eitaa logo
♡زاپ‍‌اس‍‌ ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌ ♡
213 دنبال‌کننده
24 عکس
67 ویدیو
0 فایل
زاپاس کانال گاندوییمونه😊 لینک کانال اصلی؟ بله بفرمایید:) https://eitaa.com/romanFms
مشاهده در ایتا
دانلود
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ داوود: سریع به طرفش دویدم.کنارش زانو زدم و دستم رو به طرف صورتش بردم. لرزش صدام بی اختیار بود.لب زدم:سپهر چه بلایی سرت اومده؟؟ چرا اینجوری شدی؟ سپهر: نگاهی بی‌حال به داوود انداختم. لحظه ای تمام اتفاقاتی که افتاد از جلوی چشمم عبور کرد. صدام در نمیومد و حرف هام تکه تکه بود.گفتم:خ‌..خون که.. دادم‌ ا‌..اومدم‌..بیام...پی.پیشتون...ی..یکی..اومدپیشم...گفت..حا..حامد گفته...برم...سایت... گفت...باهم..بریم...نمیشناختمش...ولی...ولی خودشو جای بچه های ...سایت جا زد.اومدیم بیرون... یهو...دونفر...جلوی‌دهنم..رو.گرفتن‌ و اوردنم‌..اینجا...کلی..کتک..زدن..منو..بعدشم...گفتن..به..رسول...بگم...بیخیال...محافظت...از..اون.بچه‌‌بشه...گفتن...روشنا..رو.ول.کنیم. داوود: متعجب نگاهی به سپهر انداختم.چطور ممکنه‌.از کجا رسول رو شناسایی کردن؟ ازکجا‌ سپهر رو پیدا کردن؟؟ دنبالشون بودن؟؟ اره.ولی رسول چی؟ از کجا فهمیدن رسول دنبال کارای روشنا هست و ازش محافظت میکنه؟؟ آروم دست سپهر رو گرفتم و بلندش کردم.خواستم ببرمش که گفت. سپهر: داوود. داوود : بله. سپهر: نامه ای که قبل رفتنشون روی پام انداختن رو به طرف داوود گرفتم و با درد گفتم: اینو ...ب.بخون. داوود: نگاهم روی نامه بود.از دست سپهر گرفتمش.بازش کردم و در همون حال گفتم: تو خودت خوندی؟ سپهر: ب.بله داوود: نامه رو باز کردم و شروع به خوندن کردم.(سعی نکنید منو پیدا کنید. پاتون رو از این پرونده بیرون بکشید .به اون رفیقتون که داره بابا میشه،اسمش چی بود؟ آهان حامد.به اون آقا حامد هم بگو مبارکه .دختر برای باباش خیلی عزیزه. به استادتون هم بگید سعی نکنه جای منو پیدا کنه.فقط جون خودشو به خطر میندازه .همین) عصبی دستام رو مشت کردن. نگاهی به سپهر که با درد ایستاده بود انداختم ‌. نامه رو توی جیبم گذاشتم و کمک کردم که سپهر راه بیاد. با ورود به بیمارستان فرشیدی که از انتهای راهرو به طرف در میومد رو دیدم.با دیدن ما ترسیده دوید .نگاهی به سپهر انداخت و گفت. فرشید: یاخدا چیشده؟؟ سپهر چرا اینجوری شدی؟؟ داوود: فرشید بعدا میگم.الان کمک کن ببریمش پیش دکتر. حالش خوب نیست.سرش ضربه خورده ممکنه شکسته باشه . فرشید:باشه. سپهر رو به اتاق دکتر بردیم.بعد از معاینه دکتر گفت سرش ترک برداشته و باید پانسمان بشه.برای دردی که داشت هم سرم میزنن.وارد اتاقی شدیم تا پرستار اونجا بیاد پیشش.با ورود به اتاق نگاهمون به محمد و رسول افتاد .اوناهم که ما رو دیدن ترسیده نگاهشون به سپهر بود. رسول سریع از جاش بلند شد و جلو اومد. رو به سپهر گفت. رسول: سپهر چت شده؟؟ چرا اینجوری شدی؟ سپهر: چ‌چیزی..نشده..خ.خوبم داوود : برای اینکه رسول رو بفرستم بیرون رو بهش گفتم: رسول میشه بری پیش حامد؟ نگران سپهر بود ولی خبر نداره . برو پیشش ببین سعید بهوش اومده یا نه و بگو سپهر رو پیدا کردیم. رسول: مردد نگاهی به داوود انداختم و باشه ای گفتم. از اتاق بیرون اومدم و به طرف بخشی که حامد بود رفتم. داوود : با خروج رسول کمک کردم سپهر روی تخت بخوابه.فرشید کنار اقا محمد ایستاد. محمد نگاهی بهمون انداخت و گفت. محمد: نمیخواید بگید چیشده؟؟ من که میدونم رسول رو فرستادید پی نخود سیاه. داوود: خب اول از همه سعید حالش خوبه و فقط گردنش بخیه خورده. اما در مورد سپهر...(تمام اتفاقات رو توضیح داد) و اینکه آخرش یه نامه انداختن روی پای سپهر. محمد: نگاهی به سپهر انداختم .