eitaa logo
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
133 دنبال‌کننده
729 عکس
90 ویدیو
0 فایل
《بـــــہ نــام حــامیِ حـامـیــم》 بـعـضـی لـحـظـه هـا اتـفـاقـی نـیـسـت تـقـدیـره❤️‍🩹 |رمان‌خورشید‌و‌ماه‌|پایان‌یافته| {کد:125📝} {عُضوِجَمعیَتِ‌نِویسَندِگآن📖} [شایـد دوبـاره پـیـدات کـنـم در جــہانـی دیـگـر🫠❤️‍🩹] بــه قَـلَـم:اِلــنـاوَآنــیـتـآ
مشاهده در ایتا
دانلود
داره پارتِ جدید میاد🖇
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:26 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] همون شب نیکا شماره ی سپهر رو پیدا کرد.. بعد از
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:27 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] سفارش اومد یکم بعد.. سوگند: خیلی ممنونم بابت غذا .. مم میرم بیرون تا بیای! رادوین: باش.. مراقب باش.. سوگند رفت بیرون و چند تا پسر..از رستوران اومدند بیرون.. یکیشون شونه اش به تندی به شونه ی سوگند خورد... و گوشیش از دستش افتاد.. سوگند: آخ وح//شی! پسره: وای ببخشیدد.. دردتون اومد ..بمیرم! سوگند: یعنی چی؟ خودتو جمع کن.. پسره: داری ناز میکنی؟ نازکشی میکنم! سوگند: چ.چی میگی.. روانیی سوگند میخواست برو تو پیشِ رادوین که.. پسره: دور مچ سوگند و گرفت.. سوگند: ول کن دستمو.. پسره: ناز کنی،شاید .. سوگند: که مغزش داغ کرده بود با صدای تند و عجیبی جیغ زد.. +رآدوین.......‌‌ رادوین: برگشت و متوجه حضور سوگند شد.. به سرعت خودشو به سوگند رسوند و با اون صحنه مواجه شد دستِ پسر رو کشید کنار و سوگند رو آورد پشت خودش! ولش کن روانیی! چرا دستشو گرفتی.. سوگند که ترسیده بود گفت.. ا.اون ول نمی‌کرد.. پسر: صاحبشی؟. رادوین: همه زندگیمه تو چیکار داری؟؟. پسره: گفتم ناز کنه همین،مشکلیه؟؟ رادوین: که رَگِ گردنش بیرون زده بود دستش و بالا آورد و یکی خوابوند تو گوش پسره.. پسر:. که اومد تلافی کنه رادوین دستشو گرفت و به عقب هُلِش داد.. و دستِ سوگند و گرفت و از اون محوطه خارج شدند... [𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅]
پارتِ‌جَدیدِ‌رُمآنِ‌نآتَمآم‌تَقدیمِ‌نِگآهِتون❤️ حالا‌این‌پارت‌چه‌حسی‌بهتون‌منتقل‌کرد؟ ناشناس‌منتظرتونم: https://abzarek.ir/service-p/msg/4840038