#عَقدِ_قُلٰابے🥂
#𝐏𝐀𝐑𝐓_25
ای که خدا کلتو نکنه جذابمم .
خدا دو متر زbوون گذاشته واست که ازش استفاده کنیی نه این کله یه کیلوییتو تکون بدیی .
بالا حرص داشتم خود خوری میکردم که بعد عمری صدای بم و مردونش به گوشم رسید :
_خب خانوم محمدی صفته ها رو آوردین .؟
صفته هارو از تو کیفم در اوردم :
+بله اوردم .
و رفتم جلو تر و گذاشتم رو میز ، جلوش .
دوباره اون کله یه کیلوییشو تکون داد همونطور که صفته هارو چک میکرد گفت:
_ خب از امروز تا یه هفته آزمایشی پیشمون کار میکنی .
اگه ازت راضی بودیم و کارت خوب بود که کارمند شرکت میشی و حقوقت پرداخت میشه .
ولی اگه ازت راضی نباشیم ما رو بخیر و شمارو بسلامت .
منم متقابل سری تکون دادم و در ادامه گفتم :
+برای من مشکلی نیست کارمو بلدم و سعیم میکنم بهتر باشم .
فقط روزایی که دانشگاه دارم ...
پرید وسط حرفم و گفت :
_ این مشکلی نداره فقط روزاشو با خانوم فتحی هماهنگ کن .
اروم چشمی زمزمه کردم که چند پرونده گرفت طرفم :
_برای شروع . اینارو تا دو ساعت دیگه چک میکنی و اعدادشو ثبت سیستم .
بعد دو ساعت میخوامشون .
دوباره چشمی گفتم که گفت :
_فتحی اتاقتو نشونت میده .
با تشکر کوتاه کیفم و برداشتم و رفتم بیرون .
⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱
⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
#عَقدِ_قُلٰابے🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_25 ای که خدا کلتو نکنه جذابمم . خدا دو متر زbوون گذاشته واست که ازش استفاده
پـارت جـدیــد تصدقـتــوون...😱👻🫶🏻
بعضی وقتا آدم اشتباه میکنه حالا پسر اشتباه کنه هیچی نیست واسش ولی دخترا بچگی میکنن مردم ملت ما انقد حrوم zادn دوسدارن فقد یه نفرو خrAب کنن،!
طرف دیگه نمیتونه زندگی کنه یه تجربه بود واسش. ن یه کابوس اونم اگه میدونست قراره اینجوری بشه هیچ وقت عkسشو ب هیچکس نمیداد آدم اول از رفیقو فامیل میخوره بعدش از غریبه شایدم از دوس پسر یا دخترش ولی بازم حق زندگی کردن داریم حالا هعی خرAب کنید مردمو جلو چش هم فقد دوسدآرم ببینم چی بتون میرسه.
join : @rez_moshki
دستاشو به سینهام کوبید که کمی بهعقب پرتاب شدم و گفت:
- چرا من؟ چرا خواستی از من انتقام بگیری؟ د مگه من بهاین روز انداخته بودمت که باهام اینکارو کردی ؟ من که به تو پناه اورده بودم! من که خودمم از اونا کنده بودم و اومدم پیش تو!
دستم شل شد و اسلحهام پایین اومد...
────┅✧🌏✍🏻✧┅────
برای خوندن این رمان جنایی بیا اینجا :
https://eitaa.com/joinchat/397279593Cacfdc7e6a4
- چت شده مرجان؟ با من حرف بزن!
مرجان: - مهم نیس!
- مهمه برا من!
نگاشو بالا اورد که نفسمو فوت کردم و گفتم:
- یعنی برام مهمه که توی این سالها چه اتفاقایی افتاده!
دستشو بهسمت ماسکش برد و از روی صورتش برداشت، با دیدن چهرهی نیمهسوختهاش چشمام باز و بازتر شد و ناباور گفتم:
- مرجان! تو چرا اینجوری شدی؟
اشکشو پاک کرد و گفت:
- نتیجهی یهازدواج دوباره! یهاشتباه دوباره!
────┅✧🌏✍🏻✧┅────
+ همهچیز از اون هلدینگ لعنتی شروع شد!
- هلدینگ؟
+ آره! هلدینگ نامدار!
چه اسم آشنایی! اسمی که باعث شد سالها از اینجا دور بشم و با دستخالی برگردم!...
────┅✧🌏✍🏻✧┅────
قسمتیازیکپارتواقعیازرمانقربانیتقدیر.
ادامهی این داستان؟ اینجاست👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/397279593Cacfdc7e6a4