eitaa logo
رقعه نویس
71 دنبال‌کننده
896 عکس
174 ویدیو
0 فایل
#رقعه(رُ عِ) (اِ) تکه کاغذی که روی آن بنویسند. عریضه،مراسله، نامه و در معنای دیگر وصله! 💌اینجاییم برای نامه خواندن و نامه نوشتن و دوباره به گفت و گو نشستن:)
مشاهده در ایتا
دانلود
ز سرنوشت قلم نامه گشت سودایی @roghenevis💌
ای آن‌که نجات دهد غرق شده را🌿 @roghenevis💌
🕊️از فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان: آن‌قدر دوستت دارم که می‌ترسم. چه کنم اگر ناگهان ناپدید شوی. شبیه چاهی خالی خواهم شد. @roghenevis💌
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دامن کشان ساقی می‌خواران از کنار یاران مست و گیسو افشان می‌گریزد @roghenevis💌
@roghenevisAli_Zand_Vakili_-_Daman_Keshan(320).mp3
زمان: حجم: 11.2M
دارم چشمی گریان، به رهش روز و شب بشمارم؛ تا بیاید @roghenevis💌
رقعه نویسمجلس چهارم؛ انتخاب (بر دوراهی عشق و عقل).mp3
زمان: حجم: 27.2M
حتم دارم همه‌ی شما حداقل یکبار بر دوراهی عشق و عقل وا مانده‌اید و مجبور به انتخاب شده‌اید، غافل از اینکه این مجاز است و هیچ دو راهی وجود ندارد! @roghenevis💌
25.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📜| اجازه بده بگویم که این رنج ها را تو امشب به جان من ریختی و باز جز تو کسی را هم ندارم که به او شکایت برم.... @roghenevis💌
ای بینای گریه‌ی هراسیدگان!:) @roghenevis💌
🕊️از فروغ فرخزاد به پرویز شاپور: برای من نامه بنویس؛ شاید این نامه‌ها اندکی از بار رنج و غم من بکاهد. @roghenevis💌
برگ های زرد چمن... @roghenevis💌
•🌿| آوازه‌ی قیام ستارخان به همه جا رسیده بود. رعیت از وضعیت مملکت برآشفته بودند و گروه گروه به ستارخان می‌پیوستند. مثل نقل و نبات نامه به خانه می‌رسید و پدر پنهان کار شده بود؛ حس میکردم با کسانی از بدنه‌ی قیام نامه نگاری دارد. چند هفته بود اذن نمیداد نامه‌ها را من از حیاط جمع کنم. همه را خودش برمیداشت و فورا به اتاق میبرد. بعضی از نامه‌ها را پیک هایی می‌آوردند که پوشش به چهره داشتند و نمی‌توانستی صورتشان را ببینی و پدر، نامه را شخصا از آنها تحویل میگرفت. روزی پدر مرا کناری برد و گفت باید به مجمعی برود و تا شب برنمیگردد. پرسید قاصدان چهره پوشانده‌ای که چندبار به خانه آمده‌اند را دیده‌ام و به اشاره‌ی سر گفتم بله. گفت امروز قاصدی می‌آید، در را نیمه باز کن و بگو پدرم سلام رساندند و گفتند آزادیستان را به من بسپارید. بعد هم مرسوله را پنهان نگاه دار تا بازگردم. قاصد آمد و رفت و بی‌صبرانه منتظر آمدن پدر و پرده برداشتن از راز آزادیستان بودم. پدر که رسید پیش رفتم و پاکت کاهی را به دستش دادم. داشت به سمت اتاق میرفت که دلم را به دریا زدم و پرسیدم: پدر این آزادیستان که گفتید چه بود؟ پدر پاکت را باز کرد و تمبری به دستم داد. نقش پرچم مملکتمان تمبر را چشم نواز کرده بود و روی آن حک شده بود: آزادیستان! پدر به سمت اتاق میرفت که گفت: این کار ستارخان است؛ آزادیستان یعنی سرزمین آزادی! تمبر را که دیدی بیاورش؛ لازمش دارم! 📝به قلم ایران؛ رقعه نویس قاجاری @roghenevis💌
یا من فی الآفاق آیاته... @roghenevis💌