هدایت شده از پلوتوییهایِبیخانمان؛
"درواقع باید از من بپرسی چی رو دوست ندارم.من تمام چیز های قشنگ این دنیا رو دوست دارم."
ای که می پرسی نشان عشق چیست؟
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کنی.
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر.
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش.
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری آب را، بر تشنه تر.
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده.
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی.
هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه ناممکن بود ،ممکن شود.
عشق یعنی شور هستی در کلام
عشق یعنی شعر مستی والسلام
_محمدرضا شفیعی کدکنی
هدایت شده از پلوتوییهایِبیخانمان؛
آرام باش عزیزِ من آرام باش؛ حکایت دریاست زندگی؛ گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی؛ گاهی هم فرو میرویم، چشمهایمان را میبندیم، همه جا تاریکی است؛ آرام باش عزیزِ من آرام باش؛ دوباره سر از آب بیرون میآوریم و تلالو آفتاب را میبینیم؛ زیر بوتهای از برف که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری طالع میشود.
_شمس لنگرودی
پلوتوییهایِبیخانمان؛
ای که می پرسی نشان عشق چیست؟ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست. عشق یعنی مشکلی آسان کنی دردی از درمانده ای
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از آقای ایکس
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من نویسنده نیستم گزارشگرم 😔🤣
@mrxcollection
پلوتوییهایِبیخانمان؛
ارغوان،شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگست امروز؟ آفتابیست هوا؟ یا گرفته است هنوز ؟ من در این
ارغوان میبینی؟
به تماشاگه ویرانی ما آمدهاند…
ماندهایم تا ببینیم نبودن را
آخر قصه شنودن را
پشت این پنجرهی بسته هنوز
عطر آواز بنان مانده است
شهریار اینجا
شعر نقاشش را خوانده است
آن شب افشاری
با کسایی و قوامی و ادیب
تا قرایی و فرود
وان درآمد از اوج
شجریان، لطفی
چه شبی بود، دریغ
زندگی روی از این غمکده گردانیده است
ارغوان
در و دیوار غریب افتاده چه تماشا دارد؟
_هوشنگ ابتهاج
پلوتوییهایِبیخانمان؛
ارغوان میبینی؟ به تماشاگه ویرانی ما آمدهاند… ماندهایم تا ببینیم نبودن را آخر قصه شنودن را پشت این
ارغوان چیزی بسیار فراتر از یک درخته شاید هم بیشتر از چیزی که ما،از درخت ها میشناسیم،احساس ابتهاج چیزی بوده در اندازه اون درخت. احساس یک موجود زنده.
ابتهاج شعر رو،برای ارغوانش میگه.
گله میکنه از گردشگران از همه جا بیخبری که گردششون،از خانه پر قصه ارغوانِ ابتهاج شروع میشه.
هدایت شده از * انتشـاراتِلیـمو ؛ 🍋
وقتی میرم گلستان و سر شهدای جنگ رمضان میرم،
یاد جمله رضاکاظمی میوفتم که میگه:
دیروز با مردگان زندگی کردیم،
امروز به فاتحهی شان می رویم،فردا به دیدارشان،
انگار همه ی مان فرزندان سقط شده ی حواییم!
پلوتوییهایِبیخانمان؛
وقتی میرم گلستان و سر شهدای جنگ رمضان میرم، یاد جمله رضاکاظمی میوفتم که میگه: دیروز با مردگان زندگی
و دیگر غم تمام نخواهد شد.
امشب سوگ بسیار دیدم،شرم،سرزنش یا کسانی که اندکی غم را سوژه کرده بودند و تو را یک محتوای تبلیغاتی دیده بودند،غم بیکران و مهم تر از همه،عشق. بانی تمامشان،عشقی که جانم را بیش از هرآنچه تا به آن لحظه دیده بودم بیشتر پاره کرد.
عاشقت بودند،با ذره به ذره احساساتی که یک انسان ظرفیت داشتنش را داشت دوستت داشتند،دارند و هرگز این را به یک فعل منفی تبدیل نخواهند کرد.
البته، این را تو از همه ما بهتر میدانی، تو و راز غیر زمینی بزرگت بزرگ تر هر آدم بزرگی هستی که تا به حال دیده ام.
نه سال زمینی،نه سالگی.
آنیلای غیر زمینی عزیزم،نه سالگیت مبارکت باشد.