eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
های الفرار... قاتل کفار می‌رسد ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄ 🚫پیشنهاد دانلود🚫 🌹 🌹🇮🇷 https://eitaa.com/romanFms
. مسیرت مشخص، امیرت مشخص، دلیلت مشخص، مکن دل دل ای دل، بزن دل به دریا ...😂 https://eitaa.com/romanFms
نقشه اذیت کردن رفیقمون رو میکشیم😂😂
من تحقیق کردم از نظر مداح‌ها کلا این صدا صدای این جمعیت نیست.. https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۲۳ محمد:داوود بر اثر داروها خوابیده بود.کیان هم رفته بود تا برای رس
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ علی:نه آقا من هنوزم جون دارم. محسن:علی جان ما نیروی خسته و خواب آلود به دردمون نمیخوره .برو دو ساعت بخواب لااقل یکم سرخی چشمات کمتر بشه که فردا محمد میاد به من غر نزنه. علی:مگه آقا محمد فردا میاد؟ محسن:آره گفت فردا داوود مرخص میشه و خودشم بر میگرده. علی:اِ خداروشکر.رسول حالش بهتره؟ محسن:آره خداروشکر خوبه. تو هم برو بخواب سریع. علی:چشم آقا. با اجازه. محسن:سریع رفتم اتاق اقای عبدی.در زدم و وارد شدم.سلام کردم که جوابم رو دادن.شروع به صحبت کردم. محسن:آقا سوژه اصلی فعلا تا الان کاری انجام نداده.قراره تا فردا ،پس فردا راهی برای نفوذ به خونه اش و آلوده کردن سیستم اصلیش پیدا کنیم.بهتر نیست زودتر دستگیرش کنیم؟ آقای عبدی:نه محسن.الان اون بیشتر از هر موقعی مشکوک و آماده انجام هر کاری هست.نباید کاری کنیم که بعد پشیمون بشیم اول مدارک کافی رو پیدا میکنید بعد دستگیری. محسن:بله چشم. آقای عبدی: راستی فرشید چطوره؟ محسن: خداروشکر خوبه.خدا بهش رحم کرده بود .تصادف به صورت عمدی بوده و به احتمال ۹۹ درصد شناسایی شده . آقای عبدی: خیلی مواظب باشید .به فرشید هم اجازه ندید تنها بره بیرون. اگر رفت حتما براش مراقب بزارید تا خطری تهدیدش نکنه. محسن:چشم .برای خانواده‌اش هم مراقب میزارم.احتمال داره بخوان برای ضربه زدن به خانواده هاشون نزدیک بشن. آقای عبدی:درسته .خیلی مراقب باش محسن. محسن: چشم آقا.با اجازه. ------------ محمد:از نمازخونه بیرون اومدم.چند دقیقه ای بود که کیان اومد و منم رفتم نمازخونه .وارد اتاق شدم. داوود وکیان داشتن باهم صحبت میکردن. با دیدن من سلامی کردن که متقابلا جوابشون رو دادم.کنار رسول نشستم که هنوزم خواب بود.رو به کیان گفتم:پس چرا اینقدر طول کشید تا بیای؟ کیان:ببخشید آقا. مغازه دم بیمارستان بسته بود مجبور شدم برم یه جای دیگه برای همین طول کشید .‌ محمد: اشکال نداره .دستت هم درد نکنه. کیان:خواهش میکنم کاری نکردم. محمد: خیره شدم به چهره رسول.رنگ پریده،ماسک اکسیژن،سرم توی دست،گردنبند مخصوص طبی همه اش صحنه های بدی رقم زده.صحنه ای که نمیتونم بپذیرم مخصوص رسول هست.با تکون خوردن پلکش نگاهم به طرف چشماش چرخید.هنوز یک ساعت نشده که بر اثر دارو خواب بوده.