سلام این پیام برای کانال متاهل هاست
در رابطه با درد و دل کردن با همسر ...
واقعا هم آدم باید تمام تلاشش رو بکنه که با همسرش درد و دل نکنه!
واقعا نه تنها آدم رو آروم نمیکنن و راه حل مناسب پیشنهاد نمیدن بلکه جوری با آدم حرف میزنن که انگار همه مشکلات دنیا گردن شماست و فقط شما توی دنیا مقصر هستی!
من بعضی وقتا وقتی با دوستانم به مشکل میخورم،نیاز دارم که صحبت کنم و خودم رو تخلیه کنم و هر بار هم این اشتباه رو میکنم که با همسرم درد و دل میکنم و آخر سر وقتی همیشه طرف دیگران رو میگیره و حال منو بدتر میکنه با خودم میگم کاش لال شده بودم و درد و دل نمیکردم...
سلام
درمورد درددل با همسر
من به این نتیجه رسیدم که سر یه سری مسائل وااااقعا نباید باهاشون حرف زد.
مثلا من یه بار از دست دوستام ناراحت بودم و شدیدا مقصر بودن. بعدا که من باهاشون آشتی کردم دیگه همسرم نذاشت باهاشون رفت و آمد کنیم چون دیگه ازشون خوشش نمیاد😂 در حالیکه من مشکلم باهاشون حل شده.
یا مثلا اگر از دست خانوادمون ناراحتیم نباید خانوادمون رو جلوی همسرمون تخریب کنیم.
و اگر مساله مربوط به خانواده ی خودشونه تو یه موقعیت مناسب و با حفظ احترام باید مشکل رو بیان کنیم تا خود همسر اگر کاری لازمه انجام بدن. و این مقدمه چینی میخواد😁
در کل پیشنهادم اینه که هروقت نیاز داشتید با کسی حرف بزنید تا خالی شید زنگ بزنید به ۱۴۸۰
من خودم همیشه زنگ میزنم و حرفامو میزنم اونام گوش میکنن آخرشم اونا میگن چند جلسه باهم برید مشاوره. منم قطع میکنم میرم پی زندگیم😂
در مورد درد دل کردن با همسر میخواستم بگم به نظرم شوهر آدم باید یه آدم امن باشه برا زنش یعنی زن بتونه راحت حرف ها و احساساتش و حتی ترس هاش رو به شوهرش بگه
یک چیزی که مد نظرم همیشه در مورد ترس ها اینه که اگه خدایی نکرده کسی مزاحمت ایجاد کرد برای زن بتونه به آدم امنش بگه نکنه که خدایی نکرده این مزاحمت ها ادامه
پیدا کنه و ...
حالا پسرا بگن که خانومشون از این مدل ترس ها بهشون بگه یانه؟
البته ممکنه شوهره آدم عصبی و غیر قابل کنترل باشه و اگه همچین چیزی بشنوه کار بدتر بشه و زن باز هم از گفتنش بترسه 😶
سلام برای کانال متاهلها مینویسم
من تازه متاهل شدم (هنوز یک ماه نشده با مدت صیغهامون حساب کنم میشه تقریبا دو ماه)
یه مشکل اساسی که دارم مادرمه
قبل از ازدواج میدونستم به مشکل میخورم ولی دیگه نه در این حد
مادرم این مدلی هستش که جلو من شوهرمو خانوادهاش رو ازشون بد میگه جلو بقیه پزشونو میده
یا مثلا همسرم اومده خونهامون (خب طبیعیه که من بخوام با اون صحبت خصوصی داشته باشم) تا منو همسرم میریم تو اتاق شروع کنیم به حرف زدن مادرم یا یکی دیگه از اعضای خانواده صدام میکنن انقدررررررر اینکار رو انجام دادن که دیوونه شدم من با همسرم میرم بیرون تا وقتی سرش شلوغ باشه زنگ نمیزنه به من ولی وای به روزی که کاری نداشته باشه دهن منو سرویسسسسسس میکنه (شرمنده بیادبیه)
همسرم خداروشکر خیلی هوامو داره ولی دیگه بعضی مواقع اونم دیوونه میشه از کارای مامانم اینی که تعریف کردم یه نمونهاش بود
