وقتی میرم تو گالری ، میبینم رو عکسِ تو بودم . میرم توی کانتکتا ، میبینم روی شماره تو بودم . میرم توی اهنگا ، میبینم اهنگی که تو فرستادی رو پخش بوده . دفتر خاطراتو باز میکنم ، میبینم داشتم راجب تو مینوشتم . میرم تو گوگل ، میبینم داشتم رسپی غذای مورد علاقتو سرچ میزدم . میخوام شعر بنویسم ، میبینم فقط راجب تو حرفی برای گفتن دارم . میخوام زندگی کنم ، میبینم دلیل زندگی کردنم تو شدی :)
انگار برای امتحان نخونده بودم و الان کنسل شده،
انگار یه چیزی که گم کرده بودم و کلی دنبالش بودم یهویی پیدا شده، انگار بابام عروسکی که خیلی دوسش داشتم شب تولدم برام خریده، انگار مشقامو یادم رفته بوده بنویسم و صبح که پاشدم با کلی برف مواجه شدم، انگار تو تاکسی نشستم و همون موقع آهنگ خواننده مورد علاقه ام پلی شده، انگار دلم نمیخواسته برم سر یه قراری و خود به خود کنسل شده، انگار تو بیحوصلگیم پستچی غیرمنتظره یه نامه از یه عزیزی آورده، انگار کاپشنمو از چمدون درآوردم و تو جیبش پول پیدا کردم، انگار آخرین مدل آیفونو تو یک قرعه کشی برنده شدم، انگار لاتاری بهم افتاده و قراره زندگیم عوض شه، حسی که تو بهم میدی پره از این "انگار" ها.
آدمها از حالِ یکدیگر آگاه نمیشوند!
نهایت بتوانند بگویند: چیزی نیست ، درست میشود .