میکنند، انگشت اشاره شان را بالا می آورند، برافروخته میشوند و دست آخر محکم میگویند: "قطعا سننتصر." طوری میگویند که برایت وحی منزل میشود و ناخودآگاه زیر لب تکرارش میکنی. این آدمها را هرجایی نمیشود پیدا کرد. نمونه شان شاید فقط چندجای تاریخ باشد: روز عاشورا، روزهای اول جنگ خودمان، روزگار دفاع از حرم حضرت عقیله بنی هاشم؛ و حالا. انگار که چیزی مثل نخ تسبیح از آن روزها وصلشان کرده باشد به حالا با این تفاوت که اینها، بچه های حزب الله را میگویم، قوی تر و محکمترند. انگار که اصلا تاریخ را از قصد کش داده باشند تا برسد به حالا و آدمهایی که یک تنه جلوی اسرائیل ایستاده اند. این روزها کلی از خودم خجالت کشیده ام. وقتی مینشینم روبرویشان، بدون اینکه به چشمهایشان نگاه کنم، در همان لحظه اول، خالی میشوم. تهی از همه چیز. دیروز با سجاد و همسرش ام علی حرف میزدم. هر دو جوان و از دهه هفتادی های خودمان حساب میشوند. سجاد جانباز است. علی را دارند و یک توراهی. وقتی از زهرا پرسیدم میگذاری بچه هایت وارد حزب الله شوند، نگاه عاقل اندرسفیهی بهم انداخت و گفت: "بچه را برای چه میخواهم؟ برای مقاومت، برای مبارزه با اسرائیل، برای شهادت." و سجاد ادامه داد: "ما زندگی و بچه هایمان را برای آینده ذخیره نمی‌کنیم‌." اینجا بود که خالی شدم. چشمهایشان دروغ نمیگفت. حرفشان، حرف نبود. باورشان بود. همان طور که تا حالا عملی اش کرده بودند. منِ ایرانی آنقدر توی شعار و هیجان و احساسات زودگذر بزرگ شده ام که شعار را از اعتقاد تشخیص میدهم. از خودم بدم آمد. از خود مرددم. بچه هایم را گذاشته بودم توی خانه گرم و نرم، در آرامش، بدون صدای موشک، در کنار فامیل و دوست و آشنا و باز هم برای آمدن تردید داشتم. این یعنی من خودم را مالک همه چیز میدانم و اینها خدا را. شبها صورت تک تکشان می آید جلوی چشمم که میخندند و انگشت اشاره شان را بالا می آورند و محکم میگویند: "قطعا سننتصر."   ✍️ http://ble.ir/jarideh_sh ✈️ راوی اعزامی راوینا @ravina_ir با ما همراه باشید ...‌ 🍃 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
مجموعه ادبی روایتخانه
🔻#ضیافت‌گاه 🔟 قسمت دهم شبها آدمها توی سرم راه میروند. مینشینند جلوی رویم و حرف میزنند. چشمهایشان،
🚨صدای ما را از می‌شنوید 🔻 📑 سلسله روایت‌های از مقاومت در آن سوی مرزها http://ble.ir/jarideh_sh ✈️ راوی اعزامی راوینا @ravina_ir 1️⃣1️⃣ قسمت یازدهم ⏳به زودی .... با ما همراه باشید ..‌ 🍃 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
مجموعه ادبی روایتخانه
🚨صدای ما را از #سوریه می‌شنوید 🔻#ضیافت‌گاه 📑 سلسله روایت‌های #شبنم_غفاری_حسینی از مقاومت در آن
🔻 🎬 قسمت ۱۱ تمام طول مصاحبه را با بغض حرف میزند. زینب را میگویم. یک ساعت و نیم، کلید رنگ و رورفته اتاقشان در طبقه ای از ساختمان را توی دست میچرخاند، هی بغضش را فرو میدهد و هی چشمهای روشنش پر از اشک میشود. حیدر را در نوجوانی دیده بود. همسایه بودند. شبهای محرم، حیدر که چندسالی بزرگتر بود می آمد دنبالشان و میبردشان روضه. ابوزینب نمیگذاشت دخترها تنها بروند. ام حیدر ولی آنقدری پیش ابو زینب اعتبار داشت که اجازه دخترها را بگیرد تا از روضه و هیات محروم نشوند. توی همین بردنها و آوردنها بود که حیدر دیده بودش و خواسته بودش. جرئت کرده بود به کسی چیزی بگوید؟ نه. زینب اما فهمیده بود. زنها عشق را از چند فرسخی هم حس میکنند. حیدر عضو حزب الله بود و تقریبا تمام سال را خانه نبود. زینب امیدش به دهه محرم بود. به نامه هایی که یواشکی برایش مینوشت و میداد دست یکی از دوستانش تا برایش بیاورد. نامه هایش را هنوز دارد. نامه هایی پر از "انی احبک یا زینب" و قلبهای ریز و درشت و رنگی. جنگ سی و سه روزه که شروع شد، خواستگاری اش کرد. ابوزینب اما مخالف بود. میگفت زندگی بچه های حزب الله سختی دارد. تو آدم سختی ها هستی زینب؟ میگفت سرانجام همه شان، شهادت است. تو طاقت دوری اش را داری؟ زینب دوستش داشت. هم او را، هم مقاومت و حزب الله را. سر سفره عقد، بله را نه به خود حیدر، به شهادتش داد؛ حتی بعدتر به شهادت بچه هایشان. حالا که هیجده سال از آن روزها میگذرد، نشسته است اینجا و تازه بیست روز است که خبر شهادت حیدر را آورده اند. جثه کوچک و لاغرش را روی صندلی جا به جا میکند و تمام طول گفتگو را با بغض حرف میزند. حیدر توی جبهه بود که مجبور شد با سه تا پسرهایش، تک و تنها از لبنان راه بیفتد سمت سوریه. از سختی این سالها که میپرسم، لبخندی میزند و میگوید: "ما زنهای جبهه مقاومت، باید روی پای خودمان بایستیم. زن باشیم، مادر باشیم، در کنارش مرد هم باشیم." کلید را توی دستش میچرخاند. توی دلم میگویم، اگر نبودند این زنها، حزب الله و مقاومت، همان روزهای اول شکست خورده بود.  ✍️ http://ble.ir/jarideh_sh ✈️ راوی اعزامی راوینا @ravina_ir با ما همراه باشید ...‌ 🍃 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
مجموعه ادبی روایتخانه
🔻#ضیافت‌گاه 🎬 قسمت ۱۱ تمام طول مصاحبه را با بغض حرف میزند. زینب را میگویم. یک ساعت و نیم، کلید رن
🚨صدای ما را از می‌شنوید. 🔻 📑 سلسله روایت‌های از مقاومت در آن سوی مرزها http://ble.ir/jarideh_sh ✈️ راوی اعزامی راوینا @ravina_ir 🎬 قسمت دوازدهم ⏳به زودی .... با ما همراه باشید ..‌ 🍃 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
مجموعه ادبی روایتخانه
🚨صدای ما را از #سوریه می‌شنوید. 🔻#ضیافت‌گاه 📑 سلسله روایت‌های #شبنم_غفاری_حسینی از مقاومت در آ
🔻 🎬 قسمت ۱۲ خانه شان در جنوب لبنان با مرز فاصله ای نداشت. سربازهای اسرائیلی را میدیدند که آن طرف راه میروند. تفنگ به دست و مسلح با همه تجهیزات. عصرها که پسرها از مدرسه برمیگشتند، فلاسک چای و تخمه و پفک برمیداشتند و میرفتند لب مرز. تفریحشان اذیت کردن اسرائیلی ها بود. تخمه میشکستند و سربازهای اسرائیلی را نگاه میکردند. نزدیکتر که میشدند، صدا که به صدا میرسید، الموت لاسرائیل میگفتند و اسم سیدحسن نصرالله را فریاد میزدند. آنقدر میگفتند تا اسرائیلی ها عصبانی شوند و شروع کنند به دادوبیداد. آن وقت پسرها سنگ برمیداشتند و به طرفشان پرتاب میکردند. آن روز احمد، پسرک هفت هشت ساله، ایستاد روی بلندی مرز، چای داغ لب سوز را ریخت توی استکان و همان طور که پشتش به سربازان اسرائیلی بود، جرعه جرعه نوشید. برادرش عکسش را با پس زمینه اسرائیلی ها گرفت و گذاشت توی فیس بوک. همان روزها یکی از مقامات دولت لبنان با یکی از مقامات اسرائیلی، چای خورده بود. عکسها توی فیس بوک و فضای مجازی دست به دست میشد. ترند آن روزها شد: عکس پسرکی ده ساله، پشت به اسرائیلیها ایستاده، فنجان چای به دست؛ و عکس آن مقام دولت لبنان، نشسته در کنار آن اسرائیلی. هشتک زدند: الشای یختلف عن الشای چای با چای فرق میکنه احمد حالا فرزند شهید است. پدرش بیست روزی هست که شهید شده.    ✍️ http://ble.ir/jarideh_sh ✈️ راوی اعزامی راوینا @ravina_ir با ما همراه باشید ...‌ 🍃 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
مجموعه ادبی روایتخانه
🚨صدای ما را از #سوریه می‌شنوید. 🔻#ضیافت‌گاه 📑 سلسله روایت‌های #شبنم_غفاری_حسینی از مقاومت در آ
