🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۲۱ محمد: با اخم خیره شدم به محسن. از جاش بلند شد و از آب سرد کن گوش
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۱۲۲
حامد: سریع از بیمارستان بیرون اومدم و سوار ماشین شدم.به طرف خونه نورا حرکت کردم.نگاهم به گل فروشی کنار خیابون افتاد.سریع ترمز گرفتم و به طرف مغازه رفتم .داخل مغازه شدم.پر بود از گل هایی که هر کدوم قشنگی خودشون رو داشت.لبخندی روی صورتم نشست.بوی خوب گل ها توی فضای مغازه پیچیده بود و باعث شده بود آرامش رو به وجودم القا کنه.
به طرف گل های رز قرمز و صورتی رفتم.از هر کدوم چند تا شاخه قشنگ رو برداشتم و به طرف فروشنده رفتم.بعد از دادن گل ها بهش و گفتن اینکه برام چه مدلی درستشون کنه گوشه ای ایستادم و نگاهی به سر تا سر مغازه انداختم.
با صدای فروشنده سرم رو به طرفش چرخوندم.گل رو به طرفم گرفت.لبخندی زدم و بعد از حساب کردن پول گل رو ازش گرفتم و از مغازه بیرون اومدم.
توی ماشین نشستم و نگاه دوباره ای به گل انداختم.خیلی قشنگ شده بود و به نظرم نورا باید ازش خوشش بیاد.به طرف خونه حرکت کردم .
.............
جلوی در خونه ترمز گرفتم و گل رو برداشتم. از ماشین پیاده شدم و در رو بستم.به طرف در ورودی خونه حرکت کردم .زنگ آیفون رو زدم.صدای نورا که گفت کیه به گوشم خورد.
صدام رو کلفت کردم و گفتم:ببخشید احیاناً شما منتظر یه نامزد بد قول نیستید؟
نورا:خیر سوال بعدی؟
حامد: صدام رو مظلومانه کردم و گفتم :منتظر نامزد مهربون که کلی راه اومده تا زنش رو ببینه چی ؟
نورا:اوووممم بازم خیر .سوال بعدی؟
حامد: خب باشه پس .میرم به فرماندمون میگم آقا محمد کسی نیروی خوبت رو گردن نمیگیره.نظرتون چیه؟
نورا:خیلی لوسی حامد .صبر کن الان میام .
حامد: خنده ای کردم و گفتم:برای تو لوس نباشم برا کی باشم؟
نورا:مسخره🙂😅
حامد:دسته گل رو پشتم گرفتم تا مشخص نباشه.در باز شد و نورا همون طور که داشت چادرش رو مرتب میکرد بیرون اومد.با دیدنش لبخندی روی صورتم نقش بست و گفتم:به به سلام نورا خانم قهرو.
نورا:سلام اقا حامد بد قول
حامد: ببخش دیگه .من که گفتم رسول آسیب دیده بود این چند روز بیمارستان پیشش بودم نمیتونستم بیام .
نورا:باشه اما می تونستی یه زنگ بزنی. نگرانت شدم.زنگتم که زدم جواب ندادی دیگه زنگ زدم به اقا جون (پدر حامد )گفته باهات حرف زده و خوب بودی.خب نمیگی منم نگران میشم ؟
حامد: گفتم که ببخشید عزیزم.حالا اومدم دیگه راستی یه چیزی 😉
(دسته گل رو از پشت سرم بیرون اوردم و رو به روش گرفتم و گفتم: اینم تقدیم به شما )
نورا: واییی چقدر قشنگه.ممنونم .
حامد:قابل شما رو نداره .
نورا:حامد .
حامد:......
نورا:حامد
حامد:....
نورا:حامد
حامد:.....
نورا:حامد چرا جواب نمیدی؟
حامد: دوست دارم همینطوری فقط صدام کنی و من غرق شنیدن صدات بشم 🙃
نورا:لبخندی زدم و گفتم:دیگه چی؟همین طوری مجانی میخوای صدات کنم؟تو نمیخوای کاری کنی؟
حامد: خب منم صدات میکنم.نورا خانم.
نورا:لبخندی میزنم و چیزی نمیگم.
حامد:نورا جان
نورا:.....
