هدایت شده از - تامیلا -
میگویندوقتیشیشهیِعطرمیشکند
بویِآنهمهجاراپرمیکند.
تو، شیشهیِعطربودیماکان.
شکستی، وعطرت، لبخندت، نورت
وتصویرِآنچشمانِمعصومتهمهجارا
پرکرد.
توتکثیرشدیماکان، تکثیرشدیدرقلبهایِما.
حالاماهرپسرِهفتسالهایراببینیم
یادِتودردلمانجوانهمیزندوباخود
میگوییم [ یعنیاگهماکانالانبود، چندسالهمیشد؟ ] اماتوجاودانهایماکان.
جاودانهیعنی، توتاآخرینروزِدنیازندهای.
اماحالامابرایتو، وپیکریکههیچوقت
پیدانشدآرامترگریهمیکنیم.
آرامگریهمیکنیم، تامادرتبیدارنشود.
آرامگریهمیکنیم، تایادشنیایدحالا
دیگرسهمِاوازپسرِخوشخندهاش
حتیبهاندازهییکقبرهمنیست.
آرامگریهمیکنیم، تابغضپدرتنشکند.
اماتوببخشماکان.
ببخشکهبرایعدهایسودینداشتی
تابرایتهشتگبزنندوترندشبکههای
مجازیشوی.
ببخشکهتوراوایرالنکردند.
ببخشکهازقاتلتبرایِکشتنِتو، ودوستانوهمکلاسیهایت
تشکرکردندو [ thank you ] گفتن هایشانبهگوشِمادرترسید.
ببخشماکانِطفلکیِمن.