eitaa logo
♡زاپ‍‌اس‍‌ ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌ ♡
233 دنبال‌کننده
27 عکس
70 ویدیو
0 فایل
زاپاس کانال گاندوییمونه😊 لینک کانال اصلی؟ بله بفرمایید:) https://eitaa.com/romanFms
مشاهده در ایتا
دانلود
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: نگاهی به در انداختم.. قفلش رو نزده بودن.. انگار فکر کردن از هوش رفتم؛ حداقلش‌ اینه که دست یا پام هم میشکنه اما لااقل گیر اینا نمیوفتم... نمیدونم چطور؛ اما طی یک تصمیم ناگهانی با تموم درد و سختی ای که داشتم از حالت دراز کش بلند شدم و در رو باز کردم و خودم رو پرت کردم پایین... دردی که داشتم حالا ده برابر شد... محکم و پر شتاب روی آسفالت های خیس و سخت خیابون پرت شدم... صورتم‌روی آسفالت کشیده شد و با سوزش عمیقی که ایجاد شد مطمئن شدم که زخم آلود شدم... مردم‌دورم‌رو گرفتن... اما اثری از اون افراد نبود؛ پس دیگه رفتن و نمیتونستن در حالی که از ماشینشون خودم رو پرت کردم‌پایین دوباره بیان طرفم و مورد هجوم مردم هم قرار بگیرن.... انگار دلم‌آروم و درد هام شدت گرفت:) بارون پر شدت تر ازقبل به بدنم اصابت میکرد و روی زخم هام فرود میومد؛ اروم اروم صدای مردم برام مبهم‌شد... چشم هام روی هم رفت و دیگه تلاشی برای بیدار موندن نکردم؛ خسته بودم و این خستگی کار دستم داد... در نهایت چشم هام روی هم رفت و خاموشی مهمون نگاهم شد:) ............. محمد: برای هزارمین دفعه صداش توی مغزم پیچید... با کمک علی تونستیم صحنه تصادف رو پیدا کنیم؛ با ضربه و حالی که رسول داشته یقین دارم جایی از بدنش شکسته.... به علی گفتم رد مسیر طی شده توسط ماشین رو بزنه... سعی می‌کردم آرامش خودم رو حفظ کنم اما این فقط یه سعی کردن ساده بود... نمیتونستم اروم و بیخیال بشینم و منتظر خبری از برادر و نیروم‌ باشم؛ بی خبر بودم... بی خبر بودم ازش و نمیدونستم الان نفس توی ریه اش جریان داره یا نه... بی خبر بودم و برای هزارمین بار بهم ثابت شد ، بی خبری بد دردیه:) علی هنوز دنبال رد و نشونی از رسول بود؛ و من... دست هام حصار صورتم شده بود و نفس های عمیق میکشیدم تا کمی از آشوب درونم کاسته بشه... ........ نازگل: دو روزی هست که با رسول صحبت نکردم .... تازه از بیمارستان رسیدم خونه و همون طور که لباس های بیرون ، تنم بود تلفن رو برداشتم و شماره ی رسول رو گرفتم؛ با پیچیدن صدای(دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد) دلم ریخت... نفسم تند شد. برای چی گوشیش خاموشه؟ هرچقدر سعی داشتم خودم رو متقاعد کنم که شاید شارژش تموم شده اما نمیشد... رسول آدمی نبود که بزاره گوشیش به صفر درصد برسه و بعد بزنه توی شارژ. از طرفی هم آقا حامد حرفی در مورد عملیاتی نزد که قرار باشه رسول شرکت کنه و برای همین گوشیش رو خاموش کنه. تلفن رو برداشتم و شماره ی نورا رو گرفتم. صدای آرومش که توی گوشم پیچید لب زدم: سلام خوبی؟ عشق من چطوره؟ نورا: سلام عزیزم.ممنون تو خوبی؟ عشق تو؟ بچم فقط عشق من و باباشه نازگل: لب زدم: ایششش خسیس. بیخیال.نورا جان آقا حامد هستن؟ نورا: آره چیزی شده؟ نازگل: میشه گوشیو بدی بهشون؟ نورا: باشه صبر کن نازگل: نفس عمیقی کشیدم و منتظر موندم که نورا گوشی رو به آقا حامد بده. با بله ای که گفت سریع گفتم: سلام آقا حامد .ببخشید مزاحم شدم. حامد: سلام خانم.خواهش میکنم بفرمایید. نازگل: آقا حامد شما از رسول خبر دارید؟ زنگش زدم گوشیش خاموشه.دارم میمیرم از دلشوره. حامد: نگران نباشید .الان زنگ میزنم به آقا محمد. احتمالا پیش هم باشن. نازگل: دستتون درد نکنه.لطفا خبرم‌کنید. حامد: خواهش میکنم.خدانگهدار نازگل: خداحافظ... ```````````````` پ.ن. رسول و خستگی بی موقع... پ.ن.محمد و نگرانی هاش:) پ.ن. و نازگل پریشون و آشفته 💔 https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ حامد: از اتاق بیرون اومدم و همونطور که به طرف درب خروجی بیمارستان حرکت میکردم تلفنم رو در آوردم و شماره ی آقا محمد رو گرفتم. با پیچیده شدن صدای توی گوشم گفتم: سلام آقا.خسته نباشید. محمد: سلام .سلامت باشی. بگو حامد. حامد: آقا اتفاقی افتاده؟ چرا پریشون به نظر میرسید؟ محمد: حامد کارت رو بگو. حامد: زن رسول زنگ زد گفت هرچی بهش زنگ میزنه گوشیش خاموشه .بنده خدا نگران بود.گفتم‌به رسول بگید به زنش زنگ بزنه. محمد: حامد الان رسول پیشم نیست.خودت یه جور به زنش بگو فعلا ماموریته. حامد: ماموریت؟ مگه ماموریت داشتيم؟ محمد: نه پیش اومد . حامد: آقامحمد.اتفاقی برای رسول افتاده؟ محمد: خواستم بگم نه.