خانوادهی همسرم یه شهر دیگهان سر همین من میدونستم که خیلی از کارهایی که رسم داریم رو احتمالا انجام نمیدن مثل عیدی آوردن و پاگشایی و ... خودمم خیلی با این موضوع کار نداشتم با همسرم دو روز رفتیم من خرید عیدم رو انجام دادم و کاملا راضی بودم و هستم ولی یهو مادرم یه روز گفتن باید عیدی بیارن فلان کا رو بکنن اینکار رو بکنن اونجور بکنن منم گفتم خب این اینجوری اینکار رو کرد مگه چه عیبی داره میگفت نه رسمه ما رسم داریم انقدر گفت گفت منم باهاش دعوا کردم ولی یه کلمه هم به همسرم نگفتم چون خودم هم راضی نبودم چرا الکی کار اضافه بکنم 😐
ولی به قدری حالم بد شد که همسرم فهمید با مادرم دعوام شده ولی بازم نگفتم که چرا
این ماجرا گذشت و رسیدیم به عید خانوادم با من و همسرم اومدن پیش خانواده همسرم سر عیدی که شد مامانم یه دستبند داد به من و بلوز شلوارم برای همسرم خریده بود مادرشوهرم هم یه پارچه چادری خوب و بلوز و یه گردنبند دادن بهم یعنی انقدر منو مامانم اذیت کرد آخر سر هم برام عیدی گرفته بودن
یا مثلا روز قبل از اینکه بریم شهر همسرم من به خانواده گفتم ما میخوایم بریم بیرون نیستیم این موضوع رو چند بار گفتم مامانم گفت ما هم میخوایم بریم چمدون بخریم گفتم خب باشه شما برین ما هم کاری نداریم که...
رسید اونروز مامانم گفت خب نرید بمونید خونه خواهرتو نگه دار و غذا درست کنه مگه چی میشه یه روز خونه بمونید خب بابا منم برنامه دارم دوست دارم برم بیرون تو خودت میدونی خواهر من دیوونهام میکنه
آقا منم گفتم ما هم برنامه داریم کار داریم میخوایم بریم بیرون شبش انقدرررررر سرم غر زد که من داشتم دیوونه میشدم دو بار منو به گریه انداخت
سر خرید عقدم که نابود شدم انقدررر گریه کردم و غصه خوردم که حد نداشت واسه حلقه گرفتن میخواست بیاد با ما در صورتی که بابا قراره من بندازم دستم همسرم بندازه دستش برای چی شما باید بپسندییییی واقعا برای چی؟!!!!!!!
سر لباس عقد هم همینجور همسرم میگفت این لباس بنظرم مناسب نیست خودمم موافقش نبودم به مادرم گفتم ما اینو نپسندیدیم برگشته به من میگه اگه قراره انقدر گیر بده من کلا بهم میزنم مراسمو اخه یعنی چیییی بابا چه گیری داد بنده خدا همسرم هم شنیده بود حرفشو اونم کلا بهم ریخت ولی هیچی به مامانم نگفت
یا مثلا ما تو فامیل نشستیم سر سفره داریم غذا میخوریم با هم حرف میزنیم میگه چرا انقدر با هم حرف میزنید بابا همه دارن غذا میخورن چیکار به ما داریییی
یا یه چیز دیگه من دارم همسرم صحبت میکنم یهو میاد وارد بحث ما میشه یا تو آشپزخونه نشستیم داریم آروم صحبت میکنیم میاد پیش ما و وارد بحثمون میشه
میرم با همسرم بیرون میگه چرا انقدر میری بیرون
نمیریم بیرون میگه چرا این انقدر میاد اینجا
هر کاری میکنم یه گیری میده رو اعصاب و روانم میره
ما که رفته بودیم خونه پدر مادر همسرم وقتی که خانواده خودم برگشتن من گفتم احتمالا اینا هم مثل مامانم قراره دیوونه بشم تازه اینجا دیگه حرفم نمیتونم بزنم که ..
