سلام خوبید
عادت بچگی که هنوز همراهم موقع اب خوردن وسطش نفس کم میارم نفس میکشم بخصوص اگر اب سرد باشه
خاکشیر زمان بچگی تب داشتم بدم میامد نمیتونستم بخورم هنوز باهامه
ولی طعم و بوی موز من را میبره ب دوران ابتدایی
آهنگ نوستالژی اهنگ آنشرلی و بابا لنگ دراز هنوز میشنوم تصاویر کارتون میاد جلو چشمم وهنوزم گاهی میبینم
😁😂
چالش خاطرات متاهلها
سلام همه چی میتونه از کودکی خاطره ساز باشه همین امروز صبح داشتم ظرف میشستم وبا خودم زمزمه میکردم دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد خواهرم پیشم بود گفت اااه این شعر تو کتاب فارسی دبستان بود اصلا برا چند لحظه رفت تو زمان کودکی خیلی خوشش اومدالان خواهرم ۴۵ سالشونه
+از فردا که اول مهره همه شعرهای ابتدایی رو زمزمه کنیم🤗
چالش خاطرات متاهلها
درسهایی از معصومیت ✨
تا حالا فکر کردید چرا بچهها اینقدر آرامشبخش هستن؟ 😊
در کتابهای اخلاق و آموزههای بزرگان دین، به ۵ خصلتِ بینظیرِ کودکان اشاره شده که اگه ما بزرگترها یاد بگیریم، زندگیمون چقدر سبک و شیرین میشه:
۱. دلنازک بودن: زود گریه میکنند، اما خیلی هم زود با یک لبخند آرام میشوند. ❤️
۲. تواضعِ بیریا: با خاک و خاکآلود بودن، از غرور و تکبر دور هستند. 🌱
۳. پاک داشتنِ قلب: با هم قهر میکنند، اما هرگز کینه به دل نمیگیرند؛ آشتیشون خیلی سریع و واقعیست. ✨
۴. رها بودن از تعلقات: چیزی برای فردا ذخیره نمیکنند و دلبسته به داراییها نیستند. 🎈
۵. سادگی در ساختن و ساختن: چیزی را میسازند و با شادی، دوباره آن را خراب میکنند؛ چون دلبسته به اشیاء نیستند. 🧱
بیا مثل بچهها زندگی کنیم؛ با قلبی که کینه نمیشناسه و روحی که به دنیا وابسته نیست. 🌿
خاطرات متاهل ها
سلام ادمین من یادمه کلاس اول ابتدایی معلم یک عطر خوش بو میزد و هنوز که هنوزه بوش یادم هست بعضی وقتا توی محیط عمومی یکی از کنارم رد میشه همون عطر زده باشه یاد معلمم میافتم چه دوران قشنگ و سردی بود روزهای ابری شب های سرد توی خونه با مهر و محبت گرم میشدیم
+حس خوبی داره کانونگرم خانواده😍
چالش خاطرات متاهلها
من بچه که بودم عادت داشتم همیشه زبونم یه تیکه نوک لبم میذاشتم...
کم کم با مرور زمان از همیشه به گاهی اوقات تغییر کرد...
و الانم که مادر دوتا بچه م هروقت بخوام یه کاری رو با دقت و تمرکز انجام بدم یهو بهخودم میام میبینم زبونم بیرونه😂😅
الان پسرمم مث خودم شده و زبونش یه تیکه بیرونه همش😆❤️
شوهرم میگه اخه چه عادتیه این بچه چهارروز دیگه مثلا بخواد کارمند بانک بشه از پشت باجه بخواد رو یه کار تمرکز کنه مشتری روبرو میبینه یه کت شلواری نصف زبونش بیرونه😁 یا مثلا نظامی بشه موقع تیراندازی یهو میبینی یه هیبت با لباس نظامی نصف زبونشو انداخته بیرون داره تیر میندازه🤣
چالش خاطرات متاهل ها
سلام روز اول مهر بخیر
من وقتی از مدرسه برمیگشتم مادرم همیشه غذاش آماده بود مخصوصا ماکارونی و قورمه سبزی وچه لذتی داشت خوردن این غذاها بعدش یه چرت بغل بخاری و به زور درس خوندن من چقدر عاشق کارتن سنجاب بنر و عمو جغد شاخدار بودم حتی همین چند سال پیش با وجود دوتا بچه محصل وقتی عمو جغد مرد گریه کردم پسرم بغلم کرد حتی آهنگ گوشیم تیتراژ کارتن بنر الان که بچه ها میرن مدرسه چقدر سختم هم خونه تمیز کردن هم غذا پختن مادر من با 6بچه هنر میکرد خدا همه پدرومادرها رو حفظ کن و رفتگان رو بیامرز
