حاجی کلباسی و دعای باران 🤲
✍مرحوم حاج ملا اسماعیل سبزواری در کتاب «جامع النورین» مینویسد: یادم میآید در زمان مرحوم حاجی کلباسی یک سال باران نیامد، منوچهر خان معتمد الدوله آمد
خدمت حاجی و عرض کرد: مردم استدعا میکنند که حضرت عالی برای دعای باران تشریف ببرید. حاجی متعذر شدند که من پیرم و قوت رفتن ندارم. معتمد الدوله عرض کرد: تخت روان برای شما میفرستم که در آن بنشینید و تشریف بیاورید. آن مرحوم فرمودند: آخر با تخت غصبی به دعای باران رفتن و طلب باران نمودن چه مناسبت دارد و آیا خداوند آن دعا را مستجاب میکند؟ آقا محمد مهدی پسر مرحوم حاجی عرض کرد: خودمان تخت برای شما میسازیم و چوب هم در خانه داریم. آقا فرمود: عیبی ندارد، پس فرستادند نجار آمد و تخت را ساخت. آن گاه در میان شهر جار کشیدند که از روز شنبه مردم روزه بگیرند که روز شنبه با حال روزه به همراه حاجی به دعای باران حاضر شوند. مردم روزه گرفتند و در روز موعود اجتماع کردند. حاجی روی تخت نشست، اطراف تخت را گرفتند به طرف تخت فولاد بردند از آن طرف ارامنه جلفای اصفهان هم آمدند صف کشیدند و کتابهای انجیل را باز کردند از طرف دیگر یهودیهای اصفهان هم تورات را برداشته و آمدند.
مرحوم حاجی برگشت، نگاهی کرد و دید ارامنه یک طرف صف کشیده اند و یهودیها از یک سمت، سرش را برهنه نمود و به سوی آسمان بلند کرد و عرض کرد: خدایا! ابراهیم محاسنش را در اسلام سفید کرده، امروز مرا پیش یهودیها و نصاری خجالت مده که یک دفعه ابر آمد و در همان ساعت باران شروع شد.
داستانهای شگفت
(آیت الله دستغیب)
#حکــــــــایت_داستان
#نماز
روایت ها و حکایت ها را همراهی کنید
https://eitaa.com/joinchat/2786197731C88ffbcfb9c
علت پیروزی باطل!!
#حضرت_امیر علیه السلام
خطاب به کوفیان می فرماید:
«آگاه باشيد! سوگند به آن کس که جانم در دست قدرت اوست! اين قوم[شامیان،معاویه و یارانش] سرانجام بر شما پيروز مى شوند; امّا نه به خاطر اين که آنها در حقّانيّت، از شما سزاوارترند; بلکه به اين جهت که آنها در راه باطل زمامدارانشان سريع و کوشا هستند، در حالى که شما در اداى حقّ من کُند و سُست هستيد!»
(أَمَا وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ، لَيَظْهَرَنَّ هؤُلاَءِ الْقَوْمُ عَلَيْکُمْ، لَيْسَ لاَِنَّهُمْ أَوْلَى بِالْحَقِّ مِنْکُمْ، وَلکِنْ لإِسْراعِهِمْ إِلَى بَاطِلِ صَاحِبِهِمْ، وَ إِبْطَائِکُمْ عَنْ حَقِّي).
#نهج_البلاغه خطبه ۹۷
✍و عجب اينکه، همين سخن را «مسلم بن عقبه» (همان کسى که از سوى يزيد، فرمانده لشکرى بود که مدينه را به خاک و خون کشيد) در برابر اهل شام هنگامى که مى خواست آنها را به ميدان نبرد بکشاند تکرار کرد. گفت: اى مردم شام! شما از نظر شخصيّت و نسب برترين عرب نيستيد; جمعيّت شما نيز بيش از ديگران نيست و منطقه زندگى شما نيز گسترده تر نمى باشد. اگر شما بر دشمنانتان پيروز مى شويد، تنها به خاطر انضباط و اطاعت از پيشوايان، و ايستادگى در برابر دشمن است; در حالى که دشمنان شما چنين نيستند.
#سنت_الهی
#تاریخ
#حکــــــــایت_داستان
یه آقایی میگفت: من چندین سال تو جاده خاکی می رفتم....
هر خطا و گناهی به ذهنت برسه کرده بودم....