🚨صدای ما را از می‌شنوید؟ 🔻 📑 سلسله روایت‌های از مقاومت در آن سوی مرزها http://ble.ir/jarideh_sh ✈️ راوی اعزامی راوینا @ravina_ir 🎬قسمت آخر با ما همراه باشید ..‌ 🍃 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
مجموعه ادبی روایتخانه
🚨صدای ما را از #سوریه می‌شنوید؟ 🔻#ضیافت‌گاه 📑 سلسله روایت‌های #شبنم_غفاری_حسینی از مقاومت در آ
🔻 🎬 قسمت آخر بسم الله همین بیست روز پیش آنجا بودم. میان کوچه پس کوچه هایش راه رفتم. توی بازارهایش قدم زدم. با مردمش انس گرفتم، دوست و رفیق پیدا کردم. سوری و افغانستانی و پاکستانی... چه فرق میکند؟ همه گرد حرم بی بی زینب جمع شده اند توی زینبیه. این بار دوم است که دارند مقاومت میکنند. از سحر که خبر سقوط دمشق را شنیده ام دل توی دلم نیست. تروریستهای تکفیری راه افتاده اند سمت زینبیه. از محمد و غدیر و بچه هایشان بی خبرم. پیام دادم به رقیه، به شیرین، به ام احمد و... فقط رقیه جواب داد: "دعا کنید برایمان. وضعیت اصلا خوب نیست. از بیرون صدای گلوله می آید." میخواهم بنویسم در پناه بی بی باشید، مینویسد: "خدا خیر بنده هاش رو میخواهد. ما فقط نگران حرم بی بی هستیم." چهره اش، نگاه مظلومش، خنده هایش، از جلوی چشمم نمی رود. محمد... چقدر این روزها امید به زندگی داشت. رضایش تازه به دنیا آمده بود. دخترهایش را توی کشافه ثبت نام کرده بود و خودش هم میخواست کاروکاسبی جدید راه بیندازد. خنده های غدیر، همسرش، جلوی چشمم است. یک کارتن کلوچه گرفته بودم تا برای دخترهایش پست کنم از بس عاشق کلوچه های لاهیجان شده بودند. حالا حتما محمد دوباره سلاح دست گرفته. درست مثل پانزده سال پیش‌. حتما دوباره نارنجک داده دست خواهر و مادر و همسرش. توی میدان حجیره بودیم که برایمان تعریف کرد، از مقاومت آن روزهای زینبیه... دلم پیش شیرین است، پیش نسرین، پیش غاده، ام عباس، آمنه، ام احمد، پیش مغازه دارهای راسته حرم، پیش نگهبانهای ورودی حرم، آن پیرمرد موسفیدکرده که هربار میدیدمان، لبخندی میزد و تحویلمان میگرفت. پیش مریم، خادم کوچک افغانستانی حرم، پیش خدیجه که هربار توی صحن میدیدم میخواست ازش بند گره ضریح بخرم و نخریدم. کاش خریده بودم... دلم بند است. دلم بدجور بند آدمهای زینبیه است؛ بند حرم. مگر میشود ظرف بیست روز، همه چیز از هم بپاشد؟ دگرگون شود؟ کن فیکون شود؟ دلم بدجور بند است. اشکهایم بند نمی آیند... ✍️ http://ble.ir/jarideh_sh ✈️ راوی اعزامی راوینا @ravina_ir با ما همراه باشید ...‌ 🍃 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
🎤 شبنم غفاری حسینی را چقدر می‌شناسید؟ 💬 را تازه دارم می شناسم. آرام و آرام در این سالها با او زندگی کرده ام، قلقش را به دست آورده ام و مثل یک پازل کنار هم چیده امش تا کم کم تصویرش برایم شفاف شود. شبنم غفاری دوست دارد کسی شبیه مریم کاظم زاده باشد اما خب، او بیشتر شبیه کتی زنان کوچک است. 🔹🔶🔹🔶 🪡متن کامل مصاحبه خانم غفاری با سایت رویداد ایران در اینجا بخوانید با ما همراه باشید...🍃 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
جامعه حزب الله لبنان هنوز نمیداند با چه چیزی قرار است مواجه شود. این ابهام است که نمیگذارد این آدمها حال حقیقی شان را نشان دهند. ترکیبی از حماسه، حزن، جنون و ابهام، معجون غریبی است. معجونی است که نتیجه اش راه رفتن روی لبه تیغ است. یا به سوگ و متلاشی شدن منجر میشود یا به حماسه و اقتدار. زن و مرد پیرو تفکر امام‌روح الله در جامعه حزب الله اما تجسم اقتدار است. تجسم شکست ناپذیری. شاید بگویید شعار است اما انسانی که هر روز با مرگ و زندگی قرین است، شعار را زندگی میکند. آدمی که شنیدن صدای هر پهباد، اشهدش