سرش پایین بود و صورتش دردکشیده بود. رو به داوود گفتم: نامه رو بده. داوود : نامه رو دادم دست آقا محمد. همون موقع هم پرستار وارد شد و مشغول پانسمان سر سپهر و سِرُم شد. ```````````` پ.ن.دختر برای باباش خیلی عزیزه❤️‍🩹 پ.ن.جون خودشو به خطر میندازه..... پ.ن.نامه🕊✉️ https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: نامه رو از دست داوود گرفتم و باز کردم.با هر جمله ای که میخوندم اخم هام بیشتر توی هم فرو می‌رفت. این فرد کیه؟ چطور تا اینجا پیش اومده؟ از کجا حامد و رسول و سپهر رو شناسایی کرده؟ نگاهی به داوود و فرشید انداختم. داوود با ناراحتی خیره به سپهر بود و فرشید ،متعجب از رفتار من و اخم های توی همم‌ نگاهم میکرد. نامه رو به طرفش گرفتم که از دستم گرفت و مشغول خوندنش شد. نگاهم رو از روی فرشید برداشتم و به سپهر دادم. درد داشت اما لب هاش رو روی هم فشار میداد تا صدایی ازش در نیاد. معلوم نیست با این پسر چیکار کردن که اینجور صدمه دیده. با خروج پرستار از اتاق رو به سپهر گفتم : حالت خوبه؟؟ خیلی درد داری؟ سپهر: بله اقا.خوبم:) محمد: وضعیت پیچیده شده بچه ها. بهتره فعلا به حامد و رسول از این قضیه حرفی نزنید. نباید نگران بشن. برای هر دوتاشون و همسر هاشون مراقب میزارم تا خطری تهدیدشون نکنه. فرشید: چشم.فقط آقا محمد یه چیزی. محمد: چیشده؟ فرشید: از کجا بچه ها شناسایی شدن؟ نکنه پای نفوذی توی سایت در میون هست؟ محمد: نمیدونم فرشید.باید بررسی کنیم. الانم برو بگو دکتر بیاد من رو مرخص کنه.حالم خوبه باید سریع برم سایت و با آقای عبدی صحبت کنم. فرشید: آخه محمد: فرشید سریع بگو بیان. فرشید: چشم . سپهر: نگاه خیره ام رو از صورت آقا محمد برداشتم و به پنجره نگاه کردم. چیزی توی دلم بود که نمیدونستم گفتنش درست هست یانه. اما ممکن بود نگفتنش به ضرر همه تموم بشه. ترجیحم این بود که توی خلوت با اقا محمد صحبت کنم .پس باید صبر کنم تا برگردیم سرکار. رسول: به طرف بخش مراقبت های ویژه راه افتادم. از دور نگاهم به حامد افتاد که سرش رو میون دستاش گرفته بود. سریع کنارش ایستادم و صداش زدم. سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد. با چشمش اطرافمون رو از زیر نگاه گذروند و گفت. حامد: رسول سپهر کجاست؟؟ پیداش نکردن؟ رسول: نگران نباش پیداش کردن.با داوود رفتن پیش اقا محمد. حامد: هوففف خداروشکر .حالش خوبه؟ رسول: آهسته روی صندلی خالی کنارش نشستم و لب زدم: نمیدونم حامد .زخمی بود.سرش انگار شکسته بود .آسیب دیده بود اما داوود بهم گفت بیام به تو خبر بدم و از اتاق بیرونم کرد. مطمئنم یه اتفاقی افتاده که نمیخواستن من بفهمم. حامد: چی بگم.خیره ان شاءالله. رسول: ان شاءالله. چه خبر از حال سعید؟؟ حامد: هیچ. بردنش بخش مراقبت های ویژه‌.تا وقتی که بهوش بیاد باید اونجا بمونه.دکتر گفت باید گردنبند طبی ببنده تاگردنش تکون نخوره و زخمش جوش بخوره.خطر از بیخ گوشش رد شده. رسول: خداروشکر . `````````` پ.ن.سپهر و حرفی که باید در خلوت به محمد بگه:) پ.ن.ممکن بود نگفتنش به ضرر همه تموم بشه.... https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ سعید: پلک های خسته ام رو از هم جدا کردم.با باز شدن چشم هام نور سفیدی به دیدارم اومد... حس عجیبی داشتم من کجا بودم؟ اینجا کجا بود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ آروم آروم خاطرات پیش چشمم پدیدار شد. حس بدی توی بدنم داشتم. بدنم کرخت شده بود . تکون خوردن برام سخت بود و انگار سالهاست که از جام بلند نشدم. گلوم درد داشت... سوزشی رو حس میکردم و این باید ناشی از زخمی باشه که روی گلوم جا خوش کرده... دست راستم رو بلند کردم و به طرف گردنم بردم.