چقدر زود بیدار شده.با چشمای بی حال نگاهم کرد.تصمیم گرفتم برای اینکه از این حال و هوا بیرون بیاد یکم باهاش حرف بزنم. محمد: حال خوبه داداش رسول؟ رسول:درد داشتم.گلوم میسوخت.قلبم درد میکرد.انگار نمیشه من یه روز بدون دردسر و راحت زندگی کنم.اروم چشمام رو به نشونه تایید باز و بسته کردم.محمد هم که دید من دارم همکاری میکنم دوباره گفت. محمد: خوشحالم که بهتری.نمیدونی این مدت چقدر نگرانمون کردی. رسول:شرمنده سرم رو پایین انداختم.اصلا دلم نمیخواست باعث دردسر و زحمتشون بشم اما انگار شدم. محمد: میدونم داری به چی فکر میکنی اما تو اصلا سر بار ما نیستی.تو داداش مایی. به عنوان برادر باید مواظب سلامتیت باشیم. رسول: لبخندی زدم.به کاغذ روی میز اشاره کردم .محمد متوجه منظورم شد.بهم دادش.به زور دستم رو تکون دادم و نوشتم:(کی مرخص میشم؟) محمد :با خوندن چیزی که نوشته پوکر نگاهش کردم و گفتم:چرا فکر کردی الان دکتر میگه مرخصی؟تو حداقل باید یه هفته دیگه بمونی. رسول: اخمام توی هم رفت و نوشتم :(یعنی چی؟ من نمیتونم دیگه بمونم .خسته شدم) محمد : نه نمیشه باید بمونی.دکتر گفته من که نگفتم. رسول:با حرص نوشتم:(لااقل بگید پرونده تا کجا پیش رفته؟) محمد :شروع به توضیح اتفاقاتی که توی این مدت افتاده بود کردم‌.از شناسایی فرد اصلی تا تصادف فرشید.همشون نگران بودن اما بهشون گفتم فرشید حالش خوبه و کمی اروم تر شدن.رسول توی فکر بود.آروم صداش زدم: رسول رسول:با صدای اقا محمد سرم رو بلند کردم.عاشق اسمم میشم وقتی اینجور صدام میزنه.کاش میتونستم حرف بزنم وبهش بگم چقدر دوست دارم اینجوری صدام بزنه.تا بگم چقدر دلم میخواد باهام حرف بزنه.اما حیف نمیتونم.اما میتونم که روی کاغذ بنویسم براش.پس روی کاغذ نوشتم: (وقتی صدام میزنی عاشق اسمم میشم.ممنونم که هستی اقامحمد) محمد:لب زدم:قربون دلت بشم من.خداروشکر حالت خوبه ونگرانیم‌کم شد. رسول:نوشتم:(ببخشیدکه نگرانتون کردم) محمد: میبخشیم به شرطی که‌زود خوب بشی.ما نمیخوایم داداشمون روی تخت بیمارستان افتاده باشه پس زودخوب بشو. رسول:لبخندی زدم و نوشتم: خوابم میاد.میشه دست بکشی تو موهام تا خوابم ببره؟میشه مثل مهدی بشی برام؟ محمد: لبخند تلخی روی صورتم نشست.حتی توی این شرایط هم به یادمهدی هست.لب زدم:معلومه که میشه.بخواب داداش رسول.بخواب رسول:چشمام روبستم واروم اروم به عالم بی خبری وخواب رفتم. داوود:رسول خوابید وآقا محمدداشت بهش نگاه میکرد.سرم روپایین انداختم.کی میشه‌دوباره صداش روبشنوم؟یعنی اصلامیشه؟ ♡♡♡♡ پ.ن.عاشق اسمم شدم❤️‍🩹 پ.ن.یعنی اصلا میشه؟ https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
https://eitaa.com/romanmfm رفقا حتما حتما عضو زاپاس باشید تا اگر مشکلی برای این کانال پیش اومد فعالیتمون توی زاپاس ادامه پیدا کنه تمام پارت های فصل اول تا اینجای رمان به صورت پشت سر هم بدون تبلیغ اضافه ای در کانال زاپاس ارسال شده