🤲🏻
چالش خاطرات متاهلها
چالش خیلی قشنگی گذاشتید من که با خیلی چیزا میرم تو بچگی هام چون بهترین روزهای زندگیم بود پر از بو و مزه و آهنگ و خاطره☺️
همیشه با طعم و بوی سیب ترش یاد زنگ تفریح های مدرسه میفتم با دیدن انجیر یاد حیاط خونه خالم میفتم که یه درخت بزرگ انجیر داشت و ما بچه ها از صبح تا شب تو اون حیاط بزرگ عشق دنیا رو میکردیم 🥲
کارتون دختر مهربون که منو خواهرم عاشقش بودیم و عصر ها با لذت نگاه میکردیم 🥲
یادش بخیر کاش میشد دوباره بچگی ها تکرار بشه
چالش خاطرات متاهلها
سلام ادمین بوی دود چوب سوخته منو میبره به پنج سالگی پیش نه نه ام تو روستا خدا بیامرز هر وقت ما میرفتیم یه مرغ برامون میزد زمین و بساط برنج و مرغ راه مینداخت اونم رو اجاق زغالی با کلی زحمت... خلاصه که میرم به دوران بی امکاناتی و بی گازی و تنور و چراغ علاالدین چه صفایی داشت چه مزه ای داشت
+تصویرش کردم دلم خواست🤗
چالش خاطرات متاهلها
بوی نون تازه منو میبره به روستامون که مادربزرگم نون میپخت🥲 و عادت بچگیم که الانم کمی دارم اما پسر کوچیکم خوب راهمو ادامه میده ادا درآوردن موقع عکس گرفتن بود، زبونمو در میاوردم، چشامو لوچ میکردم یا چشامو میبستم و...اما چون بابام دعوام میکرد سراین کار وقتی دوربین رو پایه بود و عکاسی نداشت این کارو میکردم اما بعدا که عکسا رو ظاهر میکردن لو میرفتم
😁 پایه دوربین که میدونید چیه؟😀
چالش خاطرات متاهلها
برنامه ی سیب خنده... از مدرسه که میومدم بعد از ظهر سیب خنده میزاشت الان که ببینمش پرتاب میشم به اون زمان. صبح ها روی بخاری برقی کوچیک نارنجی نون داغ میکردیم برا صبحانه و هنوز بوی نان که به مشامم میخوره میرم تو اون زمان و اون عطر یادم میاد
چالش خاطرات متاهلها
من یه طعم و عطر نوستالژی دارم.
بچه که بودیم هر وقت دور هم خونه مادربزرگم میرفتیم و آبگوشت میگذاشت، یه عطری تو خونه میپبچید و آبگوشتش همیشه یه طعمی داشت که من خیلی دوست داشتم.بوی آبگوشتش تا سالهاااا از ذهنم پاک نمیشد. بزرگتر که شدم و آشپزی که میکردم همیشه میگفتم چرا آبگوشتهای من اون عطر و طعم رو نداره هر کاری میکنم، و واقعا دلم برای اون عطر تنگ بود، چونمادربزرگم رو هم از دست داده بودم. یه بار بصورت اتفاقی یه کم مرزهخشک موقع پخت داخل آبگوشتم ریختم و باورتون نمیشه، انگار پرت شدم وسط دنیای قشنگ بچهگی و وسط مهمونی مادربزگم.
دیگه از اون به بعد آبگوشت رو هیچوقت بدون مرزهخشک نمیپزم.محشره، شما هم امتحان کنین.
+بیاید براتون دستور آشپزی هم آوردم😊
چالش خاطرات متاهلها
من تنها چیزی که منو یاد مدرسه و اون روزها میندازه
هنوز یکی بوی نارنگی که تو فضا پخش میشه یاد یواشکی خوردن های نارنگی میوفتم داخل کلاس مدرسه و بویی که تو کل کلاس پخش میشد خودمون رو به اون راه میزدیم که مثلا ما نیستیم یا ما نخوردیم
یکی دیگه بوی کتاب نو که از بچگی هر وقت حتی رمان هم میخرم یا کتاب متفرقه وقتی بازش میکنم و بوش میکنم یاد روز اول مدرسه ام میوفتم و دلم واقعا در میکشه برای اون روزها
+فککک کنماین حس خیلی هاست🤩
چالش خاطرات متاهلها