را میخواند، آدمی که خانه اش را بارها با همه خاطراتش ویران دیده است، آدمی که همه هستی اش، پدر و مادرش، فرزند و همسرش، همه کسش: نصرالله را از دست داده است دیگری چیزی برای از دست دادن ندارد که بخواهد شعار دهد. مواجه حزن و حماسه و جنون، مواجهه غریبی است. هنوز هم کسی باور ندارد شهادت نصرالله را؛ همین است که سرگردان با هاله ای از امید و ابهام به سمت محل تشییع میروند. پیرزنی با بغض میگفت: میروم به این امید که سید سخنران مراسم باشد.   http://ble.ir/jarideh_sh با ما همراه باشید ...‌ 🍃 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
مجموعه ادبی روایتخانه
صحن امام رضایی 🔸اولین‌بار که شعر «ای میهن خدایی، صحن امام رضایی» را شنیدم، برایم تصویر نداشت و نمی‌توانستم تجسمش کنم. جز نقشه ایران که گوشه شمال شرقش خراسان است و صحن و سرای امام رضا، چیز دیگری به ذهنم نمی‌آمد. تجسم بیرونی‌اش برایم مبهم بود. امروز بعد از چهار ساعتی که از هنرستان هنرهای زیبا تا صائبیه را رفتم و آمدم و بین آدم‌ها گذر کردم؛ می‌گویم می‌تواند شبیه کنار زاینده رود باشد؛ زاینده رود خشک ولی زنده. می‌گویم شبیه اتمسفر و فضای امروز خیابان مطهری است تا صائبیه. 🔹من مراسم تشییع زیاد دیده‌ام. تشییع شهدا، آدم‌های دور و نزدیک، آدم سیاسی، هنرمند، کوچک و بزرگ و مهم و عادی. اما فرق می‌کند توی مراسمت هم مارش نظامی بزنند، هم موسیقی بگذارند. حسین حسین بگویند و سینه بزنند، آهنگ نیستان علیزاده را پخش کنند، ای صفای قلب زارمِ امام رضا را بخوانند، سرود جاویدان ایران عزیز ما را بنوازند و هیئت‌های مذهبی هم علم و کتلشان را بالا بیاورند. فرق می‌کند توی مراسمت، حسام الدین سراج، شعری زمزمه کند و همه را به وجد بیاورد و حاج آقای ملائکه، خادم حرم امام رضا، برایت صلوات خاصه امام را بخواند و همه را هوایی کند. فرق می‌کند چه کسانی آمده باشند تا لبه تابوتت را بگیرند و بدرقه‌ات کنند و بلند و زیر لب بگویند: «خوب آدمی بود.» همان رسم قدیمی اصفهانی که مرده را سر دست می‌گیرند و می‌پرسند چطور آدمی بود؟ خوب آدمی بود. همه همین را می‌گفتند. حتی آن دختر دهه هشتادی بلوزشلواری. رشته‌اش انیمیشن بود و زندگی استاد را ساخته بود. پیرزن سرمه‌دوز روکش ضریح امام حسین هم آمده بود. قهرمان پاراالمپیک با ویلچرش می‌راند و جلو می‌رفت. صافکار شاپور قدیم ایستاده بود وسط جمعیت و با ناراحتی تابوت را نگاه می‌کرد. 🔸خیلی‌ها عکسش را سر دست گرفته بودند. پیرمردی با چهره نورانی و عصا به‌دست، دختری با شال روی شانه افتاده و آستین‌های بالا رفته، مردی با پیراهن مشکی و محاسنی توپر، زنی با روسری محلی و لهجه بختیاری، پسری گیتار به دوش، ، مادری با چادر مشکی تنگ گرفته و دوقلوهای توی کالسکه‌اش. همه این‌ها اما زیر سایه امام رضا بودند. پرچم رضوی و خدام مشکی‌پوش و نوای «ای صفای قلب زارم.» ایام شهادت امام رضا و تابلوی ضامن آهو و نام پدری که غلامرضاست. آدم‌های تشییع فرشچیان، همان آدم‌های دوروبرمان بودند. مذهبی و غیرمذهبی، هنرمند و غیرهنرمند، مسئول و غیر مسئول، انقلابی و غیر انقلابی و... هیچ‌کدام اما توی چشم نبودند. همه در‌هم‌تنیده، درست مثل خود ایران؛ ایرانی با یک جهان تفاوت سلیقه و اختلاف نظر اما منسجم و یکدست. مثل رنگ‌های متضاد نقاشی در یک تابلوی هنری. اصفهان زیاد به خودش تشییع دیده، بخصوص تشییع هنرمند. این هنرمند اما فرق می‌کرد. انگارهمه ایران یک جا در تشییعش هبوط کرده باشد. هبوطی در صحن و سرای امام رضا. انگار که فرشچیان خود ایران باشد: «ای میهن خدایی، صحن امام رضایی...» ✍🏼 ○● @revayat_khane ●○