•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
#عَقدِ_قُلٰابے🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_25 ای که خدا کلتو نکنه جذابمم . خدا دو متر زbوون گذاشته واست که ازش استفاده
#عَقدِ_قُلٰابے🥂
#𝐏𝐀𝐑𝐓_26
دوباره رفتم پشت میز منشیه و گفتم :
+خانوم فتحی آقای مهندس گفتن اتاق منو نشون بدین که به کارام برسم .
با گفتن همرام بیا بلند شد .
در اتاقی که رو به روی اتاق مهندس جذابمون بود و باز کرد و به میز اولی که خالی بود اشاره زد.
رفتم داخل که خودشم اومد و گفت:
-این اتاقتون و اینم میز کاریتون .
فعلا اینجا باشید تا دستور بعدی مهندس .
پرونده هارو گذاشتم رو میزو گفتم:
+ باشه ممنون .
خواست بره که انگار یچی یادش اومده باشه برگشت رو به روم وایساد و گفت :
- اینم بگم که رٱس ساعت 7 و رُب باید حضوری خودتو تایید کنی و انگشت بزنی .
ساعت 12 تا 1 تایم استراحت و ناهاره که همه میرن پایین طبقه سوم سالن غذا خوری .
و ساعت پنج عصرم شرکت تعطیل میشه و تا ساعت 19 اگه بخوایین میتونی اضافه کار بمومی .ـ
سوالی هست .؟
لبخند کوچیکی زدم و گفتم:
+ نه ممنون از توضیحتون .
خواهش میکنمی گفت و رفت .
هوفییی کشیدم و پشت میز رو صندلی نشستم .
به غیر از من سه نفر دیگم تو اتاق بودن که سرشون به کارخودشون گرم بود.
⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱
⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
#عَقدِ_قُلٰابے🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_1 به روزنامه داخل دستم نگاهی کردم. دور دوتا از آدرس هایی که مونده بود و خط ک
پارت اول رمان جذابمونو خوندی جاندل .؟🫶🏻🫀
بزن رو پیوستن که قراره پارت های هیجانیمون شروع بشهه🔥😍