eitaa logo
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
136 دنبال‌کننده
725 عکس
91 ویدیو
0 فایل
《بـــــہ نــام حــامیِ حـامـیــم》 بـعـضـی لـحـظـه هـا اتـفـاقـی نـیـسـت تـقـدیـره❤️‍🩹 |رمان‌خورشید‌و‌ماه‌|پایان‌یافته| {کد:125📝} {عُضوِجَمعیَتِ‌نِویسَندِگآن📖} [شایـد دوبـاره پـیـدات کـنـم در جــہانـی دیـگـر🫠❤️‍🩹] بــه قَـلَـم:اِلــنـاوَآنــیـتـآ
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت ها دوباره ارسال شدند.. برای یاد آوری:)
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:25 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] [فلش بک به سپهر] روی صندلی همیشگیش نشسته بود.. پا روی پا گذاشته بود.. ک تلفن رو برداشت نورش توی چشماش زد .. سامیار.. دستش رفت روی شماره! بین سه الی چهار بوق.. سامیار: الو؟ سپهر: ارادت! سامیار: بفرمایید.. سپهر: پاشو بیا دفتر کار من.. سامیار الان که نمیشه ساعت... پارسا: آنقدر دلیل نیار. پاشو بیا کار مهم دارم. سامیار قطع کرد.. حدود ده دقیقه بعد اونجا بود.. سامیار:بفرمایید.. پارسا: رُک حرفمو میزنم.. تو باید زود یه کسی وارد زندگیت بشه!. سامیار : چ.چرا؟ پارسا: دلیلی نپرس! همینی که گفتم. بالغ شدی! سامیار: چه ربطی داره؟؟ من کسی دیگه ای رو دوست دارم! پارسا: باید از قلبت پاکش کنی! خطش بزن هر کسی که هست! سامیار با تندی بلند شد.. دستش رو به میز کوبوند.. نمیخوام ، منو قاطی این بازی های کثیفتون نکنید! جناب صالحی من با هر کسی که دوست دارم زندگیمو میچرخونم .. شما حق اینکه.. پارسا حرفشو قطع کرد.. بشین بچه جون.. تو هنوز رشد مغزی درستی نداری!.. فردا شب با کت و شلوار نه با این لباس های لَش و جِلف! میری به رستورانی که آدرسش رو برات میفرستم! و از بین اون دَه نفر یک نفر یا دو نفر..و انتخاب میکنی! سامیار: شما درباره ی من چی فکر کردید. حد خودتون و بدونید من فقط به خاطر رفیقم! پاره ی تنم ..مجبورم شما رو ببینم! شاید شما حرمسرا راه میندازید ولی من اونجوری نیستم! از اتاق بیرون رفت.. پارسا با اون صدای خش دار و رَسا گفت فردا شب ساعت ۸ ... آماده باش ، پسر!. سامیار بیرون بود و پاش رو به سِفتی روی پِدال گاز فشار میداد.. از حِرسَش و تندی اَخلاقش لیوان توی دستش رو خورد کرد.. چِکه،چِکه خ//ون از روی دستاش به پایین می‌ریخت. سوزشی احساس نمی‌کرد.. در حین رانندگی نیکا رو دید.. داشت قدم میزد! سامیار بغلش نگه داشت.. +نیکا؟ نیکا برگشت و با تعجب پرسید: ×سامیار اینجا چیکار میکنی؟ +بیا بالا توضیح میدم برات!. نیکا نشست و سامیار با همون دستِ زخ//می رانندگی میکرد! نیکا پرسید.. سامیار بزن کناررر.. سامیار بزن کنار بهت میگم. سامیار زد کنار. +چیشده؟؟ ×بده من دستتو.. +نیکا تورو خدا ول کن چیزی نی! نیکا شروع کرد با چسب زخم بستن.. اینجوری بهتر شد.. سامیار به بیرون نگاه کرد و بعد به دستش! +ممنونم! ×خواهش میکنم.. سامیار ؟ چیزی ناراحتت کرده؟ خطرناکه این موقع شب تند بری! +پارسا..پارسا صالحی.. بهم میگه باید هر کسی تو قلبت هست و خط بزنی! ×ی.یعنی م.منو؟ +از نظر اون من که نمیتونم وِلِت کنم! عزیزکم... ×من حلش میکنم! حلش میکنیم با هم قول دادم! +عزیزم مگه نمیدونی چه آدمیه! خودتو تو خطر ننداز خطرناکه.. من نمیخوام اعصابت به خاطر یه مرد.. بهم بریزه! من تا وقتی هم که بمیرم وِلِت نمیکنم. نگران نباش! ×ممنونم! ممنونم اَزَت:)🫂❤️ بۿ ٹۅ ݩزڍڪم بآ اݷڼڪه ازٹ ڣاڝݪـہ ۮاڔ۾❤️‍🩹 [𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅]
پارتِ‌جَدیدِ‌رُمآنِ‌نآتَمآم‌تَقدیمِ‌نِگآهِتون❤️ حالا‌این‌پارت‌چه‌حسی‌بهتون‌منتقل‌کرد؟ ناشناس‌منتظرتونم: https://abzarek.ir/service-p/msg/4840038
درمورد پارت ها نظری نداشتید؟😭