اما به گلوم نرسید. به گردند برخورد کرد... دستم رو پایین آوردم و دوباره نگاهی بی جون به اطراف انداختم. اقا محمد کجاست؟ یعنی حالش خوبه؟ صدای باز شدن در اتاق باعث شد نگاهم به طرفش کشیده بشه. یه نفر داخل اومد . دکتر بود روپوش سفید پوشیده و تخته ای دستش بود. پشت سرش هم یه پرستار وارد شد. مشغول معاینه شد و در تمام مدت من نتونستم حرفی بزنم. خواستن از اتاق خارج بشن که آهسته با صدای گرفته و دردآلودی‌ گفتم: د.دک.تر دکتر: بله بفرمایید سعید: م.محمد..ای.اینجا.ست؟ دکتر: به همراهات میگم بیان داخل .زیاد به خودت فشار نیار و صحبت نکن.برای زخم گردنت خوب نیست. سرت رو هم تکون نده تا فشار بهش نیاد. دکتر خارج شد و نگاه من خیره به در موند تا بفهمم همراهام‌ کیا هستن. حامد: دکتر از اتاق بیرون اومد.به طرفش رفتیم و اون بعد از توضیحات کوتاهی گفت میتونیم سعید رو ببینیم اما نباید حرف بزنه و به خودش فشار بیاره. بعد از رفتن دکتر نگاهی به رسول انداختم . لبخند محوی روی صورتش بود. لبخندی که با لباس سیاه توی تنش متضاد بود. با رسول هم قدم شدیم و وارد اتاق شدیم. با ورود به اتاق نگاهم روی سعید ثابت موند. روی تخت و در حصار دستگاه های مختلف :) آهسته خندیدم و نزدیکش شدم .دستی که سرم نداشت رو میون دستم گرفتم و با حالتی مسخره کننده و خنده دار گفتم: لقب دهقان فداکار رو از داوود گرفتی و نصیب خودت کردی😜 سعید: محمد‌کجاست؟ حامد: پوکر نگاهی بهش انداختم و گفتم: من دارم با کی حرف میزنم؟ نه سلامی نه علیکی محمد کجاست؟ رسول:آهسته به لحن حامد خندیدم و طرف دیگه ی سعید ایستادم.رو به حامد گفتم: اذیتش نکن حامد.خب نگرانه دیگه. رو به سعید گفتم: نگران نباش محمد هم خوبه. بهش سرم زدن الان احتمالا خوابیده باشه. سعید: خواستم حرفی بزنم که صدای در اومد. اقا محمد و پشت سرش هم داوود وارد شد. نگاهی زیر چشمی به رسول کردم و متعجب به محمد خیره بود. یکدفعه گفت. رسول: آقا محمد اینجا چیکار میکنی؟ محمد: مرخص شدم اومدم نیروی فداکارم رو ببینم. ````````` پ.ن.نیروی‌فداکار🤌🏻❤️‍🩹 https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: بعد از حرفش به جلو قدم برداشت و کنار تخت سعید ایستاد. نگاهی به چهره هاشون انداختم. توی دلم از خدا تشکر کردم بابت وجودشون. خداروشکر کردم که نذاشت دوباره عزادار بشم. نگاهی به چهره سعید انداختم.مشخص بود درد توی بدنش پمپاژ میشه اما حرفی نمیزد. از اتاق بیرون اومدم و روی صندلی نشستم.نفس عمیق هم دیگه آرومم نمیکرد. چند دقیقه ای گذشت و محمد و حامد اتاق بیرون اومدن. محمد روی صندلی کنارم نشست .حامد اما ایستاده بود. هم من و هم حامد هردو میدونستیم مسئله ای هست که محمد باید بهمون بگه. هردو خبر داشتیم که اتفاقی افتاده... محمد اما سکوت کرده بود. حرفی نمیزد و ما توی مرداب دست و پا میزدیم تا بفهمیم چه اتفاقی افتاده. باید میفهمیدم برای چی سپهر اش و لاش روی تخت بیمارستان افتاده ... باید می‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده که داوود نذاشت توی اتاق بمونم و منو دست به سر کرد. نگاهم خیره به سرامیک های کف راهروی بیمارستان بود و گوشم تیز طرف محمد؛ اون حرفی نمیزد و ماهم سکوت کرده بودیم... سکوت.... چیزی که بین هر سه تای ما مشترک بود... بالاخره شکوندمش. نذاشتم بیشتر از این فضا خالی از صدا بمونه . صدام لرزش نداشت اما آروم بود: آقا محمد اتفاقی افتاده؟ چرخش سر محمد و نگاه میخکوب شده اش روی خودم رو حس کردم. بازهم نگاهش نکردم. فقط گذاشتم جواب سوالم رو بده. محمد: نه... رسول: خیلی محکم و قاطع گفت نه... این نه هرچند پر تحکم بود و جای صحبت دیگه ای برامون نمیزاشت اما پر بود از اره هایی که نمیتونست بهمون بگه. چرا نمیتونست؟؟ این سوالی بود که باید جوابش رو پیدا میکردم. صداش دوباره توی گوشم پیچید. با حرفی که زد نگاهم از سرامیک های کف راهرو جدا شد و به نگاه حامد گره خورد. محمد: باید برگردیم سایت. کار های زیادی مونده . فرشید پیش سپهر میمونه. داوود هم باید پیش سعید باشه. شما دوتاهم با من برگردید سایت. از کار هامون عقبیم... حامد: نگاهی به رسول انداختم و چشمی آروم گفتم.رسول هم باشه ای گفت و همراه اقا محمد حرکت کردیم. رسول: حامد رانندگی میکرد.محمد جلو نشست و من روی صندلی عقب نشستم و تکیه ام رو به صندلی دادم. سرم رو به شیشه چسبوندم و نگاهم رو روانه جاده کردم. توی راه هم مثل بیمارستان سکوت مهمون ماشین شده بود... این سکوت یعنی شروع طوفان ماجرای ما:) ````````` پ.ن.سکوت.... پ.ن.چرا نمیتونست بگه؟) پ.ن.این‌سکوت‌یعنی‌شروع‌طوفان ماجرای‌ما🕊 https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ داوود: کنار سعید نشستم. نگاهم به زخم گردنش بود... هرچند زخمش مشخص نبود اما حس دردناک بودنش تا عمق وجودم نفوذ کرد:) چشم هاش بسته اس. نفسش ریتم مرتبی داره ... و این نشون دهنده ی خوابیدنش هست. از جام بلند شدم و به طرف اتاق دکتر رفتم.در زدم و وارد شدم. بعد از سلام کردن روی صندلی روبروش نشستم . لبم رو تر کردم و گفتم: همراه بیماری هستم که گردنش آسیب دیده بود و زخمی بود. انگار خودش فهمید که سریع گفت. دکتر: بله بفرمایید . داوود: دستی لای موهام کشیدم و لب زدم: میخواستم بدونم وضعیتش چطوره و کی میتونه مرخص بشه؟ دکتر: خب همونطور که گفتم زخم گردنشون خیلی عمیق نبوده اما سطحی هم نبوده! باید مراقب باشه که گردنش چند روزی تکون نخوره تا بخیه ها پاره نشه و زخمش جوش بخوره... اگر تا فردا صبح وضعیتش خوب باشه فردا ظهر مرخص میشه.ولی باید خیلی مراقبت کنه.پانسمان زخمش هم باید هر ۶ ساعت یکبار عوض بشه تا زخمش عفونت نکنه. داوود: این زخم براش خطری نداره؟ دکتر: نه خداروشکر .اگر زخم عمیق تر بود شاهرگ آسیب میدید اما خداروشکر بخیر گذشته و خطری تهدیدش نمیکنه. داوود: خداروشکر .ممنونم دکتر . دکتر: خواهش میکنم. داوود: از اتاق دکتر بیرون اومدم. به طرف اتاق سعید حرکت کردم. پشت شیشه ایستادم. هنوز خواب بود... رنگش اما پریده به نظر می‌رسید. قدم برداشتم و سمت اتاقی که سپهر بستری بود حرکت کردم. در زدم و وارد شدم. فرشید کنارش نشسته بود و باهم صحبت میکردن. لبخندی زدم و کنارشون ایستادم. رو به فرشید گفتم: بابا ول کن این بنده خدارو.ببین قیافه اش رو.خوابش میاد بعد تو داری هی حرف میزنی... فرشید: نگاهی به چهره ی سپهر انداختم که چشماش بازور باز بود. خنده ای کردم و گفتم: خب چیکار کنم حوصلم سر رفته... داوود: ای بابا توهم که همش حوصله ات سر میره. سپهر: بین حرف داوود و فرشید پریدم و آهسته زمزمه کردم: سعید حالش خوبه؟ فرشید: بعد از حرفی که سپهر گفت منتظر نگاه خیره ام رو روانه ی داوود کردم. نگاهی بهمون انداخت و گفت. داوود: آره خطر رفع شده. دکتر گفت اگه تا فردا وضعیتش خوب باشه فردا ظهر مرخصش میکنه. فرشید: خداروشکر . داوود : سپهر حالت خوبه؟ سپهر: آره بهترم. داوود: کی باید مرخص بشی؟ فرشید: دکتر گفت سرمش تموم بشه مرخصه. داوود:خب خداروشکر...من امروز رو میمونم پیش سعید . شماهم هروقت سپهر مرخص شد برید سایت. البته سپهر رو برسون خونه اش.اقا محمد ببینه با این وضعیتش رفته سایت توبیخ میکنه. فرشید: خیلی خب . داوود: فعلا خدانگهدار ``````````` پ.ن.هرچند زخمش مشخص نبود اما حس دردناک بودنش تا عمق وجودم نفوذ کرد:) https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: با ورود به سایت هر کدوم به طرفی رفتیم.