حامد:نورا خانم
نورا:جانم☺️
حامد:هیچی .خواستم فقط صدات کنم و نگات کنم.
نورا:حامد یه قولی بهم میدی؟
حامد:چه قولی؟
نورا:بگو قبوله تا بگم.
حامد: خب من باید بدونم چیه که بگم قبوله.
نورا:نترس چیز ترسناکی برات نیست.یه قولی هست که باید به عنوان همسرم بهم بدی.
حامد:چه قولی؟
نورا:قول بده هیچوقت ترکم نکنی.هیچوقت نگرانم نکنی.هیچوقت ازم دور نشی و چشمات رو به روم نبندی.
نورا:قول میدی؟
حامد: قولی نمیدم که بعدا بد قول بشم اما مطمئن باش تا خدا نخواد چیزی نمیشه.پس امیدت به خدا باشه نه به قول من.
نورا:ممنونم که هستی حامد .
حامد:من بیشتر
راستی چیکار میکردی؟
نورا: هیچی داشتم اتاقم رو جمع و جور میکردم.البته تمیز بود اما چون کاری نبود انجام بدم و حوصله ام سر رفته بود دیگه گفتم کارام رو بکنم
حامد: خسته نباشی
نورا:سلامت باشی .راستی آقا رسول چطوره؟ حالشون بهتر شده؟
حامد:من که اومدم یکم وقت بود که عمل قلبش تموم شده بود و به بخش منتقل شده بود .بهتره خداروشکر .
نورا:خداروشکر .راستی مامان یکم کمپوت درست کرده بود گفت بهت بگم بیای ببری.صبر کن بیارم که هم خودت بخوری هم ببری برای همکارات.بنده خدا ها حتما کلی هم مشکل و ناراحتی دارن برای آقا رسول .
حامد:باشه دستت درد نکنه .
نورا: صبر کن تا بیارم.
خواستم برم بالا که یهو برگشتم و اشاره ای به گل که توی دستم بود کردم و گفتم:راستی ممنونم .خیلی خوش سلیقه ای ❤️
حامد: قابل تو رو نداشت .
نورا:سریع رفتم و کمپوت هارو توی ظرف ریختم و آوردم پایین.یه ظرف کوچیک هم آوردم و دادم دست حامد. نگاهی بهن انداخت و پرسید .
حامد:این دیگه چیه؟
نورا:گذاشتم توی این که خودت تو راه بخوری .میدونم که تنهایی چیزی نمیخوری برای همین بیشتر هم گذاشتم.
حامد: دستت درد نکنه.از مامان و بابا هم تشکر کن .
نورا:چشم .نمیای بالا ؟
حامد:نه دیگه مزاحم نمیشم باید برم.تو هم زود برو.خداحافظ
نورا:خدانگهدار
♡♡♡♡
پ.ن.عاشقانه این دو زوج 🥺❤️🔥
https://eitaa.com/romanFms
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۱۲۲🙃❤️🩹
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
https://eitaa.com/romanmfm
رفقا حتما حتما عضو زاپاس باشید تا اگر مشکلی برای این کانال پیش اومد فعالیتمون توی زاپاس ادامه پیدا کنه
تمام پارت های فصل اول تا اینجای رمان به صورت پشت سر هم بدون تبلیغ اضافه ای در کانال زاپاس ارسال شده
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۲۲ حامد: سریع از بیمارستان بیرون اومدم و سوار ماشین شدم.به طرف خونه
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۱۲۳
محمد:داوود بر اثر داروها خوابیده بود.کیان هم رفته بود تا برای رسول داروهاش رو بخره.صندلی کنار تخت رو رو به تخت کردم و نشستم.چشماش با بی حالی باز بود.حرف نمیزد.یعنی نمیتونست حرف بزنه.لب های خشکش نشون از تشنه بودنش داشت انا دکتر گفته بود تا چند ساعت بعد عمل نباید آب بخوره و فقط میشه یکم لبش رو با دستمال تر کنیم.از جام بلند شدم و دستمال رو با آب خیس کردم و به طرف رسول رفتم.اروم خم شدم و دستمال رو روی لبش کشیدم.لبخند آرومی زد.بوسه ای به پیشونیش زدم و دوباره کنار تخت نشستم.دستش رو گرفتم که نگاه خیره اش از روی داوود که مظلومانه خوابیده بود برداشته شد وبه من خیره شد.اروم لب زدم:بهتری؟
سرش رو به نشونه تایید تکون داد.خداروشکری زیر لب گفتم و دوباره بهش نگاه کردم.دلم میخواست فقط بتونم چند ساعت بدون هیچ دغدغه و فکری خیره بشم به چهره اش.تا باور کنم تموم شده. تا باور کنم حالش خوبه و پیشمه.خواستم حرفی بزنم که یک دفعه رنگش پرید.دستش رو به زور بالا آورد و شروع به سرفه کردن کرد.سریع پاشدم و خواستم دکتر رو صدا کنم که نگاهم به لخته های خونی افتاد که از دستش چکید.ترسیده از اتاق بیرون زدم.به طرف اتاق دکتر دویدم.بدون در زدن وارد شدم. دکتر سریع از جاش بلند شد.رو بهش گفتم:دکتر سریع بیا.داره خون بالا میاره.حالش بد شده.