بعد از چند سال توفیق توبه پیدا کردم
و توبه واقعی کردم....
رفتم مسجد محلمون به حاج آقای مسجد هم جریان گناهان و توبه ام را گفتم....
فهرستی از گناهانی ک انجام داده بودم رو هم بهش گفتم.....
خلاصه اهل مسجد شدم.....
شب احیا مسجد بودیم، حاج آقا در موضوع اهل عفو و رحمت بودن خداوند صحبت می کردن....
یهویی گفت: شما هر چقدر هم گناه بکنین باز راه توبه بازه براتون.... همین الان یه نمونه عینی براتان بگم
آقای فلانی که اینجا نشسته(اسم منو گفت) ایشون فلان گناه، فلان گناه.... اینارو انجام داده، ولی ببین الان چند ماهه توبه کرده مسجد میاد
آقای فلانی بیا خودت با بلندگو به مردم گناهانتو بگو تا ببینن خدا چقدر اهل مغفرته ک تورو بخشیده😂😂
😂😂😂 بنده خداا میگفت من چند سال گناه کردم خدا آبرمو نبرد... گناهانم پنهانی بود
ایشونو آبروی منو تو لحظه برد...
بقول جناب سعدی👇👇
حق جل و علا میبیند و میپوشد و همسایه نمیبیند و میخروشد.
نعوذبالله اگر خلق غیب دان بودی
کسی به حال خود از دست کس نیاسودی.
#حکــــــــایت_داستان
#لطیفه_منبر
#شعر
روایت ها و حکایت ها
شعر خوب، حکایت خوب، روایت ناب دارین بفرستین 👇👇 https://eitaa.com/MA1371
زیارت کربلا هم بدون اخلاص سودی ندارد!
«و اخلص العمل فان الناقد بصیر» اینها فرمایشات حضرت لقمان است. در عالم رؤیا وقتی به آن شخص گفتند: فقط یک زیارت مشهد در اعمالت نوشته شده است! گفت: زیارت کربلا هم داشتم. فرمودند: کربلایت خالص نبوده. وقتی که دوستت آمد و گفت: کربلا می آیی؟ گفتی: البته که می آیم، هم زیارت است و هم سیاحت! آیا این کلمه را گفتی؟ گفت: بله. گفتند: با قصد سیاحت، ثواب زیارت کربلایت از بین رفت.
آیتالله حق شناس رحمه الله
#پیام_مخاطب
#اخلاص
#حکــــــــایت_داستان
✓عجب معرفتی!!!
🍎روزی پسری از خانوادهای نسبتا ثروتمند،
متوجه شد مادرش از همسایه فقیر خود نمک خواست!
متعجب به مادرش گفت که دیروز یک کیسه بزرگ نمک برایت خریدم، برای چه از همسایه نمک طلب میکنی؟
🦚مادر گفت: پسرم، همسایه فقیر ما، همیشه از ما چیزهایی طلب میکند. دوست داشتم از آنها چیز سادهای بخواهم که تهیه آن برای آنها سخت نباشد.
درحالی که هیچ نیازی به آن ندارم، ولی دوست داشتم وانمود کنم که من نیز به آنها محتاجم، تا هر وقت چیزی از ما خواستند، طلبش برای آنها آسان باشد، و شرمنده نشوند...
#حکــــــــایت_داستان
#روابط_اجتماعی
روایت ها و حکایت ها را همراهی کنید
https://eitaa.com/joinchat/2786197731C88ffbcfb9c
🏠در خانه صبور باش!
آیت الله حق شناس رحمه الله:
داداش جون، اگر خانه می روی و زنت بد می گوید، صبر کن! بالآخره زن ها گاهی عصبانی میشوند و شاید ضعف اعصاب داشته باشند.
حالا نگو:
زنم به بنده گفت ای دیوانه!! در این موقعیت چه باید بکنی؟! اگر تو باشی چه کار میکنی؟ یقه اش را میگیری؟! یا العیاذ بالله مشت میزنی؟!
اگر من باشم، من فقط با یک کلمه او را خاموش میکنم،می گویم من کی ادعای عقل کردم که حالا دیوانه باشم؟ من اصلاً عاقل نبوده ام! بعداً هم کمی باهاش صحبت می کنم تمام می شود.