محمد به طرف اتاق آقای عبدی، من به طرف میز مرکزی، حامد هم به طرف میز خودش.... میزم خالی بود. روی صندلی نشستم و نگاهم رو به مانیتور دادم. نفس عمیقی کشیدم... فکرم به طرف کیان رفت:) گوشیم رو از جیب لباسم در اوردم و شماره ی امیرعلی رو گرفتم. با هر بوقی که می‌خورد دلم میخواست صدای کیان توی گوشم بپیچه... صدا توی گوشم پیچید. صدایی نبود که میخواستم:) صدای امیرعلی بود نه کیان. حتی صدای امیرعلی هم مثل قبل شور و شوق نداشت. اینبار بغض داشت اینبار صداش گرفته بود... آهسته لب زدم: سلام خوبی؟ امیرعلی: سلام استاد رسول.میگذره .تو خوبی؟) رسول: خداروشکر. زنگ‌زدم بپرسم مراسم تشییع پیکر کیان چه روزی هست؟ امیرعلی: فردا... ساعت ۹ صبح بهشت زهرا... رسول: ب.باشه ممنون. خدانگهدار امیرعلی: خواهش میکنم. خداحافظ رسول: تلفن رو قطع کردم.صدام میلرزید. نه تنها صدام بلکه قلبم... روحم...جسمم... همشون میلرزیدن:) یادآوری خاطرات... پیچیدن صدای خنده هاش توی گوشم... شوخی هاش که جلوی چشمم رژه میرفتن... همش باعث این حال شد:) انگار دلم هنوز باور نداره که کیان رفته:) لغزش اشک و فرودش روی صورتم رو حس کردم. نفس عمیق دوباره جریان حرکت اکسیژن به ریه هام رو درست کرد. کمی از آب روی میزم خوردم و سعی کردم بیخیال اتفاقات اطراف بشم و مشغول روند پرونده بشم. ....... محمد: آقای عبدی این مسئله کوچیکی نیست.شما خودتون هم میدونید که این تهدید یعنی رسول و حامد و سپهر شناسایی شدن. هرچند ممکنه هممون شناسایی شده باشیم. از اونجایی که به من و سعید هم حمله شده عملا ماهم شناسایی شدیم. آقای عبدی: محمد این چیزایی که میگی رو به خوبی میدونم. اما رسول و حامد باید بدونن‌.مخصوصا حامد که با جون دخترش تهدید شده‌. برای همشون باید مراقب گذاشت. مخصوصا رسول و حامد و همسر حامد. هرچند ممکنه خطر همسر رسول روهم تهدید کنه... محمد: چشم:) بهشون اطلاع میدم. آقا روشنا چیشد؟ آقای عبدی: سپردم بچه ها ببرنش پرورشگاه.به مسئولین اونجا هم اطلاع دادم که خیلی مراقبش باشن اما مراقب هم براش گذاشتم . محمد: با اجازه من برم با رسول وحامد صحبت کنم و اتفاقات امروز رو براشون توضیح بدم. آقای عبدی: برو.ولی محمد مراقبشون باش. ممکنه با این تهدید دست و دلشون بلرزه‌.خودت همه چیز رو درست کن . محمد:بله حتما.با اجازه محمد : از اتاق آقای عبدی بیرون اومدم. از بالا نگاهی به بچه ها انداختم. رسول طبق معمول تا گردن توی سیستم بود.حامد هم داشت گزارش هاش رو می‌نوشت. از پله ها پایین رفتم.به طرف میز رسول رفتم و پشت صندلیش ایستادم. متوجه حضورم نشده بود. صداش کردم.(استاد) سرش رو بلند کرد و با دیدنم جانمی گفت. نگاهم به چشماش بود.میدونستم دوباره خاطرات براش تداعی شده. خیسی مژه هاش اثبات میکرد که برای کیان اشک ریخته... گفتم: به جای اشک ریختن پاشو بیا اتاق من کارت دارم. رسول: پنهان کاری نکردم. سر به زیر و اروم گفتم:چشم اقا.الان میام. محمد: از رسول دور شدم و به حامد هم گفتم بیاد اتاق من. ``` پ.ن.فردا...ساعت ۹ صبح...بهشت زهرا:) پ.ن.حامد که با جون دخترش تهدید شده... https://eitaa.com/romanFms
Puzzle BandPuzzle Band - Jadde [128].mp3
زمان: حجم: 3.6M
برو بزار دور بشم از هوات... بار آخره گریه میکنم واسه چشمات:) جاده؛ پای پیاده؛ منم و آخر خط و یه دوستی ساده... اشکام نمیشه پنهون :)🖤 پ.ن.همراه با پارت گوش بدید:)🥀
