🕊️از آلبرکامو به ماریا کاسارس:
بیشتر از هرچیزی دلم میخواست میتوانستم روحم را در چشمانم بگذارم و تا ابد، تا هنگام مرگم، به تو نگاه کنم.
#ازبه
@roghenevis💌
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کنارت نبودم
حواسم بهت بود
از عمق وجودم
حواسم بهت بود...🫂
#آوا_نامه
@roghenevus💌
@roghenevisReza Sadeghi - Havasam Behet Bood (320).mp3
زمان:
حجم:
8.2M
چقدر گریه کردم
چقدر غصه خوردم
کنارت نبودم
برای تو مردم
تو روزای دوری
حواسم بهت بود
همیشه یه جوری
حواسم بهت بود
حواسم بهت بود💕
#آوا_نامه
@roghenevis💌
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماری قشنگم!
زندگی چیست؟ عشق ورزیدن.
اگر عاشق نباشیم، برای زندگیِ خود توجیهی نداریم. کسانی که عاشق نیستند از زندگی پر معنا محرومند. 🥀
📚 از کتاب نامههای عاشقانهی جبران خلیل جبران به ماری هسگل
@roghenevis💌
🕊️از آلبرکامو به ماریا کاسارس:
من هرگز در زندگی به اندازهی الان که خودم را به تمامی به تو سپردهام، احساس امنیت نکردهام.
#ازبه
@roghenevis💌
رقعه نویس
ادارهی پست بیرجند
صنم باجی مثل یک مادربزرگ مهربان بود؛ پیرزنی ریزنقش و دوست داشتنی و اصالتا بیرجندی که در خانهی ما کار می کرد.
هر وقت کسی از اهل خانه ناخوش احوال میشد، با دمکردههای جور واجورش سراغش میرفت و حالش را خوب میکرد.
یکبار که سینه پهلو کرده بودم صنم باجی برایم چای عناب با دارچین درست کرد.
او عادت داشت عنابها را بشوید و روی پارچهی دستبافی که پدر از سفر یزد آورده بود، پهنشان کند و در هاون سنگی بکوبدشان. همیشه با آن لهجهی شیرینش میگفت:« عناب را که کامل در آب بجوشانی خودش را هم بکشد، عطر و طعم به چای نمیدهد.»
صنم باجی گاهی اوقات که دلتنگ میشد از خاطرات زندگی مشترکش با رجبعلی خان برایم تعریف می کرد و میگفت:« آن روزها که تازه ازدواج کرده بودیم، رجبعلی خان اوستای بنا بود و در تهران برای دربار کار میکرد و ما خیلی کم همدیگر را میدیدیم، و تنها راه ارتباطی ما نامهنگاری بود. من از معدود دختران با سواد شهرمان بودم. آن وقتها هنوز پست بیرجند افتتاح نشده بود و ما با برید و از طریق چاپارها برای هم نامه میفرستادیم و مدتها طول میکشید هر نامه به مقصد برسد. مدام باد و طوفان بود و خیلی وقتها نامهها اصلا به مقصد نمیرسیدند.»
من همهی اینها را بارها از زبانش شنیده بودم اما باز برایم دلچسب بود. همیشه به اینجا که میرسید انگار یاد تلخی و شیرینی توامانی بیفتد، لبخند میزد و میگفت:« راستی! میدانستی بیرجند یعنی شهر صاعقه و طوفان؟ ما از قدیمالایام با این جلوهی قدرت خدا عجین بودیم و هنوز هم طبق چیزهایی که آمنه برایم مینویسد همینطور است.»
آن روزها اوضاع فرق کرده بود و میدیدم صنم باجی گاه و بیگاه برای دخترش نامه میفرستد و پشت آن مینویسد برسد به دست آمنه بیرجندی، بیرجند، خیابان مظفری...
📝به قلم ایران، رقعه نویس قاجاری!
📸 تصویرِ ساختمان قاجاری ادارهی پست بیرجند
🕊️از نیما یوشیج به عالیه جهانگیر:
چرا شعلههای قلب اینقدر ممتد است؟
این آتش چرا خاکستر نمیشود؟
به من بگو انسان چرا دوست میدارد؟
#ازبه
@roghenevis💌