بعضی وقتا آدم اشتباه میکنه حالا پسر اشتباه کنه هیچی نیست واسش ولی دخترا بچگی میکنن مردم ملت ما انقد حrوم zادn دوسدارن فقد یه نفرو خrAب کنن،!
طرف دیگه نمیتونه زندگی کنه یه تجربه بود واسش. ن یه کابوس اونم اگه میدونست قراره اینجوری بشه هیچ وقت عkسشو ب هیچکس نمیداد آدم اول از رفیقو فامیل میخوره بعدش از غریبه شایدم از دوس پسر یا دخترش ولی بازم حق زندگی کردن داریم حالا هعی خرAب کنید مردمو جلو چش هم فقد دوسدآرم ببینم چی بتون میرسه.
join : @rez_moshki
دستاشو به سینهام کوبید که کمی بهعقب پرتاب شدم و گفت:
- چرا من؟ چرا خواستی از من انتقام بگیری؟ د مگه من بهاین روز انداخته بودمت که باهام اینکارو کردی ؟ من که به تو پناه اورده بودم! من که خودمم از اونا کنده بودم و اومدم پیش تو!
دستم شل شد و اسلحهام پایین اومد...
────┅✧🌏✍🏻✧┅────
برای خوندن این رمان جنایی بیا اینجا :
https://eitaa.com/joinchat/397279593Cacfdc7e6a4
- چت شده مرجان؟ با من حرف بزن!
مرجان: - مهم نیس!
- مهمه برا من!
نگاشو بالا اورد که نفسمو فوت کردم و گفتم:
- یعنی برام مهمه که توی این سالها چه اتفاقایی افتاده!
دستشو بهسمت ماسکش برد و از روی صورتش برداشت، با دیدن چهرهی نیمهسوختهاش چشمام باز و بازتر شد و ناباور گفتم:
- مرجان! تو چرا اینجوری شدی؟
اشکشو پاک کرد و گفت:
- نتیجهی یهازدواج دوباره! یهاشتباه دوباره!
────┅✧🌏✍🏻✧┅────
+ همهچیز از اون هلدینگ لعنتی شروع شد!
- هلدینگ؟
+ آره! هلدینگ نامدار!
چه اسم آشنایی! اسمی که باعث شد سالها از اینجا دور بشم و با دستخالی برگردم!...
────┅✧🌏✍🏻✧┅────
قسمتیازیکپارتواقعیازرمانقربانیتقدیر.
ادامهی این داستان؟ اینجاست👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/397279593Cacfdc7e6a4
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
من 955 تا پرنسس جذاب دارم🫀🤍.
پرشبهپست
تا آخر عمر درگیر من خواهی بود و تظاهر میکنی که نیستی...
من میدانم به کجای قلبت شلیک کردہ ام
تو دیگر خوب نخواهی شد..
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
#عَقدِ_قُلٰابے🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_25 ای که خدا کلتو نکنه جذابمم . خدا دو متر زbوون گذاشته واست که ازش استفاده
#عَقدِ_قُلٰابے🥂
#𝐏𝐀𝐑𝐓_26
دوباره رفتم پشت میز منشیه و گفتم :
+خانوم فتحی آقای مهندس گفتن اتاق منو نشون بدین که به کارام برسم .
با گفتن همرام بیا بلند شد .
در اتاقی که رو به روی اتاق مهندس جذابمون بود و باز کرد و به میز اولی که خالی بود اشاره زد.
رفتم داخل که خودشم اومد و گفت:
-این اتاقتون و اینم میز کاریتون .
فعلا اینجا باشید تا دستور بعدی مهندس .
پرونده هارو گذاشتم رو میزو گفتم:
+ باشه ممنون .
خواست بره که انگار یچی یادش اومده باشه برگشت رو به روم وایساد و گفت :
- اینم بگم که رٱس ساعت 7 و رُب باید حضوری خودتو تایید کنی و انگشت بزنی .
ساعت 12 تا 1 تایم استراحت و ناهاره که همه میرن پایین طبقه سوم سالن غذا خوری .
و ساعت پنج عصرم شرکت تعطیل میشه و تا ساعت 19 اگه بخوایین میتونی اضافه کار بمومی .ـ
سوالی هست .؟
لبخند کوچیکی زدم و گفتم:
+ نه ممنون از توضیحتون .
خواهش میکنمی گفت و رفت .
هوفییی کشیدم و پشت میز رو صندلی نشستم .
به غیر از من سه نفر دیگم تو اتاق بودن که سرشون به کارخودشون گرم بود.
⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱
⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
#عَقدِ_قُلٰابے🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_1 به روزنامه داخل دستم نگاهی کردم. دور دوتا از آدرس هایی که مونده بود و خط ک
پارت اول رمان جذابمونو خوندی جاندل .؟🫶🏻🫀
بزن رو پیوستن که قراره پارت های هیجانیمون شروع بشهه🔥😍
هدایت شده از گـسـتـردهمــاه🦭🤍
بین من و آقای قاضی خطبه خونده شد.قرار بود دوماهه باطلش کنیم انگار آب از آب تکون نخورده از هم جدا بشیم اما وقتی با هم راهی سفر شدیم...
ناباور بهش نگاه کردم. چشماش سرخ شده بود.
با تته پته گفتم:
- آ...آقا...ی قاضی!! ب...برید بیرون...
پوزخند زد و نزدیکتر شد:
- زنمی... آقای قاضی صدام میکنی... چادر چاقچور میکنی جلوم...
دلم براش بی تاب بود اما اگر اتفاقی بینمون میفتاد چه جوابی باید به بابام میدادم؟
- بابات تویی که هر مردی رو شیفته میکنی فرستاده پیش من...منی که شوهرتم و محرمت، اونوقت چادر سر میکنی جلوم؟
عقب عقب رفتم که تو گوشم پچ زد:
- دائمیش میکنم.
- منظورتون چیه؟!
https://eitaa.com/joinchat/1083246190Cd85ab50518