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: منتظر توی اتاق نشسته ام... نمیدونم باید چجور به رسول وحامد اتفاقات امروز رو توضیح بدم. اهسته در کشوی میزم رو باز کردم. نگاهم به قاب عکس خورد. برداشتمش و نگاهش کردم. من؛داوود؛فرشید؛سعید و نفر آخر گروهمون مهدی:) اون زمان رسول نبود... حامد نبود... اما مهدی بود:) روز آخر... روزی که باید برای عملیات دستگیری میرفتیم... اون روز ازم حلالیت طلبید و من ،در جوابش فقط گفتم حلال شده ای... مهدی هیچوقت در مورد خانواده اش نگفته بود... اون حتی در مورد رسول هم حرفی نزده بود و هیچ کس از وجود رسول آگاه نبود... خاطرات گذشته... تلخ و شیرینه:) تلخ برای درد دوری و شیرین برای مرور خاطرات خوبمون... با صدای در از افکارم خارج شدم. قاب عکس رو توی کشو گذاشتم و همونطور که در کشو رو میبستم،بیاید داخلی گفتم. دستی به صورتم کشیدم و خیره شدم به حامد و رسولی که وارد اتاق شدن. با دست به صندلی اشاره کردم و گفتم: سر پا نمونید.بشینید... بی حرف نشستن. هردو میدونستن اتفاق مهمی افتاده که من ازشون خواستم بیان. این رواز طرز رفتار و حرکاتشون فهمیدم توی نگاهشون خوندم... بی حرف قران‌گوشه میز رو برداشتم و سوره ی انسان رو باز کردم... حس خوبی به وضعیتی که توش گرفتار شدیم نداشتم.نگران بودم و برای آرامش باید این سوره رو میخوندم. حامد و رسول هم سکوت کرده بودن:) بعد از خوندن سوره قرآن رو بستم و بوسه ای روی جلدش زدم... گوشه میز گذاشتم و دستام رو توی هم قفل کردم... نمیدونستم باید از کجا شروع کنم... صدای رسول که به گوشم خورد نگاهم خیره روی صورتش قاب شد. رسول: تهدید شدیم درسته؟ محمد: متعجب نگاهش کردم. حامد هم دست کمی از من نداشت و با تعجب به رسول نگاه می‌کرد. زمزمه کردم: تو خبری شنیدی؟ رسول: حتی اگر خبری هم به گوشم نرسیده بود و ندیده بودم از رفتارتون میفهمیدم... آقا محمد شما قبل از اینکه فرمانده من باشی،برادرم هستی... رفیقم هستی... اگر توی این مدت نشناخته باشمت که استاد نیستم... شناختمت ؛نه تنها شمارو بلکه همه ی بچه هارو شناختم . از رفتار عجیب و نگرانی هاتون مشخصه اتفاقی افتاده. هرچند پیامی که برای گوشیم و ایمیلی که برای سیستمم اومده هم بی تاثیر نیست... محمد: پیامک و ایمیل؟کی ارسال شده؟ چرا حرفی نزدی در موردشون؟ رسول: هوففف... چند دقیقه پیش .همزمان باهم. با دو ثانیه تفاوت... اول گوشیم و بعد هم ایمیل... حامد: میشه یکی برای منم توضیح بده که چه اتفاقی افتاده؟؟ محمد: همزمان با رسول،نگاهمون به سمت حامد کشیده شد. اون بنده خدا از همه جا بی خبر بود و حالا نمیدونست ما در مورد چی صحبت میکنیم. ```````` پ.ن.سوره انسان/آرامش بخش❤️‍🩹 پ.ن.تهدید شدیم درسته؟) پ.ن.آقا محمد شما قبل از اینکه فرمانده من باشی ،برادرم هستی... https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: سری تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم... شمرده شمرده لب زدم: همونطور که رسول هم گفت ،تهدید شدیم... امروز سپهر به یه بهونه الکی از بیمارستان بیرون کشیده شده و بعد از اینکه کلی زدنش نامه ای انداختن روی پاش.‌‌ محتوای اون نامه نشون دهنده شناسایی شدن همه از جمله تو و رسول و سپهری که بهش نامه رو دادن هست.. البته که احتمالا همه شناسایی شدیم و باید بفهمیم کجای کار گاف دادیم. من و سعید از کجا تعقیب شدیم و تو و رسول ازکجا شناسایی شدید... حامد؛نمیخوام توی دلت رو خالی کنم... اما اونا تورو با جون همسر و دختر متولد نشده ات تهدید کردن... رسول هم با جون خودش:)و البته خطر همسرش رو هم تهدید میکنه... آقای عبدی دستور دادن که برای همسراتون‌ مراقب گذاشته بشه...