آقا دقیقا برعکس شد ما میومدیم بیرون از اتاق مادرشوهرم میگفت برید تو اتاق راحت باشید من تو خونه خودمون کار زیاد میکنم چون مامانم خیلی غر میزنه و توقعش بالاعه ولی تو خونه مادرشوهرم که ده روزم بودم پیششون میگفت شما برای عقد خیلی استرس کشیدین الان استراحت کنید من و همسرم فقط چند دفعه ظرف شدیم اونم مقدارش خیلی کم بود
ولی اگه خونهی ما بود مامانم نابودم میکرد
انگار برعکس شده مادرم بیشتر شبیه مادرشوهره تا مادرشوهرم
اینا فقط یه سری از اخلاقیاتش بود
اگه بهش حرفی هم بزنی کلا میشی یه آدم بیشعور بی شخصیت که هرکاری برات کردن تو نادیده گرفتی 🙃
نمیدونم واقعا چیکار کنم دیگه دارم میترکم مامانم به معنای واقعی کلمه نمیزاره زندگی کنم
حواسم به شوهرمه مسخره ام میکنه
شوهرم ازم طرفداری میکنه مسخرهاش میکنه
واییییییی یعنی واقعا بعضی مواقع دوست دارم یا خودمو یا اونو بکشمش 🤦
آخه چیکار کنممممم تو گیر ندی
در مورد درد دل کردن با همسر، واقعا بستگی به طرف مقابل و شخصیت اون داره. من خودم خیلی مسائل رو باهاش در میون میذارم، اما یک سری چیزا رو اصلا مطرح نمیکنم، نه که جنبه شو نداشته باشه یا تو چشمم بزنه. به خاطر اینه که نمیخوام ذهنیت اون رو نسبت به یک فرد خراب کنم. برا همین خیلی وقتا اسم نمیبرم. اصلا غیبت هم حساب میشه.
اون هم خیلی چیزا رو بهم میگه. مثلا اتفاقات و ناراحتی هایی که سر کار پیش میاد.
کلا بستگی به شخصیت دو طرف داره. من خودم آدمی هستم که از بحثای زنونه همیشه فراری بودم و همیشه دلم میخواست تو جمعای مردونه بودم😁
برا همین همسرم خوشش میاد که یک سری چیزا رو باهام مطرح میکنه من هم میتونم نظر بدم و...
از طرفی هم بعضی مردا شخصیتشون جوریه که کلا اهل تعریف کردن نیستن، در نتیجه اهل شنیدن هم نیستن! یا فکر میکنن زناشون فقط به مسائل روزمره فکر میکنند برا همین نمیتونن مسائل کاری و شغلی رو هضم کنند.
راهکار هم همونطور که یکی از اعضا گفت اموزش و تربیت هست.
هر دو طرف باید جوری رو خودشون کار کنند که تک بعدی نباشند.