#حکــــــــایت_داستان
#خانواده
روایت ها و حکایت ها را همراهی کنید
https://eitaa.com/joinchat/2786197731C88ffbcfb9c
حق شناسی #پیامبر_اکرم (ص)
مقام معظم رهبری حفظه الله:
✍زنی در مدینه به دیدن پیامبر آمد، اصحاب دیدند که رسول اکرم صلى الله عليه و آله نسبت به این زن خیلی اظهار محبّت کرد و احوال خود و خانواده اش را پرسید و با کمال صمیمیت و محبت با او رفتار کرد. بعد که آن زن رفت پیامبر برای رفع تعجب اصحاب فرمودند: این زن در زمان خدیجه در دوران اختناق و شدت در مکه به منزل ما رفت و آمد میکرد( لابد در زمانی که همه یاران پیامبر را محاصره کرده بودند و خدمت حضرت خدیجه سلام االله عليها
همسر مکرم پیامبر نمی آمدند این خانم آن وقت با خدیجه رفت و آمد میکرده است.) در این روایت هم ندارد که این زن مسلمان شده بود. نه احتمالا این زن هنوز هم مسلمان نبود اما به صرف اینکه در گذشته چنین خصوصیتی داشته و چنان صمیمیت و محبتی را ابراز میکرده است، پیامبر اکرم سالها بعد از آن این حق شناسی را رعایت میکردند.
#پیامبر_اکرم
#رهبری
#سیره
#حکــــــــایت_داستان
https://eitaa.com/joinchat/2786197731C88ffbcfb9c
روایت ها و حکایت ها
انتخاب تخلّص توسط شعرای عزیز جهت خاصی داره!!!؟ برخی تخلّص ها خیلی جالبند! اهلی خراسانی عاصی خراس
پدر سوخته😂
منقول از مرحوم علامه حسن زاده آملی :
از کسی که تخلص شعری اش رو "سوخته" گذاشته بود پرسیدند :چرا این تخلص رو انتخاب کردید؟ در جواب گفت :
برای این که اگر کسی به بچههام بگوید"پدرسوخته" ،درست گفته باشد و بچه ها م در جوابش بگويند :
آری!
از بس که بسوخت بابم اندر ره عشق
زین باب بُوَد که من پدر سوخته ام"
😂😂😂
#پیام_مخاطب
#حکــــــــایت_داستان
#لطیفه_منبر
شیخ قلابی😂
✍شیخ عبدالسلام بصری با نسبت دادن کرامت و احوال غیبی به خود، جمعی را فریفته و در اطراف خود جمع کرده بود.برای فریب بیشتر مریدان ، روزی در محراب مسجد بصره در حین خواندن نماز ناگهان گفت : کخ کخ !مردم تعجب کردند او در جواب گفت : من که اینجا مشغول نماز بودم ، دیدم سگی داخل کعبه شده ، باکخ گفتن : او را از آنجا بیرون کردم ، تا خانه را آلوده نکند. مریدان خوشحال شدند و آن را از کرامت های شیخ دانستند یکی از مریدان مقدسی ، کرامتهای شیخ را برای زن خود بیان کرد.آن زن آگاه برای رسوا کردن شیخ قلابی ، از طریق شوهرش روزی شیخ و مریدان را به مهمانی دعوت کرد و برای هر یک ظرف از غذا و بر روی آن مرغی پختهگذاشت اما مرغ شیخ را در زیر غذا پنهان نمود.شیخ عصبانی شد و گفت : چرا به من اهانت شده و برای من ظرف بدون مرغ آورده اید ؟ ناگهان آن زن زیرک و آگاه فریاد زد: ای کسی که از مسجد بصره ، سگ را در کعبه مشاهده میکنی، چگونه جوجه را زیر مشتی برنج نمی بینی ؟!او خجل شد و پرده از چهره عوام فریبش برداشته شد..
انوار نعمانیه ج ۲ ص ۳۲۲
#حکــــــــایت_داستان
#تاریخ
#لطیفه_منبر
https://eitaa.com/joinchat/2786197731C88ffbcfb9c
فروش بهشت!!
✍شیخ عبدالسلام یکی از زهاد و عباد اهل سنت بود و بطوری شهرت داشت که نامش را تبرکاً به این نحو به پرچم ها می نوشتند: (لا اله الاالله:محمد رسول الله شیخ عبدالسلام ولی الله!)
