[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:26 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] همون شب نیکا شماره ی سپهر رو پیدا کرد.. بعد از
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅]
❤️🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:27
[𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍]
سفارش اومد
یکم بعد..
سوگند:
خیلی ممنونم بابت غذا ..
مم میرم بیرون تا بیای!
رادوین:
باش..
مراقب باش..
سوگند رفت بیرون و چند تا پسر..از رستوران اومدند بیرون..
یکیشون شونه اش به تندی به شونه ی سوگند خورد...
و گوشیش از دستش افتاد..
سوگند:
آخ وح//شی!
پسره:
وای ببخشیدد..
دردتون اومد ..بمیرم!
سوگند:
یعنی چی؟
خودتو جمع کن..
پسره:
داری ناز میکنی؟
نازکشی میکنم!
سوگند:
چ.چی میگی..
روانیی
سوگند میخواست برو تو پیشِ رادوین که..
پسره:
دور مچ سوگند و گرفت..
سوگند:
ول کن دستمو..
پسره:
ناز کنی،شاید ..
سوگند:
که مغزش داغ کرده بود با صدای تند و عجیبی جیغ زد..
+رآدوین.......
رادوین: برگشت و متوجه حضور سوگند شد..
به سرعت خودشو به سوگند رسوند و با اون صحنه مواجه شد
دستِ پسر رو کشید کنار و سوگند رو آورد پشت خودش!
ولش کن روانیی!
چرا دستشو گرفتی..
سوگند که ترسیده بود گفت..
ا.اون ول نمیکرد..
پسر:
صاحبشی؟.
رادوین:
همه زندگیمه تو چیکار داری؟؟.
پسره:
گفتم ناز کنه همین،مشکلیه؟؟
رادوین:
که رَگِ گردنش بیرون زده بود دستش و بالا آورد و یکی خوابوند تو گوش پسره..
پسر:.
که اومد تلافی کنه
رادوین دستشو گرفت و به عقب هُلِش داد..
و دستِ سوگند و گرفت و از اون محوطه خارج شدند...
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅]
#the_end
پارتِجَدیدِرُمآنِنآتَمآمتَقدیمِنِگآهِتون❤️
حالااینپارتچهحسیبهتونمنتقلکرد؟
ناشناسمنتظرتونم:
https://abzarek.ir/service-p/msg/4840038