درباره ی بحث کانال متاهل ها میخوام بگم
من و همسرم خیلی شباهت داریم
و من همیشه درد ودل و ناراحتی ام پیشش بیان کردم و اگر نبود نمی دونم چجور میتونستم این روزهارو تحمل کنم
اکثرا هم متوجه میشه من ناراحتی ام از چیه و درک میکنه و راحل درست میده
پیام هارو که خوندم دیدم خدا وقتی دردی میده درمانش هم میده
کانال متاهل ها:
۱۳ سال زندگی مشترک دارم همه ی زندگیم رو برا شوهرم میگم همه چی،خدا رو شکر تا الان مشکلی نداشتیم،به نظرم این ی رفتار فردیه
سلام برای کانال متاهلها مینویسم
من تازه متاهل شدم (هنوز یک ماه نشده با مدت صیغهامون حساب کنم میشه تقریبا دو ماه)
یه مشکل اساسی که دارم مادرمه
قبل از ازدواج میدونستم به مشکل میخورم ولی دیگه نه در این حد
_________________________________
سلام دوست عزیزم
دردودل شما رو که خوندم دقیقا یاد خودم افتادم که از این قسم مشکلات با مادرم داشتم تو نامزدی و اول نامزدیمون همش به تلخی به خاطر والدین گذشت تا یه مدت بعد که من و همسرم به هماهنگی رسیدیم تو زندگی ،دیگه انقدر تو خونه مادرهامون بهمون گیر میدادن همسرم بعد کارش میومد دنبالم میرفتیم بیرون میگشتیم غذامونو میخوردیم حرم میرفتیم و... تا آخر شب که همه خواب بودن میرفتیم خونه میخوابیدیم و اکثرا تماس های واجب جواب میدادیم که اوقاتمون تلخ نشه و اینو بگم که این جریانات ادامه داشت تااا خود عروسی و بعد عروسی بود که پایان یافت اونم چون ما دیگه کامل مستقل شدیم و هیچ جوره نمیتونستن دخالت کنن
خلاصه من توصیه ای که دارم اینه که هرچی زودتر سعی کنید عروسی بگیرید شده حتی ساده بگیرید اما بگیرید
ما خودمون بعد ۶ ماه عروسی کردیم و خیلی خوشحالم از این بابت درصورتی که بقیه میگن چقدر زود عروسی کردین ، دیگه نمیدونن یه ما چی گذشت مخصوصا اگه رسمها دوتا خانواده زمین تا آسمون فرق داشته باشه😑
از خدا طلب صبر میکنم براتون 🙂
سلام برای کانال متاهلها مینویسم
من تازه متاهل شدم (هنوز یک ماه نشده با مدت صیغهامون حساب کنم میشه تقریبا دو ماه)
یه مشکل اساسی که دارم مادرمه
قبل از ازدواج میدونستم به مشکل میخورم ولی دیگه نه در این حد
_________________________
سلام
برای این دوستمون ،
من چند سال هست ازدواج کردم، طبق تجربه میگم، عزیزم هرچیزی مادرتون در رابطه با خانواده ی شوهرتون میگن گوش کنید، به ویژه زمانی که هنوز عقد نکردید،
شما الان میگید مادرم چرا میگن عیدی باید بیارن من عیدی نمیخوام ، ولی بعدا میبینید مادرتون یه چیزی میدونستند که میگفتن، اگر میگن بیان با شما خرید حلقه، شما قبول کنید، حالا این موارد که گذشته ولی پیشنهادم اینه از الان به بعد رو شما به حرف های ایشون گوش کنید (در ارتباط با اینکه همسرتون و خانواده شون چه کارهایی باید بکنند یا رفتارشون با شما چطوری باشه، به اینکه مثلا برید بیرون امشب یا ... اینجور موارد رو کاری ندارم).
پسفردا توی زندگی مشترکتون میبینید مادرتون اگر میگفتند فلان کارو باید بکنند یه حکمتی داشته، اگر الان زیر یه سقف شوهرتون یه رفتار خاصی داره، مثلا قبلا فلان جا دیده شما اینکار رو کردید، حالا طبق خواسته ی مادرتون یا برعکسش. منظورم اینه که شاید ظاهر فقط آوردن چهارتا تیکه لباس یا عیدی باشه، یا در ظاهر فقط اومدن خرید حلقه باشه، ولی تجربه به من نشون داده رفتار همسر و خانواده اش در آینده بر اساس چیزی هست که این اوایل از شما و خانواده تون مشاهده میکنند.