اما از کجا معلوم اتفاقی نیوفتاده؟ با ضربه ای که به ماشین زدن و حالی که اون داشته معلوم نیست چه بلایی سرش اومده باشه؛ لب زدم: نمیدونم حامد.الان هیچی نمیدونم.داریم بررسی می‌کنیم. حامد: چه خبرشده؟چه بلایی سرش اومده؟ محمد: بیا سایت حرف می‌زنیم. حامد: چشم الان میام... سریع به طرف ماشین رفتم و سوار شدم.از اونجایی که خانواده نورا و آقاجون کنارش بودن به اقاجون زنگ زدم و بعد از گفتن جمله ی(کار مهمی پیش اومده میرم سرکار سریع برمیگردم) به تماس خاتمه دادم. نمیدونم چطور در حال عبور از اون مسیر بودم... انگار طول خیابون کش اومده بود و هرچقدر پام رو روی گاز فشار میدادم‌ بازهم سرعتم زیاد نمیشد... خیلی پیش نرفته بودم که نگاهم به شلوغی کنار خیابون افتاد... آمبولانس کنار خیابون بود و یه نفر که صورتش پر خون بود رو ، روی برانکارد گذاشته بودن... بی اراده پام رو محکم روی ترمز فشار دادم و ماشین رو نگه داشتم. بی هوا از ماشین پریدم‌پایین و به طرفشون دویدم... نمیدونم چرا حس میکردم اون رسوله؛ اون لباس برام اشنا بود... نگاهم که به صورتش خورد جا خوردم.... دور گردنش، گردنبند و آتل بسته شده بود و پیشونی و گونه اش پر از خون بود... اون... اون رسول بود؛ به خدا که اون رسول بود:) لرزش صدام بی اراده بود... آخه برادرم روی برانکارد افتاده بود.... معلوم نبود چه بلایی سرش اومده. از قیافه ی زارم مشخص بود که میشناسمش؛ صدای پچ پچ مردم سوهان روحم بود.... منظورشون از اینکه خودشو از یه ماشین پرت کرده پایین چیه؟ گرفته بودنش؟ دستم میلرزید... با ترس رو به راننده آمبولانس گفتم: کدوم بیمارستان میبریدش؟ اسم بیمارستان رو گفت... اما من باز هم خشکم زد.. چرا دقیقا بیمارستانی که نورا و آقاجون اونجا هستن؟؟ اگه نازگل خانم بیاد و رسولش رو توی این وضعیت ببینه چی؟ با حرکت آمبولانس به خودم اومدم؛ سریع سوار ماشین شدم که همونطور که شماره ی محمد رو میگرفتم و روی بلندگو میزاشتم پام رو روی گاز فشار دادم. صدای محمد که توی ماشین پیچید سریع گفتم: محمد چه بلایی سر رسول اومده؟ چرا وسط خیابون افتاده بود؟ محمد: یا امام غریب‌‌... الان کجاس؟ حامد: توراه بیمارستانیم...چرا وضعیتش اینجور بود ؟ محمد: میام حرف می‌زنیم.کدوم بیمارستان میرید؟ حامد: آدرسشو پیامک میدم براتون... ````` پ.ن.نگرانی حامد:) پ.ن.اگه نازگل خانم بیاد و رسولش رو توی این وضعیت ببینه چی؟💔 https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ حامد: با رسیدن به بیمارستان سریع پیاده شدم و دنبال برانکارد دویدم... با رسیدن به اتاق و بسته شدن درش به روم، از حرکت ایستادم... نفس های عمیق و کشدار میکشیدم. نمیدونستم‌باید به نازگل خانم خبر بدم یانه... دوراهی سختی بود؛ خبر دادن و نگران کردن همسر رسول؛ خبر ندادن و دلشوره داشتن و پریشونی همسرش:) روی صندلی کنار راهرو نشستم و سرم رو میون دستام گرفتم... چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که در اتاق باز شد و پرستار سریع اومد بیرون. ایستادم. نگاهم کرد؛ نگاهش کردم؛ شروع کرد به حرف زدن اما کاش هیچوقت اون لحظه اتفاق نمی‌افتاد.... پرستار: خونریزی داخلی داره... باید سریع ببریمش اتاق عمل؛ با ضربه ای که به گردنش خورده خطر قطع نخاع وجود داره... باید از بستگان درجه یکش رضایت فوری عمل رو بدن؛ حامد: خانواده اش همه فوت شدن... فقط زنش میمونه. تا زنش برسه داداشم تلف میشه... تورو به قرآن قسمتون میدم عملش کنید؛ جونشو نجات بدید.... داداشم تازه دوماده. نجاتش بدید... حامد: التماسشون میکردم برای نجات برادرم... برای نجات کسی که برادرانه برام زحمت کشید و الان روی تخت بیمارستان با مرگ ، دست و پنجه نرم میکنه... با بدبختی و التماس و دیدن وضعیت بدش اجازه دادن من جای زنش رضایت نامه رو امضا کنم... سریع به نازگل خانم زنگ زدم و با گفتن جمله ی (یه سر بیاید پیش نورا کارتون داره) تماس رو قطع کردم؛ نمیدونستم باید چه غلطی کنم... اگه بلایی سرش بیاد باید چه جوابی به زنش بدم؟ به اقاجون پیامک دادم که بیاد پیشم.... توی این موقعیت فقط آقاجون میتونه کمکم کنه. صدای قدم های تند کسی باعث شد نگاهم رو بلند کنم و به فرد روبروم بدم... محمد بود؛ و پشت سرش سپهر با رنگی پریده ایستاده بود... دیدن محمد کافی بود تا تموم بغض و نگرانی هام فوران کنه... حامد: محمد گفتن خونریزی داخلی داره. گفتن به گردنش بدجور آسیب رسیده؛ گفتن ممکنه قطع نخاع بشه... الان جواب زنشو چی بدیم؟ بگیم‌شوهرت سالم‌بود اومدن سراغش ناکارش کردن و رفتن؟؟ محمد: آروم باش حامد... آروم باش:) حامد: محمد فقط به یه جمله اکتفا کرد... آروم باشم؟؟ چطور ممکنه بتونم آرامش خودمو حفظ کنم؟ با صدای آقاجون نگاه بهش دادم... نگران نگاهمون میکرد. محمد بلند شد و همونطور که سلام میکرد آقاجون رو به گوشه ای برد تا احتمالا ماجرا رو براش تعریف کنه... سپهر کنارم نشست؛ نگاهم میکرد....سنگینی نگاهش روم باعث شد چشم هام به مقصد صورتش گردش پیدا کنه... دست چپم‌رو گرفت و آهسته لب زد: سپردمش به همون خدایی که میدونم اگر بخواد میتونه ببرتش و اگر نخواد یه معجزه کافیه تا برگرده پیشمون:) از بچه ها تا حدودی شنیده ام که توی گذشته چه اتفاقاتی براش افتاده... خدا اون زمان نمیخواست رسول رو ببره و نبرد؛اگر الان هم نخواد ببره هیچ جوره نمیبرتش.... پس به نظرم توکل کن به خدا و سعی کن دلتو آروم کنی؛ حامد هیچ کاری جز این برات موثر نیست:) حامد: اگه بلایی سرش بیاد چیکار کنم؟ رسول تحمل خونه نشینی نداره سپهر... اگه.. اگه قطع نخاع بشه چطور میخواد تا اخر عمر بشینه روی ویلچر؟ سپهر:یقینا کله خیر:) بسپار به خدا؛ خدا نویسنده زندگی ماست... زندگی کن و نگران نباش ؛بزار ببینیم آخرش قراره چی بشه:) ````````````` پ.ن.خونریزی داخلی/ احتمال قطع نخاع🥀 پ.ن.زندگی کن و نگران نباش؛ نویسنده خداست:) https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ حامد: نگاهی به محمد انداختم... از حالت چهره ی آقاجون متوجه شدم قضیه رو فهمیده؛ آقاجون آروم روی صندلی کنارم نشست و بدون اینکه حرفی بزنه قرآن کوچیک جیبی اش رو در آورد و مشغول خوندنش شد... سرم رو روی شونه اش گذاشتم و نگاهم رو به محمد دادم؛ دستش روی صورتش بود و کنار دیوار ایستاده بود.... آروم بود... سعی داشت آروم باشه؛ ولی چطور اخه؟ مطمئنم تو دلش آشوبه... به همچین فرمانده و برادری افتخار میکنم؛ با وجود غم و ناراحتی های خودش اما حفظ ظاهر میکنه... نمیدونم چرا اما حس میکنم محمد هم فشار زیادی رو محتمل شده... به قدری سختشه که اگر یه لایه دیگه غم روی دلش بشینه سقوط میکنه:) ( نیم ساعت بعد) حامد: صدای تلفن باعث شد نگاه ها به سمتم جلب بشه... با دیدن مخاطب پشت تلفن نفسم حبس شد؛ رو به آقاجون گفتم: زن رسوله.. بهش گفتم نورا کارش داره و بیاد؛ چطور بهش بگیم ؟ اقاجون تلفن رو از دستم گرفت و ایستاد ... تماس رو وصل کرد و مشغول صحبت شد. نگاهی به بقیه انداختم. سپهر کنارم نبود‌... روی زمین ،درست کنار در اتاق عمل نشسته بود و سرش رو به دیوار تکیه داده بود... محمد هم روی صندلی نشسته بود و زیر لب ذکر میگفت... با صدایی به خودم اومدم... نازگل خانم جلوم ایستاد. با بغض نگاهم کرد؛ یکدفعه روی زانو افتاد و با گریه لب زد... نازگل: اقاحامد چه بلایی سر رسول اومده؟ چرا درست نمیگید چش شده؟ تیر خورده؟؟ خب اشکال نداره بار اولش نیست که تیر میخوره و منو اذیت میکنه.. زود خوب میشه دیگه... حامد: سکوت کردم و سرم رو مایین انداختم... این سکوت‌کافی بود تا شدت گریه اش بیشتر بشه... نازگل: چرا حرفی نمیزنید؟ خوب میشه خب چرا اینقدر ناراحتید؟ حامد: بازم ساکت موندم... سکوتم رو که دید با شک و لکنت گفت. نازگل: خوب میشه مگه نه؟ محمد: پدر حامد نازگل خانم رو برد کنار تا اصل ماجرا رو بهش بگه. نگاهی به حامد انداختم...دستش میلرزید... دستم رو روی دست لرزونش انداختم...همون لحظه قطره اشکی از چشمش سقوط کرد... نگاهی به نازگل خانم انداختم... انگار قضیه رو فهمیده بود... با رنگی پریده دستشو به دیوار تکیه داد و آروم روی زمین نشست... یکدفعه نگاهشو بهم انداخت... با بی‌حالی و اشک هایی که روی صورتش میریخت نزدیکم اومد و گفت.. نازگل:اقامحمد... رسول میاد مگه نه؟ سالم میمونه؟ اره؟ محمد: تازه حال حامد رو درک کردم... نمیتونستم حرفی بزنم؛ وقتی دید من هم ساکت موندم صداش بلند شد و با گریه جیغ زد و گفت. نازگل:گفتم سالم میمونه؟؟ به خدا سالم میمونه... به قرآن رسول من سالم میمونه...سالم میمونههه سپهر: زن رسول بیقراری میکرد و با گریه داد میزد و میگفت رسول سالم میمونه:) یکدفعه انگار حالش بدشد و از حال رفت. سریع پرستار رو صدا زدم و اومدن بردنش توی اتاق... پدر حامد باهاش رفت و گفت ما بمونیم و منتظر رسول باشیم؛ هیچوقت فکر نمیکردم شاهد همچین اتفاقاتی باشم... و از همه بدتر فکر نمیکردم بخوام برای وضعیت رفیقم همچین حالی رو داشته باشم:) ````````````` پ‌.ن. به قرآن رسول من سالم میمونه:) https://eitaa.com/romanFms
16.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۶۷🖤🥀 خداتورو‌به‌من‌ببخشه؛ هرچی‌که‌دارمو‌بگیره:) پ.ن.پیشنهاد دانلود...
