#عَقدِ_قُلٰابے🥂
#𝐏𝐀𝐑𝐓_23
با رسیدن به شرکت کرایه آژانسه رو دادم و پیاده شدم راهی شرکت ـ
استرسی به جونم افتاده بود .
قلبم یکی درمیون میزد ـ
دوباره یه وردی زیر ل/ب خوندم و با پای راستم داخل شدم.
از آسانسور گذشتم و به طبقه مورد نظر که رسیدم رفتم داخل دفتر .
بازم همون منشیه با شنیدن قدمام خیرم شد .
اروم و با استرس گفتم :
+سلام . استخدام شدمـ
ینی اومدم ...
وسط حرفم پرید و گفت :
- به خانوم محمدی در جریان هستیم .
لطفا بشینید آقای مهندس جلسه داره. بعدش میتونی بری داخل .
سری تکون دادم و با گفتن ممنون رو صندلیا نشستم .
هووففف اینم چه قیافه ای میااد .
حالا این هیچی اون دو منشیه دیگه از این افتضاح ترن .
انگاری اومده باشن پارتی چیزی اینجوری آرایش کردن .
اصلا به منچه هر کاری دوست دارن انجام بدن .
والااا .
⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱
⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
#عَقدِ_قُلٰابے🥂
#𝐏𝐀𝐑𝐓_24
بیخیال اونا گوشیم و از داخل کیفم در اوردم و مشغول خوندن پیامایی که بچه ها داخل گروه دانشکده داده بودن شدم .
یه گروه که قاطی پاتی هر کی یچیزی میگه .
منکه هیچی ازش سر در نیاوردم و فقط یه خواننده از پیاماشونم .
همینجوری که مشغول خوندنشون بودم که یکی از استادا رو سوژه جدیدشون کردن منشیه صدام کرد :
-خانوم پناه محمدی بفرمایید داخل .
پاشدم و سری برا تشکر واسش تکون دادم و رفتم طرف اتاقش .
اگه قراره اینجا کار کنم پس بهتره مثل خودشون باشم دیگه .
سنگین و رنگین برم و سنگین و رنگین برگردم .
در اتاقو زدم که با صدای جذابش گفت :
_بفرمایید .
تپش قلب منم رفت روی هزااارررر .
با نفس عمیق و دلداری به خودم درو باز کردم و رفتم داخل .
درو پشت سرم بستم و جلو میزش وایسادم عوضییی چه خوشتیپ کرده بودد
با صدای که نه چندادن به گوش میرسید گفتم :
+سلام صبحتون بخیر .
در جواب سری تکون داد و دوباره مشغول چک کردن برگه تو دستش شد .
⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱
⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
#عَقدِ_قُلٰابے🥂
#𝐏𝐀𝐑𝐓_25
ای که خدا کلتو نکنه جذابمم .
خدا دو متر زbوون گذاشته واست که ازش استفاده کنیی نه این کله یه کیلوییتو تکون بدیی .
بالا حرص داشتم خود خوری میکردم که بعد عمری صدای بم و مردونش به گوشم رسید :
_خب خانوم محمدی صفته ها رو آوردین .؟
صفته هارو از تو کیفم در اوردم :
+بله اوردم .
و رفتم جلو تر و گذاشتم رو میز ، جلوش .
دوباره اون کله یه کیلوییشو تکون داد همونطور که صفته هارو چک میکرد گفت:
_ خب از امروز تا یه هفته آزمایشی پیشمون کار میکنی .
اگه ازت راضی بودیم و کارت خوب بود که کارمند شرکت میشی و حقوقت پرداخت میشه .
ولی اگه ازت راضی نباشیم ما رو بخیر و شمارو بسلامت .
منم متقابل سری تکون دادم و در ادامه گفتم :
+برای من مشکلی نیست کارمو بلدم و سعیم میکنم بهتر باشم .
فقط روزایی که دانشگاه دارم ...