بالاخره مادرتون تجربه ی یک زندگی مشترک رو داشتند، خیلی بیشتر از شما با مردم تعامل داشتند و مردم شناس ترند، و فراموش نکنید
هیچ کس به اندازه ی مادرتون دلسوز شما نیست، شاید رفتار الان مادرتون به ظاهر غیر منطقی بیاد ولی بعدا در زندگی میبیند حکمتی داشته و انقدر همه چیز سطحی و ساده نبوده، مامانم یه چیزی میدونسته اون موقع گفته مثلا باید عیدی بیارند.
متاهل ها،
هیچی اوایل دعوا قهر و گریه، اما یاد گرفتیم هیچی مثل حرف رابطه رو خوب نمیکنه،و اینکه از احساس خودم حرف زدم،و فهمیدم شوهرم مسؤل رفتار خونوادش نیست ،و بی اعتنایی به رفتار اونا
سلام و احترام
این را برای کانال متاهل ها مینویسم.
به نظرم، در بحث مدیریت دخالت خانواده ها، باید دو طرف (یعنی زن و شوهر) یک جور فکر کنند و مدل فکری و سبک روانی شون، مشابه یا تقریبا مشابه باشه تا دخالت خانواده ها رخ ندهد یا اگر رخ داد، برای هر دو طرف، موضوع سخت و ناراحت کننده ای نباشد.
ولی در این حالت که زن یا مرد، یک سبک روانی و مدل فکری درباره زندگی و حرف و نظر دیگران داشته باشه و همسرش، مدل کاملاً متفاوت، هیچوقت بحث دخالت خانواده ها حل نمیشه.
من خودم فردی هستم که یکی از اهدافم برای ازدواج، مستقل بودن بود. مستقل بودن، آزادی عمل داشتن، کنترل نشدن و ... به شدت برام جذاب بود و هست. ولی برای همسرم اینگونه نیست و براش مهم نیست که خانواده اش، کنترلش کنن، مسیر زندگی براش مشخص کنن، بگن چیکار کنه یا نکنه. در واقع یعنی هر چی بگن گوش میکنه و احساس میکنه هر چی اونا بگن درسته و باید انجام بده، هر چقدر هم من بگم که این زندگی من و توئه و ما خودمون باید برای زندگی مون، تصمیم بگیریم، فایده ای نداره و اینجور فکر میکنه که "حالا مگه چی گفتن"، یا "چه اشکالی داره" یا "تو خیلی سخت میگیری" یا "اتفاقا دستشون درد نکنه اونا میگن چیکار کنیم وگرنه که خودمون به عقلمون نمی رسید و دارن کمکمون میکنن" و ... .
من معتقدم زندگی مشترک، مثل اتاقی است که دو لنگه ی در داره. یک لنگه ی در، دست زن هست و یک لنگه ی دیگر، دست مرد. اگر هر دو، دو لنگه ی در را بسته نگه دارند، کسی ورود و دخالت در زندگی نداره ولی اگر یکی از اونا، در رو بسته نگه داره ولی دیگری باز بذاره، دخالت و ورود حتماً صورت میگیره.
پس اگر وضع، مثل وضع من و همسرم باشه، فردی که دخالت نکردن براش مهمه، فقط باید به دنبال راههای افزایش آرامش خودش و سلامت قلب و فشار خون و اینها باشه و اگر تونست همسرش رو کمی با حرف و صحبت و لطایف الحیل، کمی شبیه به خودش بکنه، اون هم اگر بشه که نمیشه چون تربیت طرف، به شکل دیگری بوده و وابسته به خانواده، بار اومده.
حالا با توجه به تجربه ی زندگی خودم (شاید تجربیات دیگران، موارد دیگه ای رو نتیجه داده باشه) میتونم بگم از راههای بسته نگه داشتن لنگه ی در و اجازه دخالت ندادن به خانواده ها این موارد است:
- پیش والدین زندگی نکردن (یعنی در یک ساختمان یا کوچه)؛ خیلی خیلی مهم.