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ حامد: چهارساعتی میشد که پشت در اتاق عمل بودیم... نورا متوجه ماجرا شده بود و با وجود اینکه حالش خوب نبود اما رفته بود کنار نازگل خانم تا آرومش کنه و باهم بیان پیش ما؛ حدودا یک ساعت پیش آقا محمد با کلی دردسر تونست سپهر رو راضی کنه بره سایت و به بقیه بگه آروم باشن تا دکتر بگه چه اتفاقی افتاده... من هم گفته بودم آقاجون بره خونه و استراحت کنه و هراتفاقی افتاد خبرش میدم. دلم آروم گرفته بود؛ نمیدونم چرا اما انگار قلبم میگفت نگران نباشم و رسول حالش خوبه... در باز شد و دکتر در حالی که کلاهش رو در می آورد از اتاق بیرون اومد؛ سریع بلند شدیم و به طرفش رفتیم... با صدای آروم گفت دکتر:خطر رفع شده... جلوی خونریزی رو گرفتیم .الان میبرنش‌ بخش مراقبت های ویژه؛ وقتی بهوش اومد و معاینه شد اگه حالش مساعد بود فردا منتقل میشه بخش. محمد: گفته بودید به خاطر ضربه ای که به نخاعش خورده ممکنه دچار اسیب بشه.. الان مشکلی نیست؟ دکتر: باید بهوش بیاد و معاینه اش کنیم.الان چیزی معلوم نیست؛ حامد: کی بهوش میاد؟ دکتر: ان شاءالله حداکثر تا سه ساعت آینده بهوش میاد. محمد: ممنونم دکتر . دکتر: خواهش میکنم .من توی بخش هستم اگر مشکلی بود تشريف بیاریدپیشم با اجازه. حامد: دکتر که رفت نفس راحتی کشیدم و رو به محمد لب زدم: یعنیا اگه این وضعیت درست بشه من باید هفت شبانه روز مهمونی بدم🥴 محمد: خداروشکر فعلا خطر رفع شده... برو به زنش بگو منم به بچه ها خبر بدم حرفی نزنیم یهو میبینیم تو سایت براش مراسم ختمم گرفتن. حامد: تک خنده ای کردم و چشمی گفتم... به طرف اورژانس رفتم. پشت پرده ایستادم و گفتم: نورا جان؟ نورا: بیا داخل حامد حامد: وارد شدم و سلام کردم.نازگل خانم با اشک نگاهم کرد و گفت. نازگل: چیشد؟ حامد: الحمدلله عملش تموم شده. دکتر گفت حالش خوبه و تا دوساعت دیگه بهوش میاد. بعدش معاینه اش میکنن... نازگل: همزمان با لبخند کمرنگی که روی صورتم نشست ،اشکام روی صورتم فرود اومد و زیر لب خداروشکر کردم؛ به زور از جام بلند شدم و با وجود اصرار نورا و آقا حامد به طرف جایی که رسول بود حرکت کردم... دیگه تحمل نداشتم و باید خودم میدیدمش تا خیالم راحت بشه؛ به طرف جایی که آقا حامد گفت رفتیم... آقا محمد پشت شیشه ایستاده بود و نگاهش به داخل اتاق روونه شده بود... نزدیک تر رفتم؛ حالا من هم به داخل اتاق دید کامل داشتم. رسول؛ میون کلی دستگاه مختلف؛ آنژیوکت سرم به دستش؛ ماسک اکسیژن روی صورتش؛ باند پیچیده شده دور سرش؛ گردنبند طبی دور گردنش... زخم روی گونه اش! تصویر قشنگی نبود... اصلا تصویر خوبی شکل نگرفته بود:) کاش میشد برگردیم روزای قبل... همون روز هایی که میومد دنبالم و باهم میرفتیم بهشت زهرا... همون روز هایی که کنار سنگ مزار شهدا می‌نشست و نگاهش به سنگ بود و با من صحبت میکرد... حرفاش... باید از حرفاش میفهمیدم که آرزویی جز شهادت نداره:) نکنه میخواست بدون خداحافظی بره؟ یعنی میخواست بره؟) یعنی حتی مهلت خداحافظی هم نمیخواست بهم بده؟ نه!نباید بره.. نباید منو ترک کنه... نباید بره:) `````````````` پ.ن.ندادی مهلتم حتی بگویم من خداحافظ ؛ که حافظ در گلو ماند ُچه گریه با خدا کردم:) https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: دو ساعتی بود که پشت در اتاق نشسته و منتظر باز شدن چشم های رسول بودیم ... دو ساعتی که به اندازه ی یک سال طول کشید و پر از استرس بود.. اما گذشت؛ چشم های رسول باز شد و نگاهش در اطراف اتاق به گردش در اومد... دکتر و پرستار ها برای معاینه اش به اتاق رفته بودن و ما حالا بعد از استرسی که برای باز شدن چشم هاش داشتیم، باید نگران جواب دکتر هم باشیم؛ از پشت شیشه نگاهم رو زوم صورتش کردم... چشم هاش گاهی سنگین و بسته میشد و بعد از چند ثانیه دوباره بازشون میکرد؛ اثرات دارو های بیهوشی هنوز توی بدنش بود. دکتر مشغول صحبت با پرستار شد و بالافاصله بعد از حرفش، پرده ی جلوی شیشه کشیده شد... نگاهی به حامد و همسر رسول انداختم؛ حامد نگران تر از قبل گفت. حامد: پس چرا این اینجوری کرد؟ محمد: دستی به صورتم کشیدم و یه قدم عقب رفتم و گفتم: نمیدونم حامد؛ نمیدونم... نازگل: دقایق جلو نمی‌رفت و انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا این عذاب تموم نشه...بی خبری از حال رسول اذیتم میکرد و هرکار میکردم نمیتونستم جلوی نگرانی بی حد و مرزم رو بگیرم؛ آروم روی صندلی کنار راهرو نشستم و دوباره چشمه اشکم جوشید‌... دستم رو روی صورتم گذاشتم و به اشک هام اجازه باریدن دادم.اگر بلایی سرش میومد من دق میکردم:) به خدا که دق میکردم... عقربه ها انگار باهام‌پدر کشتگی دارن که جلو نمیرن و این، من هستم که توی اون لحظات از خدا میخوام رسول رو سالم بهم‌برگردونه و قلب بی تابم رو آروم کنه... وجود نورا توی اون مدت در کنارم باعث شده بود کمی به خودم مسلط بشم اما دلنگرانی های من زمانی به پایان میرسه که دکتر از اتاق بیرون بیاد و بگه رسولِ من حالش خوبه و سالمه:) چند دقیقه پیش نورا مجبور شد بره پیش دختر کوچولوش و من حالا تنها منتظر خبری از سلامتی شوهرم بودم... رسول: درد سرتاسر بدنم پیچ و تاب می‌خورد... دکتر در حال بررسی علائمم بود اما من گیج تر و بی‌حال تر از چیزی بودم که بتونم درک کنم چه اتفاقاتی در حال وقوع هست؛ چشم هام رو روی هم گذاشتم که تصویر همون دو نفری که اومده بودن سراغم جلوی چشمم ظاهر شد... چرا میخواستن منو ببرن؟ یعنی اگر موفق میشدن و میتونستن من رو ببرن،به مکانی میرفتم که مادر روشنا و بقیه بودن؟ با صدای دکتر پلک هام رو از هم فاصله دادم... آهسته دستش رو به پام زد و گفت دکتر: چیزی حس میکنی؟ رسول: بدنم سِر بود... اما حسش میکردم:ی..یکم دکتر: خوبه؛ فعلا گردنت رو تکون نده و بزار گردنبند طبی دور گردنت بمونه.. آقا رسول خدا خیلی دوستت داشته... به برادرات و زنت رحم کرد؛ اگه ضربه یکم بدتر بود قطع نخاع شده بودی!) `````` پ.ن.خدا به برادرات و زنت رحم کرد!) https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول:د..ستم دکتر: دست چپت شکسته؛الان میان گچ میگیرنش...پای راستت هم ضربه خورده و بهتره بعد از مرخص شدن،مدتی آتل ببندی. من میرم اگر مشکلی پیش اومد زنگ کنار تختت رو بزن؛ رسول:د..دکت..ر...بگید.. لط..فا... ز..زنم..و دا..داشام...بی.یان.. دکتر: خیلی خب.فعلا استراحت کن میگم بیان کنارت.ولی زیاد نمیتونن بمونن باید خوب استراحت کنی تا بتونی نیروی از دست رفته ات رو جمع کنی؛ رسول: چ..شم محمد: کنار در اتاق ایستادم و نفس عمیقی کشیدم... خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. دست توی جیب لباسم کردم و تلفن رو بیرون آوردم. داوود بود و این یعنی شروع دوباره ی بدبختی؛ جواب دادم و بله ای گفتم. داوود: سلام آقا. محمد: سلام بگو داوود داوود: چه خبر از رسول؟ محمد: تازه بهوش اومده دکتر کنارشه. داوود: خداروشکر. آقا محمد میشه بیام ؟ محمد: نه داوود . داوود: خواهش میکنم.زود برمیگردم. محمد: دستی به صورتم کشیدم همراه با دم عمیقی لب زدم: فقط یه ربع میتونی بیای کنارش.تاکید میکنم فقط یک ربع! داوود: چشم آقا.ممنونم . محمد: خواستم جواب بدم که دکتر در اتاق رو باز کرد.سریع خطاب به داوود لب زدم: دکتر اومد باید برم.خدافظ‌. محمد:دکتر بیرون اومد.همزمان با خروج دکتر از اتاق ،حامد و همسر رسول هم به جمع ما اضافه شدن.دکتر با دیدنمون لب زد. دکتر:بیمار میخواد ببینتتون‌. دیدارتون خیلی کوتاه باشه که بتونه استراحت کنه. محمد: بله حتما. فقط‌... مشکل نخاع؟ دکتر: الحمدلله بخیر گذشته .دست چپش که شکسته بود رو چند دقیقه دیگه میان گچ بگیرن. برای پای راستش هم یه آتل بخرید تا استفاده کنه.اگر مشکلی بود خبر بدید. محمد: خداروشکر.چشم ممنونم دکتر. داوود: از ماشین پیاده شدم و به طرف درب ورودی بیمارستان رفتم. وارد شدم و به طرف پذیرش رفتم. اسم رسول رو گفتم و منتظر آدرس اتاق شدم. نازگل: وارد اتاق شدیم.به طرف تختش رفتم و همزمان با سقوط اشک هام لب زدم: سلام آقا رسولِ بی معرفت.(کنار تخت ایستادم و همونطور که نگاهش میکردم ادامه دادم):میخواستی منو تنها بزاری ؟ رسول: درد داشتم..اما با این حال لبخند محوی روی صورتم نقش بست‌‌..لبخندی که حاصل دیدن نازگل بود. در جواب تمام حرف هاش سکوت کردم و بعد آهسته و بیجون لب زدم: ش..