eitaa logo
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
136 دنبال‌کننده
716 عکس
94 ویدیو
0 فایل
《بـــــہ نــام حــامیِ حـامـیــم》 بـعـضـی لـحـظـه هـا اتـفـاقـی نـیـسـت تـقـدیـره❤️‍🩹 |رمان‌خورشید‌و‌ماه‌|پایان‌یافته| {کد:125📝} {عُضوِجَمعیَتِ‌نِویسَندِگآن📖} [شایـد دوبـاره پـیـدات کـنـم در جــہانـی دیـگـر🫠❤️‍🩹] بــه قَـلَـم:اِلــنـاوَآنــیـتـآ
مشاهده در ایتا
دانلود
کسی نمیاد چنلمون تا شب پارت بدمم؟؟ 🩷🥺 Ch: https://eitaa.com/roman54
(...بقیه رو هم بعد ارسال میکنم...)
زیر پوست شب🔞💥 نمی‌دونستم دارم کجا میرم😰🚶‍♀⁉️ .. چشام تار بود👀◾️ دیگه چیزی نمی‌دیدم. . یهو یه صدای بلند و...🗯📢 تاریکی.⭕️❔❕ دیگه هیچی نشنیدم... اما وقتی چشمامو باز کردم، چیزی دیدم که... 😶‍🌫️😰 ادامشو اینجا بخون👇🏻🔥 https://eitaa.com/joinchat/3287615018C9929cb3d5b
اد جج میخوام با حقوق بیاد پی شرایط رو میگم.🫐👩🏻‍🦱 @h_anitaa
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 عاشق رمانی و هنوز اینجا جویـن نیستی ؟؟ ‌‌اینجا هر خطـش یه حꨵس جـدیده >>> رمـانی از جـنس انتقام و عـشق. تیکـه ای از رمـان : کامـیار:نظـرت چیـه امـشب با من بگذرونـی؟ حامـی:اومـدم خونـه دیدم در کـنده شده ،کل کـف خونه پر از خـونه کامـیار:اگه میخـوایش منم بهت مـیدمش اما با حافـظه خالی... ساحل:جلـوی پاهای حـامی زانو زد و توی کـمر بنـدش ردیاب وصـل کرد حامی:قول بدین دنـبالم نیاین سهیل:باشـه رئیـس ولی از ۱۲ بگـذره نمیـتونم صبـرکنم مانی:گمـ/شو بیرون ... حامی:روی صنـدلی بیهـوش بودم چند قطـره آب ریخـت رو صورتـم و چشـام باز شد دسـت زدم رو صورتـم و خون بود .. ادامه رمان توی چنل زیر: @haamim71