من ، میکوشید بهجای ریختن اشک ، لبخندی حتی تلخ به بدخلقیهای زمانه نشان دهد ؛ جوری در این کار تبحر پیدا کرده بود که نزدیکترین افراد زندگیاش هم متوجه حال واقعی او نمیشدند .
زندگی هرچی بهم یاد نداد ؛ اینو خوب یادم داد که باید تنها برای زندگی برنامه ریزی کنم ، بجنگم و از وجود هیچکس کنارم مطمئن نباشم .
میدونی حالم چجوریه؟
انگار بزنی تو گوش یک بچهی سه ساله و بگی: «خاله بازیات دروغه ، کسی خونهی تو مهمون نمیاد ، تو اصلاً خونه نداری ، عروسکت اصلاً جون نداره که بخواد تو رو دوست داشته باشه ، پلاستیکیه..
نگا این پاشه ، کنده میشه ، این دستشه ، اینم کنده میشه ، چشماش نقاشیه ، تو اصلاً چطور با این حرف میزنی؟
و اون فقط زل بزنه تو چشمات و با صورت سرخ از سیلی هیچی نگه .
فقط اشک بریزه ؛
فقط اشک بریزه..
اینکه یکی باعث لبخند زدنتون بشه ، خیلی هم خوبه اما اونی که باعث بشه با چشماتون بخندید رو پیدا کنید و حفظش کنید .
همیشه قبل ازینکه بخواین به طرف مقابلتون حرفی رو بگید ، بهش فکر کنید ، به خودتون مطمئن شید که قرار نیست ترکش کنید و بعد حرفی رو بگید تا بعد رفتنتون طرف مقابل با فکر کردن به اون جمله از درد پاره نشه .
- رخساره -
آدمیزاد وقتی یکیو دوست داره از اون زیباتر براش وجود نداره ، مثلِ تو برای من .