شرم.نده‌..ام‌.‌..خانمم. نازگل: دستی به صورتم کشیدم و همونطور که اشک هام رو پاک میکردم ،لبخندی روی لبم نشوندم: دشمنت شرمنده...تو خوب باشی برای هممون کافیه:) ````````````` پ.ن.بخیرگذشت:) پ.ن.تو خوب باشی برای هممون کافیه... https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ حامد: کنار تخت درست مقابل نازگل خانم ایستادم و همونجور که آهسته دستی به پیچش موهای فر شده ی رسول کشیدم با صدایی که از شدت بغض گرفته شده بود گفتم: تو که مارو نصف جون کردی... رسول: حرفی نزدم...فقط سکوت کردم؛ سکوتی سرشار از حرف های ناگفته:) محمد قدم به جلو برداشت و کنار حامد ایستاد... نگاهی به سرتا پام انداخت؛ نگاهش تا عمق جونم نفوذ کرد... هرچند نمیزاشت بفهمیم و همیشه مخفی میکرد،اما اونقدری شناخته بودمش که بفهمم نگرانه و بتونم این رو از توی چشم هاش بخونم... مردمک سیاه رنگِ چشم هاش لرزش نامحسوسی داشت؛ با صدایی آروم گفت: محمد:خوبی؟ رسولی: نمیتونستم زیاد حرف بزنم... فشاری که به گردنم وارد می‌شد باعث سردردم میشد و از همه مهمتر دست چپم که هنوز گچ گرفته نشده بشدت تیر میکشید؛ با این حال دلم نیومد فقط با چشم هام باهاش حرف بزنم و با درد و اهسته لب زدم: به..ت..رم محمد: نفس عمیقی کشیدم و همونطور که توی چشم هاش نگاه میکردم گفتم: بابت این کاری که کردی توبیخ میشی... تا بفهمی باید اول با فرمانده ات مشورت کنی و سرخود کاری انجام ندی؛ (نفسی گرفتم و ادامه دادم) و بابت اینکه تونستی ردیاب رو کار بزاری تشویقی میگیری... رسول: صدای تک خنده ی حامد به گوشم خورد.لبخندی نصفه نیمه روی صورتم نقش بست؛ با بیجونی و صدایی که خنده توی نمایان بود گفتم: ما...نفه..می‌‌‌...دیم...تش..ویق..می..کنید...یا...تن..بیه محمد: هردو همزمان صدای در اومد و بعد داوود داخل شد.همونطور که داشت بهمون سلام میکرد سریع اومد جلوی تخت و نگاهی به رسول انداخت؛ با نگرانی گفت: داوود: توکه دوباره افتادی رو تخت بیمارستان... ببینم میتونی کاری کنی من جوون مرگ بشم و دوباره سکته کنم یانه... رسول: دور..از..جونت محمد:بین حرفشون پریدم و خطاب به داوود گفتم: تو کی راه افتادی که الان رسیدی؟ داوود: اوم چیزه... محمد: چیزه؟؟ داوود: خب میدونید چیه... من دم در بیمارستان بودم؛ فقط زنگ زدم اجازه بگیرم که بیام داخل:) محمد: که اینطور... آقا داوود شماهم همراه رسول توبیخ میشی به خاطر اینکه بدون اجازه از سایت بیرون اومدی؛ داوود: اومدم حرفی بزنم که در اتاق باز شد و پرستار داخل اومد. نگاهی به جمعمون انداخت و گفت. پرستار: لطفا بفرمایید بیرون باید دستشون رو گچ بگیریم... محمد: سری تکون دادم و خطاب به حامد و داوود گفتم: بیاید بیرون...(و بعد نیم نگاهی به همسر رسول انداختم و ادامه دادم)شماهم بفرمایید بیرون.نگران نباشید خداروشکر حالش خوبه. نازگل: آهسته و زیر چشمی نگاهی به رسول که بهم زل زده بود انداختم و لب زدم: خداروشکر:) ``````` پ.ن.جان‌من،جانان‌من،این‌جان‌من‌در‌جان‌توست ای‌جان‌من،‌‌این‌را‌بدان‌این‌جان‌من،قربان‌آن‌چشمان توست:) https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: دورم خلوت شد و فقط دوتا پرستار توی اتاق موندن و مشغول گچ گرفتن دستم شدن... کی فکرش رو میکرد دیگه نتونم تا حداقل یک ماه از دستم استفاده کنم؛ کارشون که تموم شد از اتاق خارج شدن.. از جایی که سر دردم شدت گرفته بود و خستگی توی بند بند وجودم موج میزد،پلک هام روی هم رفت و بعد خاموشی مهمون ناخونده ی چشم هام شد. محمد: داوود رو به زور فرستادم اداره و حامد هم بعد از اینکه خیالش از رسول راحت شد رفت تا سری به دخترش بزنه؛ نازگل خانم روی صندلی کنار راهرو نشسته و مشغول قرآن خوندن بود... قدمی به طرفش برداشتم . متوجهم شد و سرش رو بلند کرد.چادرش رو مرتب کرد و گفت: نازگل: چیزی شده آقا محمد؟ محمد: نه خواستم بگم تشریف ببرید منزل من پیش رسول هستم... یکم استراحت‌کنید و شب برگردید؛ نازگل: نه ممنونم.نمیتونم برم.دلم اینجا پیش رسوله:) محمد: خواستم حرفی بزنم که تلفن همسر رسول زنگ خورد.بیخیال حرفم شدم و کنار ایستادم.