نگران نباشید. حامد: نگران... نگران هستیم اما با شناختی که از رسول هم دارم میدونم هردو میدونیم خدا هر وقت بخواد مارو از خطر نجات میده و هروقت نخواد به هر روشی آسیب میبینیم... تا وقتی که خدا نخواد هیچ برگی از درخت نمیوفته. این حرف خیلی وقته بهمون ثابت شده. تمام مدتی که رسول آسیب دید؛شما رفتید بین داعشی ها؛گرفتار سهیل شدیم؛تمام مدت این جمله شد مرهم زخم های من... رسول: درسته... آقامحمد نگران ما و خانوادمون نباشید. باهاشون صحبت میکنیم که مدتی هواسشون به خودشون و اطرافشون باشه... خدا بزرگه:) این حرفیه که خودتون همیشه گفتید... خدا بزرگتر از چیزی هست که تصور می‌کنیم... ما زمان ورود به این شغل با تمام خطرات کنار اومدیم ... آدم جا زدن هم نیستیم... تا تهش ادامه میدیم و به خواست خدا ما پیروز میشیم و اونا رو دستگیر میکنیم. محمد: از اراده قوی و حرف هاشون متعجب شدم... چقدر بزرگ شدن.. با درد بزرگ‌شدن اما... سری تکون دادم : خب خوشحالم که اینقدر پشتکار قوی ای دارید و پر اراده هستید... الانم باید بریم سراغ جریان پرونده... با توجه به غیبت سعید و داوود و سپهر و فرشید کارهامون بیشتر میشه... رسول و حامد جریان پرونده به دست شما دونفر ادامه پیدا میکنه. و یه موضوعی هست که باید بگم بهتون. رسول: بفرمایید آقا. محمد: جاسوس... حامد: چی؟ محمد: احتمالا یه جاسوس بینمون هست...یه نفری که اطلاعات مارو به اونا داده. رسول: من بررسی میکنم.فقط آقا محمد ؛ من خطی که پیامک برام ارسال شده بود رو همون موقع بررسی کردم. سوخته بود. ایمیل هم مشخص نبود... محمد: پیامک رو بده ببینم . رسول: گوشی رو به طرف محمد گرفتم. از دستم گرفت و مشغول خوندنش شد... چشمام رو بستم و کلافه دستی به موهام کشیدم... محمد: پیامک رو خوندم...بازم تهدید. [استاد اگر میخوای جون سالم به در ببری پاتو از این پرونده بکش بیرون... بیخیال اون دختر بچه هم بشید. تو برای مردن بچه ای پسر...پس با کار هات خریت نکن و بیخیال پرونده شو. این یه هشداره... جدی بگیرش] نگاهی به رسول انداختم... سرش پایین بود.خواستم حرفی بزنم که صدای پیامک اومد.نگاهی به گوشی خودم انداختم...مال من نبود.مال رسول هم نبود.پس... حامد گوشی رو از جیب شلوارش بیرون آورد.با خوندن پیام انگار لحظه ای هول شد...اما به خودش مسلط شد و نگاهی به من انداخت ...نگاهش رو توی صورت من و رسول جا به جا کرد و گفت. حامد: پیامک... پیامِ تهدیدِ... `````````` پ.ن.تا خدا نخواد برگی از درخت نمیوفته؛ این جمله شد مرهم زخم های من:) پ.ن.آدم جا زدن نیستیم... پ.ن. جاسوس... پ.ن.پیامِ تهدیدِ:) https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: گوشی رو از دست حامد گرفتم و پیامک رو خوندم...دقیقا مثل پیامی که برای رسول ارسال شده... با یه تفاوت... تهدید شده با جون دختر متولد نشده اش... گوشی رو به طرف گرفتم و همونطور که دست راستم روی میز بود و دست چپم رو توی موهام فرو کردم لب زدم: میتونید برید بيرون... رسول: سکوت کردیم... احتمالا سکوت، بین این اتفاقات و ماجرا ها بهترین عملکرد از طرف ما بود... بی صدا از اتاق خارج شدیم... حامد بی حرف راهش رو به طرف میزش کج کرد. اما من... ایستادم:) پام حرکت نمیکرد... نگاهی به سراسر سایت انداختم. از روی تک تک افراد عبور کرد... اما یکدفعه ثابت موند. روی یک نفر... آریا صادقی دو سه ماهی میشد که وارد سایت شد... بی حرف کار هاش رو میکرد... اما نگاه مرموزی داشت که از پیش چشمم کنار نمی‌رفت.‌.. اما با این حال نباید اتهام بزنم وقتی مدرکی ندارم... باید دنبال مدارک باشم.. به طرف میز حامد حرکت کردم. نشسته بود و مثلا میخواست گزارش رو تموم کنه... اما من که میدونم مغزش پر تر از این حرفاس که بتونه کلمات رو کنار هم بزاره و جمله بندی کنه... کنارش ایستادم... نگاهم نکرد... شاید نمی‌خواست نگاهم به چشماش بیوفته تا لو نره... با این حال من لب زدم: نگاهم نمیکنی؟ حامد: رسول کار دارم بعدا حرف می‌زنیم... رسول: لبخند تلخی زدم... برگه ها و خودکار رو از دستش گرفتم و روی میز گذاشتم.... با این حال باز هم نگاهم‌نکرد. دستم رو زیر چونه اش گذاشتم و سرش رو بلند کردم. صورتش روبروی صورتم بود اما نگاهش.... رد نگاهش به کفشم می‌رسید با صدای گرفته گفتم:حامد؟ داداشم؟ تو که نترسیدی؟ ترسیدی؟ حامد: نگاهم رو به چشمای رسول دادم... لبخند تلخی زدم و گفتم: نکنه فکر کردی حرفایی که توی اتاق به محمد زدم همش دروغ بوده؟؟ رسول: نه...چون میدونم توی دلت چیه:) حامد: رسول من فقط دلم لرزید‌... تصور اینکه بلایی سر نورا یا دخترم بیاد مغزم رو متلاشی میکنه... دلشوره دارم. نه برای خودم... بلکه برای دخترم و نورا دلشوره دارم... رسول: میدونم حامد... اما درست میشه. نورا خانم جای خواهر منه... برام خواهری کرد... دختر تو برادر زاده ی من میشه... من عموش میشم... این حرف کمی نیستا😅 خودم مراقبشم... نمیزارم اتفاقی براش بیوفته..‌ حامد: رسول؛ممنونم که هستی:) رسول: کاری نکردم...شماره کارت برات پیامک میشه هزینه رو واریز کن😁 حامد: خنده ای کردم و گفتم: دیوونه ای... ``````````` پ.ن‌.آریا صادقی/جاسوس سایت... پ.ن.تو که نترسیدی؟ ترسیدی؟ پ.ن.دختر تو برادر زاده ی من میشه... خودم مراقبشم❤️‍🩹🕊 https://eitaa.com/romanFms
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۵۲❤️‍🩹🕊 پ.ن.پیشنهاد دانلود...
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ فرشید: سرم سپهر تموم شد.. دکتر بعد از معاینه چند تا دارو داد و گفت میتونه مرخص بشه. خواستم ببرمش سمت درب ورودی اما گفت. سپهر: میشه بریم پیش سعید؟ میخوام از حالش مطمئن بشم. فرشید: مخالفتی نکردم. خودمم میخواستم ببینم وضعیتش چطوره. به سپهر کمک کردم و به طرف بخشی که سعید بستری بود رفتیم... با نمایان شدن اون بخش پیش چشممون،داوود رو دیدم که روی صندلی نشسته بود و با دستاش بازی می‌کرد... انگار صدای پامون رو شنید که سرش رو بلند کرد و نگاهش به نگاهمون گره خورد. از جاش بلند شد و همونطور که زیر لب غر میزد و میگفت[ مگه قرار نشد برید ] بازوی سپهر رو گرفت و کمک کرد روی صندلی بشینه... سپهر رو دست داوود سپردم و خودم پشت شیشه ایستادم... نگاهش کردم. لحظه ای تمام غم های عالم روی دلم نشست. با نشستن دستی روی شونه ام نگاهم رو چرخوندم. داوود بود؛ نگاه ازش گرفتم و دوباره به سعید دوختم. لب زدم: حالش خوب میشه؟) داوود: نگران نباش خوب میشه... فرشید:کلافه نگاه از سعید گرفتم و پشت به شیشه ایستادم... رو به سپهر گفتم: خب حالا که میبینی خوبه. پاشو بریم سپهر: ایستادم... دیدمش؛با دیدنش کمی آروم شدم. خیالم راحت شد ... با حرف فرشید سری تکون دادم و باشه ای گفتم. بعد از خداحافظی از داوود به همراه فرشید از بیمارستان بیرون اومدیم. نگاهی به اطراف انداختم... خبری نبود. سوار ماشین شدیم . سرم کمی درد میکرد برای همین سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشام رو بستم. در همون حالت خطاب به فرشید گفتم: بی زحمت برو سایت‌... نمیرم خونه. فرشید: نمیشه که.باید بری استراحت کنی. سپهر: اولاکارا عقبه...در ثانی اینجور برم خونه مادرم نگران میشه میام سایت استراحت هم میکنم. فرشید:آخه.. خیلی خب ولی رسیدیم باید بری استراحت کنی ...آقا محمد عصبی میشه اگر ببینه مراقبت نمیکنی. سپهر: باشه.. رسول: مشغول کار ها بودم... اما فکرم پراکنده بود... نمیدونستم باید چیکار کنم. از جام بلند شدم. به طرف سرویس بهداشتی رفتم و بعد از وضو گرفتن وارد نمازخونه شدم. دو رکعت نماز خوندم و گوشه ای نشستم. پنج تا آیت الکرسی خوندم و از خدا خواستم مراقب هممون باشه و این پرونده ختم به خیر بشه... ````````````` پ.ن.حالش خوب میشه؟) پ.ن.از خدا خواستم مراقب هممون باشه... https://eitaa.com/romanFms