•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
#عَقدِ_قُلٰابے🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_1 به روزنامه داخل دستم نگاهی کردم. دور دوتا از آدرس هایی که مونده بود و خط ک
پارت اول رمان جذابمونو خوندی جاندل .؟🫶🏻🫀
بزن رو پیوستن که قراره پارت های هیجانیمون شروع بشهه🔥😍
هدایت شده از گـسـتـردهمــاه🦭🤍
بین من و آقای قاضی خطبه خونده شد.قرار بود دوماهه باطلش کنیم انگار آب از آب تکون نخورده از هم جدا بشیم اما وقتی با هم راهی سفر شدیم...
ناباور بهش نگاه کردم. چشماش سرخ شده بود.
با تته پته گفتم:
- آ...آقا...ی قاضی!! ب...برید بیرون...
پوزخند زد و نزدیکتر شد:
- زنمی... آقای قاضی صدام میکنی... چادر چاقچور میکنی جلوم...
دلم براش بی تاب بود اما اگر اتفاقی بینمون میفتاد چه جوابی باید به بابام میدادم؟
- بابات تویی که هر مردی رو شیفته میکنی فرستاده پیش من...منی که شوهرتم و محرمت، اونوقت چادر سر میکنی جلوم؟
عقب عقب رفتم که تو گوشم پچ زد:
- دائمیش میکنم.
- منظورتون چیه؟!
https://eitaa.com/joinchat/1083246190Cd85ab50518
هدایت شده از گـسـتـردهمــاه🦭🤍
داستانش بر اساس واقعیته و در دست چاپ و قشنگترین رمان اینستا که مخاطباش برای بار چندم میخوننش😍
https://eitaa.com/joinchat/1083246190Cd85ab50518
هدایت شده از گستردهششساعته / پاکنشه.
بخون به دردسر نیفتی😭 این پیام برام اومده اما اونقدر حواسم پرته درست نخونده و فقط بازش کردم.
سرم به مشتری سمج بوده که حواسمو جمعش نکردم و باز داد زدم:
- حراجه حراج بدو جنس مغازه رو آوردم زیر قیمت.
آفتاب تو سرم میخورد و گرما کلافم کرده بود.
- از این لباس مشکیشو داری دخترم؟
کلافه بدون نگاه کردنش گفتم:
مشکیه دیگه حاج خانم
- خواست، یه نظر دیگه ببینمت دخترم، برای پسرم که مهندسه خواستگاریت کنم.
همونموقع صدای داد و فریاد تو بازار پیچید.
دهنم خشک شد، مامور اومده بود بساطمون رو جمع کنه؟!
داشتم تند تند دخل رو جمع میکردم و پیرزن یه بند از پسرش میگفت که دو جفت پوتین نظامی آشنا جلوی بساطم دیدم. با دلهره سر بلند کردم و با دیدن شوهر سرگرد و متعصبم.....
این داستان اینجا فصل اولش شروع شد😍😍👇👇
❌️ عضوگیری محدود ❌️
https://eitaa.com/joinchat/1083246190Cd85ab50518