این مرد روزی بالای منبر گفت: هر کس می خواهد بهشت بخرد بیاید مردم ازدحام کرده و شروع به خرید کردند، شیخ تمام بهشت را فروخت و تمام شد شخصی آمده گفت: من دیر رسیده ام اموال زیادی هم دارم باید به من هم جائی از بهشت را بفروشی، شیخ گفت: جاها تمام شده مگر جای خود و الاغم، درخواست کرد جای خودش را بفروشد خود شیخ از محل الاغش استفاده کند شیخ قبول کرد😂
#حکــــــــایت_داستان
#لطیفه_منبر
@revayathavahekayatha1
🔴به من بابا نگویید😢
📖حجت الاسلام عادل علوی( شاگرد آیت الله مرعشی)، در کتاب قبسات من حیاة سیدنا الاستاد آیت الله العظمی السید شهاب الدین المرعشی النجفی نقل کرده است که:
روزی پیرمردی به نزد ایشان آمد و پس از احوالپرسی گفت آقا من کارگر حمام هستم. داستانی از شما به خاطر دارم؛
در زمانی که جوان بودید و به حمام عمومی می آمدید، روزی با کودکانتان آمدید و چند کودک را در حمام مشاهده کردید، درباره آنها از من پرسیدید و زمانی که گفتم اینها یتیم اند، بلافاصله به فرزندان خود گفتید در حضور آنان به من" بابا" نگویید. سپس مبلغی به من دادید و گفتید برایشان دفتر و قلم و دیگر وسایل مدرسه خریداری کنم.
آری:
چو بینی یتیمی سر افکنده پیش
مزن بوسه بر روی فرزند خویش.
📕کتاب بر ستیغ نور صفحه۶۰
#حکــــــــایت_داستان
▼▼▼▼▼▼▼▼▼▼▼▼
@revayathavahekayatha1
لیستی که امام عصر عج داد!
یک پیرمردی از روستاهای دور دست آذربایجان غربی نقل میکند، شیخی بود بنام «شیخ حسن» از قم همه ساله دو روز مانده به ماه مبارک رمضان میآمد روستای ما و عمدتا هم منزل ما ساکن می شد، مگر اینکه اگر شخصی از اهالی ایشان را افطار دعوت می کرد،میرفت و دوباره به منزل ما بر می آمد...
یکسال ماه مبارک رسید ولی خبری از شیخ حسن نشد... بالاخره ظهر روز اول ماه مبارک آمد....
علت دیر کردنش را پرسیدم، گفت کار داشتم....
بهم گفت میتونی برام یه قلم و کاغذ فراهم کنی؟!
گفتم مگه خودت نداری؟!
گفت دارم ولی تو برایم تهیه کن....
رفتم قلم و کاغذی پیدا کردم آوردم
ایشان شروع کرد ب نوشتن ولی حالش منقلب بود....
نوشت و تمام شد کاغذ را تا کرد و گفت بذار طاقچه باشه....
بالاخره منبرهای ماه رمضان را رفت تا رسید عید فطر....
بعد نماز عید فطر چند تن از ریش سفیدان روستا آمدند منزل ما تا پولی ک برای شیخ حسن جمع کرده بودند را بدهندـ
بهمراه پول لیست افرادی که پول داده بودند را هم آورده بودند.
بعد رفتن آنها، شیخ حسن گفت: در رو ببند میخوام حرف را برایت بگویم...
در محل زندگی ما در قم، یه مسجدی تازه احداث کرده اند...
هئیت امنای آن مسجد بهم گفتن بجای رفتن به روستاها بیا امام جماعت این مسجد باش
گفتم چشم.
همان شب حضرت #امام_زمان (عج) راخواب دیدم....
حضرت فرمود: شیخ حسن پاشو برو اون روستا منتظرت هستند....
و گوش بده فهرست افرادی که قراره بو تو پول بدهند را بخوانم به یاد داشته باش....
حضرت اسامی را به من خوندند، مثلا فلانی پنج تومان، فلانی دوتومان....
اینکه روز اول ازت کاغذ خواستم، در اون کاغذ اسامی و مبالغی که حضرت گفته بودم را نوشتم...
حالا پاشو اونو بیار، تطبیق بدیم با لیستی که که اهالی الان آوردن.....
میگفت آوردم خوندن خدا شاهده یکنفر هم اینور اون ور نبودـ. 😢
#حکــــــــایت_داستان
#نکات_تبلیغی