- استقلال اقتصادی داشتن از خانواده ها به هر میزان، چون هر چقدر افراد، وابسته اقتصادی به خانواده هاشون باشن به همون میزان، دخالت خانواده ها هست؛
- گزارش روزانه ندادن به والدین؛
- نگفتن جزئیات و ریز مسائل زندگی، چون وقتی روال بر این امر قرار بگیره، دیگه توی تمام جزئیات زندگی ات، ورود و اظهارنظر دارند ( یعنی مثلاً اگر پشت تلفن گفتن کجایید، بگید بیرونیم. نه اینکه ریز جزئیات رو گزارش بدیم که آره الان اومدیم پارک و داریم بستنی میخوریم و بعد قراره بریم خونه ی فلانی و ... (اینو همینجوری مثال زدم).)
- بی اعتنایی به برخی دخالت ها و ضریب ندادن به آنها؛
- برخی دخالت ها را هم باید صریح به خانواده ها گفت که از این حرف شما، ناراحت میشم یا خوب نیست.
و فهمیدن اینکه به کدوم دخالت نباید ضریب داد و کدوم یکی رو باید به رو آورد و در موردش، به خانواده مورد نظر، گوشزد کرد، به نظرم به ویژگی های روانی زن و شوهر و اعضای خانواده شان و موضوع موردنظر و اقتضای مکان و زمان برمیگرده و توی تجربه کردن و آزمون و خطا و شکست های بسیار، چم و خم کار، دستمون میاد.
سلام
درمورد دخالت خانواده برای کانال متاهل ها
من تجربه ی موفقی داشتم تو این زمینه
یکی از بهترین راه ها اینه که وقتی خانواده ها کاری رو میگن انجام بدید ما میگیم چشم بذارید با همسرم مشورت کنم ببینم نظرش چیه. و واقعا مشورت میکنیم و اگه کار خوبی بود انجام میدیم اگر نه محترمانه میپیچونیم. یا تا نیمه های اون کار رو انجام میدیم و میگیم انجام دادیم ولی نشد!
مثلا درمورد انتخاب اسم فرزندمون خانواده ها واقعا با اسمی که انتخاب کرده بودیم مخالف بودن و هرکسی یه نظر میداد. ما هم یه لیست تهیه کردیم و از یک عالم پرسیدیم که کدوم اسامی بهترن. ایشون نتیجه رو گفتن و ما از بین اسامی انتخاب شده توسط اون عالم، یکی رو انتخاب کردیم و گفتیم ایشون این اسم رو مناسب تر دونستن. و در کمال احترام خانواده ها پذیرفتن.
و البته یه نکته ی مهم دیگه ای هم که هست اینه که وقتی درمورد روابطمون کسی سوالی میپرسه همه چیزو گل و بلبل تعریف میکنیم و هیچوقت نمیریم پیش مامانمون مثلا بدگویی طرفو بکنیم! یا درد دل کنیم. درد دل فقط با مشاور یا خود همسر!
گاهی هم پیش میاد که توی روابطمون به کمک خانواده ها نیاز داریم. مثلا من به مشکلی با همسرم برمیخورم و نیاز دارم که خانواده باهاش صحبت کنن. برای این کار هرگز اجازه نمیدم خانواده خودم متوجه موضوع بشن و فقط با مادر یا پدر همسرم صحبت میکنم. اونا هم نمیخوان آبروی بچشون بره. راه حل میدن، با پسرشون صحبت میکنن و خب مشکل کم کم حل میشه.
درکل آدم باید یه ترمز زیر پاش باشه و هروقت خواست گازشو بگیره و زبون باز کنه حرفی درمورد مسائل خصوصی زندگیش بگه، یه نیش ترمز بگیره ببینه گفتن اون حرف درسته یا نه..