دکتر:سریع دویدم و به طرف اتاق رفتم.وارد شدم .داوود ترسیده داشت رسول رو صدا میزد.رسول هم سرفه میکرد و خون از دستش چکه میکرد.
(دکتر مخصوص بیمار های سایت هست برای همین رسول و داوود و بقیه رو میشناسه.همچنین داوود هم به خاطر صدای سرفه رسول از خواب پریده)
محمد:دکتر سریع دوید به طرف رسول.دستش رو پایین اورد و سریع صورتش رو تمیز کرد.ماسک اکسیژن رو روی صورتش گذاشت.یه دارو هم توی سرمی که به دستش بود زد.ملافه روی رسول که حالا خونی شده بود رو برداشت و جاش رو با یه ملافه تمیز عوض کرد و روی رسول صاف کرد.
به طرفم اومد که سریع گفتم:دکتر چرا اینجوری شد؟
دکتر : گفته بودم تا چند روزی طبیعی هست به خاطر سرب خون بالا بیاره.
محمد: دکتر به نظر شما کی میتونه حرف بزنه؟باید چیکار کنیم تا حرف بزنه؟
دکتر: ما نمیتونیم کاری کنیم به جز اینکه بهش روحیه بدیم .داروها رو باید سر وقت بخوره اینجوری زودتر درد عمل هنجره اش آروم میشه و اروم اروم به امید خدا بهتر میشه.
محمد : چند درصد احتمال داره بتونه حرف بزنه؟
دکتر: توی کار ما احتمال و درصد وجود نداره.لحظه ای هست.میتونه همین الان خوب بشه و میتونه دو ماه دیگه یا شایدم اصلا هیچ وقت.همش بستگی به استفاده صحیح دارو و امید به خدا داره.
محمد: ممنونم.
دکتر:خواهش میکنم.راستی بزارید تا ببینیم حال داوود چطوره و میتونه مرخص بشه یا نه.
داوود: من عالیم و همین الانم میتونم مرخص بشم.
دکتر:اینو تو تعیین نمیکنی من میگم خوبی یا بد.
داوود : دکتر جون ول کن خواهشا.بابا من خوبم.
دکتر:بزار حالا می بینیم.
محمد:دکتر به طرف داوود رفت و مشغول معاینه اش شد.حدودا ده دقیقه طول کشید تا تمام کار هارو انجام بده.ضربان قلبش رو هم چک کرد و با گفتن اینکه حالش خوبه و فردا صبح مرخصه از اتاق خارج شد.
به طرف داوود رفتم و رو بهش گفتم:خب اقا داوود تو هم رفتنی شدی.
داوود: آره دیگه خداروشکر. آزاد شدم خوشحالم انشاالله آزادی قسمت همه😁
محمد: فعلا خوشحال نباش.تا فردا وقت زیاده.هنوز ازاد نشدی.
داوود: اِ اقا محمد دوست داری آدم رو ضایع کنی؟
محمد: نه من فقط دوست دارم رسول رو ضایع کنم😂
داوود: اخ اخ بدبخت رسول.
