شُکر خدا را که مادرم اهلِ روضه بود
با گریه برای رُقیّه قَد کشیدهام...
گروس عبدالملکیان خیلی ساده و عمیق میگفت. میگفت:
"درختی که زرد نمیشود، مُرده است..."
داشتی خیلی هوایم را دمت گرم ای حسین
تا زمین خوردم تو دستم را گرفتی پاشدم.
اثر ما روی پاکیِ نسلمون خیلی جالبه.
ثمربخش بودن ما واسه ی انبساطِ
خوبیها، میتونه رسالت نسل های
بعدیمون رو هم تغییر بده.
شنیدین میگن ما سینه به سینه نوکر
بودیم؟! این واقعا درسته...
مثلا من امروز فهمیدم شجره ی شیخ حر
عاملی، با ۳۶ واسطه به حر بن یزید
ریاحی میرسه و آدم به این بزرگی که
کتاب "وسایل الشیعه" رو نوشته از نسل
همین حرِ خودمون بوده...
این نشون میده اگه آدم حسّ رسالت تو
وجودش باشه و بخواد بدیاشو جبران
کنه، خدا نه تنها میبخشدش و اوراق
گناهاش رو با وایتکس میشوره بلکه
حتی ندیده و نتیجه و نبیرهش رو هم
برای بهترکردن جهان، مبعوث میکنه...
من هرچقدرم قالتاق و پلشت و کر و کثیف هم شده باشم بازم میام. بازم شب چهارم محرم ، با آخرین چیکه های نا و رمق، خودمو تا پای درِ روضه ی شما میرسونم. تموم انرژی پتانسیلم رو به انرژی جنبشی تبدیل میکنم تا برسم بهت.
مثل اون سربازِ از هزار ناحیه تیر و ترکش خورده ای که با یه دنیا زخم و گلوله، بدنش رو آروم آروم میخزونه رو زمین. خودش رو روی خاک میکشونه و میاد سمت بیمارستان صحراییِ پشت سنگر و وقتی میرسه به اون پناهگاهی که میدونه نجاتش میدن، همون دم در چشماشو میبنده و بیهوش میشه.
منم همینم. منم فقط جسد نیمه جونم رو با هر دنگ و فنگی میرسونم به خیمه ی عزات و تموم. دیگه مداوای این " مُرده ام آماده ام تا که تو جانم بدهی " به دست شفاخونه ی صحراییِ کربلای خودت.
زخمای من به دست هیشکی درمون نمیشه. زخمای من قدیمیه.دیر خوب میشه. سخت خوب میشه.
بیا و دواگلی بزن به زخمایی که مثل زخمای خودته.
حرّ گناهکارِ update قرن بیست و یکمی توام یا حسین!
جنس بعضی از سختیها از اون مدلش نیست که بتونی سینهتو بدی جلو و با اعتماد به نفس بگی: بابا من از این بدتراشم از سر گذروندم. این که چیزی نیست.
اتفاقا این همون "از این بدتراشه". و تنها چاره ای که داری اینه که کلاهخودتو بذاری سرت و با چنگ و دندون و مدد مرتضی علی و هرچی که میشه بهش تمسک کرد تمسک کنی و ازش بگذری...
همون لحظه ای که پیرهن مشکیت رو که مامانت با سافتلن شسته و بوی لطیف نرمکننده میده رو میپوشی و سوار اتوبوس میشی که بری هیئت.
همون دقیقه ای که به آسمون نگاه میکنی و به برقِ درخشان ماه تو آسمون لبخند میزنی و بهش میگی بذار شب نهم برسه، باهات کلی حرف دارم.
همون لحظه ای که تا یه خیمه میبینی ترمز میزنی و اولین چای شیرین صلواتی امسالت رو میریزی تو نعلبکی و سر میکِشی...
همون دقیقه ای که از هیئت میای بیرون و میبینی دارن قیمه پخش میکنن و اولین نذری امسالت میشه اون مخلوط نارنجی خوش رنگی که همیشه زینت آرای شلهست...
فقط امام حسینه(ع) که میشه
دم به دقیقه صداش کنی و به جای این که
ازش بشنوی :
" ای بابا! بازم سر و کله ی این پیدا شد..."،
ببینی که مهربون میگه:
" بیا! ای خسته از دنیا که من باز است آغوشم..."