عذر خواهی کرد و سریع تلفنش رو جواب داد. نازگل: جانم مامان. مادرنازگل:....... نازگل: کی بهتون خبر داده؟ مادرنازگل:........ نازگل: نه نورا الان پیشم نیست. براهمین کامل از وضعیت رسول خبر دار نشده؛ مادرنازگل:....... نازگل: خداروشکر بخیر گذشته.مامان خیلی دعا کن براش:) مادرنازگل:....... نازگل:همون بیمارستانی هستیم که نورا هم بود. مادرنازگل:......... نازگل: چشم مراقبم.کی میرسید؟ مادرنازگل:........ نازگل:ممنونم مامان:)منتظرتونم. خداحافظ ................. [نیم ساعت بعد_بیمارستان] محمد: صدای قدم های پر سرعت باعث شد نگاه از شیشه ی اتاق رسول بردارم و به مبدا صدا خیره بشم؛ یه زن و مرد مسن به طرفمون اومدن و از جلوی من رد شدن و همسر رسول رو صدا زدن... اینطور که مشخصه مادرزن و پدر زن رسول بودن. نازگل خانم کمی باهاشون حرف زد و وقتی مادرش بغلش کرد،صدای گریه ای که سعی در خفه کردنش داشت توی راهرو پیچید؛ نگاه پدرزن رسول که به من افتاد از جا بلند شدم و نزدیکشون‌شدم.. سلام کردم و متقابلا جوابم رو دادن. نازگل خانم چادرش رو مرتب کرد و گفت. نازگل: آقا محمد فرمانده و همکار و رسول هستن. این مدته خیلی زحمت کشیدن برامون؛ پدر نازگل: خوشبختم از آشنایی باهات پسرم.بابت زحماتت مچکرم. محمد: همچنین ‌.خواهش میکنم وظیفه ام رو انجام دادم. صدای تلفنم که بلند شد ببخشیدی گفتم و ازشون فاصله گرفتم.. نگاهی به شماره انداختم. علی سایبری؛ اخم هام‌توی هم رفت و جواب دادم و بله گفتم... ``````````` پ.ن.سردرد و مهمون ناخونده:) پ.ن.علی سایبری! https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: بله علی سایبری: سلام اقامحمد‌.رسول چطوره؟ محمد: سلام خوبه .بهتر هم میشه... علی سایبری:خداروشکر.اقا محمد یه چیزی پیدا کردیم.. محمد: تای ابروم بالا رفت و لب زدم: خیره ان شاءالله. چیشده؟ علی سایبری: بله خیره. محلشون رو پیدا کردیم. محمد: چی؟ چطوری؟ علی سایبری: ردیابی که با نقشه رسول وصل شده؛ ماشین رفته به یه منطقه کویری دور از تهران.حدودا سه ساعتی راه هست تا اونجا .با تصاویر ماهواره ای چک کردم. یه خونه باغ بین کویر.جایی که هیچکس مقصدش اونجا نمیتونه باشه به جز همون آدمایی که میدونید... محمد: به آقای عبدی گزارش بده.منم الان راه میوفتم میام.احتمالا اگر مطمئن بشیم که همشون اونجا هستن عملیات دستگیری رو شروع میکنیم. علی سایبری: باشه چشم.فعلا خدانگهدار. محمد: تلفن رو قطع کردم.. دستی بین موهای آشفته ام کشیدم و با قرار دادن تلفن داخل جیبم به طرف خانواده همسر رسول رفتم. کنارشون ایستادم و لب زدم: با اجازه من برم کاری پیش اومده.ان شاءالله شب میام پیش رسول. پدر نازگل:برو پسرم.خدا به همراهت.خیلی زحمت کشیدی. نازگل: دستتون درد نکنه آقا محمد. خدانگهدارتون. مادرنازگل:خداحافظ پسرم. محمد: خداحافظی کردم و سریع به طرف درب بیمارستان رفتم. با یادآوری موضوعی به طرف حسابداری رفتم و بعد از حساب کردن هزینه بیمارستان خارج شدم. نگاهی به اطراف انداختم...مورد مشکوکی نبود. سوار ماشین شدم و به سمت سایت حرکت کردم؛ .......... محمد: وارد سایت شدم و مستقیم به طرف میز مرکزی که حالا علی روش جا خوش کرده بود رفتم. سخت مشغول کار بود و هر لحظه سرعت حرکت دست هاش روی کیبورد بیشتر میشد؛ دست گذاشتم روی شونه اش که نگاهش به عقب برگشت. با دیدنم سریع هدفون رو پایین آورد و خواست بلند بشه که نزاشتم و فشاری به شونه اش دادم تا بشینه. در همون حال سلام کرد.جوابش رو دادم وگفتم: خب چه خبر؟ چیشد؟ علی سایبری: هیچی آقا.همونایی که پشت تلفن بهتون گفتم. محمد: دستی به صورتم کشیدم و همونطور که دست دیگه ام که گوشی توش بود رو تکون میدادم گفتم:خیلی خب .علی آدرس دقیق رو بفرست برام. اول مطمئن شو همشون اونجا هستن .علی باید اصل کاری رو پیدا کنیم. زنده یا مرده فرقی نداره.باید پیداش کنیم. علی سایبری: بله چشم. محمد: به عقب برگشتم و خواستم به طرف میز داوود برم که علی صدام‌زد.برگشتم به طرفش و بله ای گفتم که لب زد. علی سایبری: رسول خوب بود؟ محمد:خوبه خداروشکر. نگران نباش فقط حواست به این سوژه ها باشه. علی سایبری: چشم . محمد: به طرف میز داوود رفتم و گفتم: داوود چه خبر؟ داوود: هیچ.همونطور که علی گفت مکانشون رو پیدا کردیم.دارم سعی میکنم شنود تلفن راننده رو فعال کنم تا بفهمیم کیا اونجا هستن. محمد: داوود برام مهمه که نفر اصلی رو بگیریم.اما امنیت جانیِ گروگان ها هم مهمه.حواستون باشه دیر عمل نکنید؛ داوود: چشم.فقط آقا محمد میشه یه چیزی بگم؟ محمد: بگو؟ داوود: حواستون به آریا باشه.این روزا خیلی مشکوک میزنه. رسول هم بهش شک کرده بود. خوده رسول بهم گفت که روش کار کنیم و حواسمون باشه . محمد: چیزی ازش دیدید؟ داوود: من نه خیلی.اما رسول اره فکر کنم. محمد: خیلی خب تو فعلا به کارت برس من خودم حواسم بهش هست. داوود: چشم . محمد: از میز داوود فاصله گرفتم و از پله ها بالا رفتم. از بالا دید بهتری داشتم. نگاهم از روی همه رد شد و روی آریا ثابت موند.داشت با سیستمش کار می‌کرد و چیز هایی روی برگه می‌نوشت. ```````````` پ.ن.محل رو پیدا کردم... پ.ن. و محمدی که حواسش به همه چیز هست؛حتی هزینه بیمارستان رسول:) پ.ن.بازهم آریا صادقی(توی پارت ۵۲ یه اشاره ریزی بهش کرده بودیم) https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: تلفن رو برداشتم و شماره ی حامد رو گرفتم‌.باید همین الان با رسول صحبت می‌کردم.بعد از چند بوق جواب داد .به سرعت گفتم: حامد برو پیش رسول گوشیو بده بهش باید باهاش صحبت کنم. حامد: اتفاقی افتاده اقامحمد؟ محمد: تو برو بهش گوشیو بده بعدا بهت میگم. حامد: چشم .من برم اون طبقه بهتون زنگ‌میزنم. محمد: باشه.منتظرم. تلفن رو قطع کردم و دوباره نگاهی به سراسر سایت انداختم. راوی: دست راستش را روی شقیقه اش کشید و نفسی از سر کلافگی از دهان خارج‌کرد. همزمان دست دیگرش که موبایل را در آن جای داده بود به طرف نرده ی کنار پله کشیده شد و تکیه ای به آن داد‌ انگشتانش روی نرده ضرب گرفت و منتظر تماس حامد شد. تماسی که نمی‌دانست از عاقبتش بترسد یا شاد شود.... حامد: از آسانسور خارج شدم و به طرف اتاق رسول رفتم.با دیدن همسر رسول کنار پدر و مادرش،به سمتشون رفتم و بعد از احوالپرسی مختصری،وارد اتاق رسول شدم... چشماش بسته بود. قدم به جلو گذاشتم که از اونجایی که هیچوقت شانس باهام یار نبود،پام به پایه ی تخت گیر کرد و با صورت افتادم زمین... صدایی که بر اثر افتادنم ایجاد شد باعث شد که رسول سریع چشمش رو باز کنه و همزمان با گردنش چشم‌هاش سعی در تکون دادم‌گردنش کنه. سریع از جام بلند شدم و همونطور که سعی می‌کردم موقعیتم رو عادی جلوه بدم لب زدم:اهم‌ببخشید پام گیر کرد به تخت افتادم. رسول همونطور که سعی میکردن لبخندی که تا بناگوش باز شده بود رو جمع کنه با صدایی که ته خنده توش موج میزد گفت. رسول: خدا بگم‌چیکارت کنه حامد.فکر کردم اومدن سراغم . حامد : خب بسه دیگه.اقامحمد کارت داشت گفت بیام گوشیو بدم بهت باهاش حرف بزنی. رسول: چیکار داشت؟ حامد: نمیدونم به منم نگفت.ولی حتما مسئله ی مهمیه که باعث شده به من زنگ بزنه که بیام سراغت وگرنه میتونست تحمل کنه و شب یا فردا خودش بیاد بیمارستان. رسول: خب پس زنگ بزن ببینم چیشده. حامد: باشه صبر کن. همونطور که آروم به کنار تخت رسول قدم برداشتم و به خاطر دردی که توی مچ پام ویراژ میداد آخ آخ میکردم ،به اقامحمد زنگ زدم و گوشیو به رسول دادم؛ خودم هم روی مبل کنار تخت که برای همراه بیمار بود نشستم و زیر لب مشغول غر زدن شدم. رسول: تلفن رو از حامد گرفتم.با پیچیده شدن صدای محمد توی گوشی فوری گفتم: سلام اقامحمد. محمد: سلام خوبی؟ رسول: شکر .حامد گفت کار داشتید باهام.اتفاقی افتاده؟ محمد: رسول.داوود گفت بهش گفتی حواسمون به آریا باشه.چیزی ازش دیدی؟؟ رسول: بله درست گفته.راستش از قبل این تصادف بهش مشکوک بودم. قبل از رفتنم به پرورشگاه و رخ دادن این اتفاقات، دو خیابون پایین تر از سایت دیدمش؛ داشت پیاده میرفت . با سرعت کم دنبالش رفتم. کنار یه شاسی بلند مشکی ایستاد و به شیشه زد. چون عقب تر ایستاده بودم نمیشد درست ببینم و نفهمیدم کی تویه ماشین نشسته.اما دیدم..... ```````````````` پ.ن.و حامدی که خودشو ناقص کرد🤣 پ.ن.نتونستم بفهمم کی توی ماشینه اما دیدم.... https://eitaa.com/romanFms