پرید وسط حرفم و گفت :
_ این مشکلی نداره فقط روزاشو با خانوم فتحی هماهنگ کن .
اروم چشمی زمزمه کردم که چند پرونده گرفت طرفم :
_برای شروع . اینارو تا دو ساعت دیگه چک میکنی و اعدادشو ثبت سیستم .
بعد دو ساعت میخوامشون .
دوباره چشمی گفتم که گفت :
_فتحی اتاقتو نشونت میده .
با تشکر کوتاه کیفم و برداشتم و رفتم بیرون .
⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱
⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
#عَقدِ_قُلٰابے🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_25 ای که خدا کلتو نکنه جذابمم . خدا دو متر زbوون گذاشته واست که ازش استفاده
پـارت جـدیــد تصدقـتــوون...😱👻🫶🏻
بعضی وقتا آدم اشتباه میکنه حالا پسر اشتباه کنه هیچی نیست واسش ولی دخترا بچگی میکنن مردم ملت ما انقد حrوم zادn دوسدارن فقد یه نفرو خrAب کنن،!
طرف دیگه نمیتونه زندگی کنه یه تجربه بود واسش. ن یه کابوس اونم اگه میدونست قراره اینجوری بشه هیچ وقت عkسشو ب هیچکس نمیداد آدم اول از رفیقو فامیل میخوره بعدش از غریبه شایدم از دوس پسر یا دخترش ولی بازم حق زندگی کردن داریم حالا هعی خرAب کنید مردمو جلو چش هم فقد دوسدآرم ببینم چی بتون میرسه.
join : @rez_moshki
دستاشو به سینهام کوبید که کمی بهعقب پرتاب شدم و گفت:
- چرا من؟ چرا خواستی از من انتقام بگیری؟ د مگه من بهاین روز انداخته بودمت که باهام اینکارو کردی ؟ من که به تو پناه اورده بودم! من که خودمم از اونا کنده بودم و اومدم پیش تو!
دستم شل شد و اسلحهام پایین اومد...
────┅✧🌏✍🏻✧┅────
برای خوندن این رمان جنایی بیا اینجا :
https://eitaa.com/joinchat/397279593Cacfdc7e6a4
- چت شده مرجان؟ با من حرف بزن!
مرجان: - مهم نیس!
- مهمه برا من!
نگاشو بالا اورد که نفسمو فوت کردم و گفتم:
- یعنی برام مهمه که توی این سالها چه اتفاقایی افتاده!
دستشو بهسمت ماسکش برد و از روی صورتش برداشت، با دیدن چهرهی نیمهسوختهاش چشمام باز و بازتر شد و ناباور گفتم:
- مرجان! تو چرا اینجوری شدی؟
اشکشو پاک کرد و گفت:
- نتیجهی یهازدواج دوباره! یهاشتباه دوباره!
────┅✧🌏✍🏻✧┅────
+ همهچیز از اون هلدینگ لعنتی شروع شد!
- هلدینگ؟
+ آره! هلدینگ نامدار!
چه اسم آشنایی! اسمی که باعث شد سالها از اینجا دور بشم و با دستخالی برگردم!...
────┅✧🌏✍🏻✧┅────
قسمتیازیکپارتواقعیازرمانقربانیتقدیر.
ادامهی این داستان؟ اینجاست👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/397279593Cacfdc7e6a4
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
من 955 تا پرنسس جذاب دارم🫀🤍.
پرشبهپست
تا آخر عمر درگیر من خواهی بود و تظاهر میکنی که نیستی...
من میدانم به کجای قلبت شلیک کردہ ام
تو دیگر خوب نخواهی شد..
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
#عَقدِ_قُلٰابے🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_1 به روزنامه داخل دستم نگاهی کردم. دور دوتا از آدرس هایی که مونده بود و خط ک
پارت اول رمان جذابمونو خوندی جاندل .؟🫶🏻🫀
بزن رو پیوستن که قراره پارت های هیجانیمون شروع بشهه🔥😍