محمد: خب حالا بسه.بگیر بخواب فردا باید بری سایت کار کنی.
داوود: واقعا؟ایوللل
محمد:اِ داوود.ایول چیه .بعدشم شوخی کردم تو جات توی خونتونه.فردا میری خونتون .خانواده ات چند روزه ازت بی خبرن.گناه دارن.
داوود : میرم خونه یه خودی نشون میدم و میرم سایت.
محمد: باید به بچه ها هم بگم یکی بیاد پیش رسول.خودمون باید برگردیم سایت.خیلی وقته نرفتیم سایت.
حالا فعلا بخواب تا فردا.
داوود: چشم .شبتون بخیر
محمد: شب تو هم بخیر.
محسن:از اتاق بیرون اومدم.به طرف میز مرکزی رفتم و علی رو صدا زدم.سرش رو به طرفم برگردوند.با دیدن من سریع بلند شد.لب زدم:علی ،ارشام کریمی الان کجا هست؟
علی:از ساعت ۷ شب تا ۹ تویباشگاه بودهساعت۹ازباشگاه زده بیرون ورفته طرف خونه اش.الانم که ساعت۱۰وربع هست درحال حاضرتوی خونشهست
محسن:خوبه.سیستمش رو تونستی هک کنی؟
علی:آقا متاسفانه نمیشهبایدحتمابه سیستمش دستگاه رووصل کنم تا بتونم رمزقفل هکری سیستم روباز کنم.سیستم رو جوری تنظیم کرده تا نشه هک کرد.
محسن:دستی به صورتم کشیدم و لب زدم :ای بابا.خیلی خوب.ببین میتونی راهی پیدا کنی که سیستمش رو آلوده کنیم یا نه.
علی:چشم اقا .دنبالش میگردم .
محسن: دمت گرم.علی الان برو دو ساعت بخواب میگم بچه ها بیان پای سیستم. خسته شدی .
♡♡♡♡♡♡
پ.ن.رسول💔
پ.ن.داوود مرخص شد
https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
https://eitaa.com/romanmfm
رفقا حتما حتما عضو زاپاس باشید تا اگر مشکلی برای این کانال پیش اومد فعالیتمون توی زاپاس ادامه پیدا کنه
تمام پارت های فصل اول تا اینجای رمان به صورت پشت سر هم بدون تبلیغ اضافه ای در کانال زاپاس ارسال شده
.
مسیرت مشخص،
امیرت مشخص،
دلیلت مشخص،
مکن دل دل ای دل، بزن دل به دریا ...😂
#اسماعیل_هنیه
#خونخواهی_هنیه_عزیز
https://eitaa.com/romanFms
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همیشه متفاوت بودیم😁
https://eitaa.com/romanFms
رفقا نظرات رو خوندم اما با عرض معذرت نمیتونم ارسالشون کنم .
ممنونم از لطفتون
باید بگم که بنده الان فعلا درگیر کارای انتخاب رشته و مدرسه هستم و همین پارت های رمان هم به زور مینویسم.بعد از اتمام این رمان یه وقفه چند هفته ای هست که توی اون مدت مثل دفعه قبل پارت دلی هم تایپ میکنم پس لطفا هی نگید پارت دلی چون پارت اصلی رمان رو به زور مینویسم.
دوم هم اینکه بنده بازم قراره رمان بنویسم انشاالله .اگر یزید بازی سر همه شخصیت ها توی همین رمان رخ بده دیگه ایده ای برای رمان جدید ندارم و به نظرم تا اینجای کار خیلی با همشون کار داشتم .و باید بازم بگم نقش اصلی رمان آغوش امن برادر رسول هست پس طبیعیه که بیشتر رسول باشه تا نقش های دیگه .انشاالله رمان بعدی باب دل همتون باشه .
و اینکه پرسیدید فصل سوم رمان نوشته میشه یا نه .
باید بگم فعلا در موردش تصمیم نگرفتم.اگر هم قرار باشه نوشته بشه کمی طول میکشه و به مدارس میخوره که در طول مدارس من معلوم نیست دیگه کی بتونم پارت بدم و مثل امسال و این روز ها نیست چون درس هام سخت میشه و هر وقت بتونم و تایپ بشه ارسال میکنم .