10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از این به بعد بچههامون به جای شعرهای بچهگونه، رجز میخونن😎
https://eitaa.com/romanFms
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماهنوزتسویهحسابنکردیم🕶🤌🏻
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۷۳ محمد: بله علی سایبری: سلام اقامحمد
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۷۴
محمد: تلفن رو برداشتم و شماره ی حامد رو گرفتم.باید همین الان با رسول صحبت میکردم.بعد از چند بوق جواب داد .به سرعت گفتم: حامد برو پیش رسول گوشیو بده بهش باید باهاش صحبت کنم.
حامد: اتفاقی افتاده اقامحمد؟
محمد: تو برو بهش گوشیو بده بعدا بهت میگم.
حامد: چشم .من برم اون طبقه بهتون زنگمیزنم.
محمد: باشه.منتظرم.
تلفن رو قطع کردم و دوباره نگاهی به سراسر سایت انداختم.
راوی: دست راستش را روی شقیقه اش کشید و نفسی از سر کلافگی از دهان خارجکرد. همزمان دست دیگرش که موبایل را در آن جای داده بود به طرف نرده ی کنار پله کشیده شد و تکیه ای به آن داد انگشتانش روی نرده ضرب گرفت
و منتظر تماس حامد شد.
تماسی که نمیدانست از عاقبتش بترسد یا شاد شود....
حامد: از آسانسور خارج شدم و به طرف اتاق رسول رفتم.با دیدن همسر رسول کنار پدر و مادرش،به سمتشون رفتم و بعد از احوالپرسی مختصری،وارد اتاق رسول شدم...
چشماش بسته بود. قدم به جلو گذاشتم که از اونجایی که هیچوقت شانس باهام یار نبود،پام به پایه ی تخت گیر کرد و با صورت افتادم زمین...
صدایی که بر اثر افتادنم ایجاد شد باعث شد که رسول سریع چشمش رو باز کنه و همزمان با گردنش چشمهاش سعی در تکون دادمگردنش کنه.
سریع از جام بلند شدم و همونطور که سعی میکردم موقعیتم رو عادی جلوه بدم لب زدم:اهمببخشید پام گیر کرد به تخت افتادم.
رسول همونطور که سعی میکردن لبخندی که تا بناگوش باز شده بود رو جمع کنه با صدایی که ته خنده توش موج میزد گفت.
رسول: خدا بگمچیکارت کنه حامد.فکر کردم اومدن سراغم .
حامد : خب بسه دیگه.اقامحمد کارت داشت گفت بیام گوشیو بدم بهت باهاش حرف بزنی.
رسول: چیکار داشت؟
حامد: نمیدونم به منم نگفت.ولی حتما مسئله ی مهمیه که باعث شده به من زنگ بزنه که بیام سراغت وگرنه میتونست تحمل کنه و شب یا فردا خودش بیاد بیمارستان.
رسول: خب پس زنگ بزن ببینم چیشده.
حامد: باشه صبر کن.
همونطور که آروم به کنار تخت رسول قدم برداشتم و به خاطر دردی که توی مچ پام ویراژ میداد آخ آخ میکردم ،به اقامحمد زنگ زدم و گوشیو به رسول دادم؛ خودم هم روی مبل کنار تخت که برای همراه بیمار بود نشستم و زیر لب مشغول غر زدن شدم.
رسول: تلفن رو از حامد گرفتم.با پیچیده شدن صدای محمد توی گوشی فوری گفتم: سلام اقامحمد.
محمد: سلام خوبی؟
رسول: شکر .حامد گفت کار داشتید باهام.اتفاقی افتاده؟
محمد: رسول.داوود گفت بهش گفتی حواسمون به آریا باشه.چیزی ازش دیدی؟؟
رسول: بله درست گفته.راستش از قبل این تصادف بهش مشکوک بودم. قبل از رفتنم به پرورشگاه و رخ دادن این اتفاقات، دو خیابون پایین تر از سایت دیدمش؛ داشت پیاده میرفت . با سرعت کم دنبالش رفتم. کنار یه شاسی بلند مشکی ایستاد و به شیشه زد.
چون عقب تر ایستاده بودم نمیشد درست ببینم و نفهمیدم کی تویه ماشین نشسته.اما دیدم.....
````````````````
پ.ن.و حامدی که خودشو ناقص کرد🤣
پ.ن.نتونستم بفهمم کی توی ماشینه اما دیدم....
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم
@romanmfm
لینک پشت صحنه ره رو عشق
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دربرابردشمنهمهباهمباشید:)
https://eitaa.com/romanFms
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگرآقاالانبود:)🖤
https://eitaa.com/romanFms
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران با کشورهای دیگر دنیا فرق میکند؛ اینجا موقع جنگ، ایستگاه مترو افتتاح میکنند!
https://eitaa.com/romanFms
عشق یعنی من ِسرمایی ِتب دار و مریض؛
ژاکتم را بدهم تا که تو سرما نخوری:)
هدایت شده از رَهرُوانِ راهِ آرمان🕊
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب...
تیکه کلام جدیدم : سُس بهتون😂🦦
رهرُوانِراهِآرمان🕊
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با این همه زخم، ما زندهایم به امید؛
و امید، نام مبارک توست که در اذان هر روزِ ماست...:)❤️🩹
https://eitaa.com/romanFms
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفیقاگهشهیدشدمقولبدهخاطراتمونرو
باکسیزندگینکنی:)🖤
[شهیدمحمدحسینعزیزی]
#کپینشهفورلطفا
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
وهمینطورامشب.... زیارتتقبولرهبرشهیدم:)
وهمینطورامشب....
زیارتتقبولرهبرشهیدم:)