شما با هم زمانی آشنا شدین که داشتی تلاش میکردی لیست خریدت رو پیدا کنی و بتونی زود تر از این قسمت برنامه ی روزانت بگذری . وقتی به عنوان فروشنده دیدتت فهمید میتونه بیخیال تنها زندگی کردن بشه پس با سماجت بلاخره تونست تو رو وارد یه رابطه ی واقعی کنه. شما دو نفر تا مدت ها برای دوستاتون زوج حسرت برانگیز واقع میشدین و کنار هم خوشحال بودین . ولی هیچ کسی از پشت پرده و ناسازگاری شما با خبر نبود، وقتایی که با تموم وجود توی تنهایی به این فکر میکردی چقدر تو و اون دنیای متفاوتی دارین قلبت میشکست که یه روزی مجبور بشی اون و زندگی جدیدتو رها کنی و بری. ولی در آخر تو این کار و کردی ، درست فردای شبی که پشت تلفن وسط بحث شدیدی که برای بار هزارم بینتون شکل گرفته بود آرامش روان و زندگیتو به اون ترجیح دادی.
برای: @confusedthoughts عزیز
امیدوارم که خوشتون بیاد و واقعا تمام تلاشمو کردم که بذارمشون و پاک نکنم تقدیمیو چون موضوع خیلی عجیبی رو انتخاب کردم