eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
بساط‌ اشک‌ علی‌ در غم‌ تو یک‌ ریز است ؛ چِقدر خانه‌ بی‌ فاطِمه‌ غم‌ انگیز است🍂💔":)
دگر نبود توانی به پای حیدرِ تو ، همان که مقتدر و آنکه شیر خیبر بود
حالمان شده مثل بغض علی بعد از سرفه زهرا 💔 . . .
میتونم بگم که از این هفته خیلی بدم میاد🚶‍♀ فقط دوست دارم تموم شه همین👣
سالگࢪد شهادتت مبـٰاࢪڪ آقـٰا دانيال❤️‍🩹'🌼 】
¹ مانی: بابا کنار حوض نشسته بود داشت تلفن حرف میزد از پشت شیشه نگاهش میکردم یکدفعه انگار سرش گیج رفت نزدیک بود بیوفته داخل آب دستش گرفت به شیر آب خودش نگه داشت سریع رفتم بیرون سمتش کمکش کردم بشینه بابا خوبی کیه پشت تلفن یکدفعه چی شد ؟؟؟ رسول: خوبم 😣 نگران نباش فرهاد هست جواب بده بگو بعد باهاش تماس میگیرم مانی: سلام عمو فرهاد بابا گفت تماس میگیره فرهاد: باشه پسرم ممنون رسول: مانی بهم یه قول میدی ؟ مانی: بابا داری نگرانم میکنی اتفاقی افتاده ؟؟؟ رسول: قول بهم میدی؟؟ مانی: شما جون بخواه بابا رسول: بعد از من مراقب خودت و مامانت باش این قول بهم بده نزار عموت غصه بخوره باشه مانی ؟ مانی: بابا چی میگی مگه کجا میخوای بری این حرف ها چرا الان میگی خودت هستی رسول: الان وقتش هست بهت بگم چون بزرگ شدی مرد شدی قول میدی یه جواب بده بله _یا خیر ؟ مانی: قول میدم قول به جان خودت که برام ارزش داری دنیامی رسول: خوبه آفرین حالا برو بخواب خسته ای نگران هم نباش 🌠💫........(۴صبح فردا).........🌠💫 رسول: نامه ها رو گذاشتم روی میز در اتاق مانی باز کردم بوسه ای طولانی روی پیشونیش زدم دراتاق آروم بستم راه افتادم ساک تو دستم گرفتم با اومدن بچه ها راه افتادیم سمت جایی که این همه سال دلم غوغایی براش بود انتظار تموم شد سرم گذاشتم کنار شیشه گوشیم رو حالت هواپیما مداحی مورد علاقه ام گذاشتم اشک هام شروع کرد به باریدن به نبودم کنارشون فکر میکردم به نبودی که منو میبخشن بدون هیچ حرفی گذاشتم رفتم نتونستم خداحافظی کنم چون ترس از نزاشتنشون که قلبم دوباره بیقرار تر بشه با دیدنشون 😭💔 ........................... ادامه تا بعد.......
¹ مهدیه : تو تخت دراز کشیده بودم چشمام بسته بود دستم بردم سمت بالش رسول که موهاش یکم مثل همیشه بهم بریزم ولی هیچی حس نکردم یکم پتو کنار زدم ولی اثری از رسول نبود از جام بلند شدم موهام بستم رفتم بیرون شاید داره صبحانه حاضر میکنه ولی نه خبری نبود ولی میز چیده شده بود شماره اش گرفتم ولی خاموش بود از پله سریع رفتم بالا سمت اتاق مانی خواب بود آروم رفتم کنارش مانی پسرم مانی جان مانی: 🥱جانم مامان مهدیه: بابات ندیدی نیستش گوشیش جواب نمیده خاموشه نگرانشم مانی : چیییییی نیستش مثل فنر از جام بلند شدم اومدم پایین کل خونه رو گشتم ولی نبود سر میز نگاهی انداختم چند تا پاکت بود بازش کردم ............. ... .. . با چیزی که خوندم مغزم قفل کرده بود روی زمین سقوط کردم گریه هام روی پاکت ها می‌ریخت مهدیه: مانی چی شده چرا گریه می‌کنی جواب بده چرا هیچی نمیگی دارم سکته میکنم ؟؟؟؟ مانی: بابا رفته 😭😭 تنها مون گذاشت نامه هارو برداشتم سوئیچ از روی میز از خونه رفتم بیرون پیش عمو شاید جلو شو بگیره نره مهدیه: کجا میری منو بی خبر نزار مانی مانی: باشه برو تو میام محمد: داشتم با بچه ها درباره پرونده حرف میزدم در اتاق محکم باز شد چهره آشفته و چشمای اشکی جلوم هست داشت میوفتاد که فرشید گرفتش مانی عمو چی شده حرف بزن چرا ساکتی ؟؟ مانی : عمو 😭😭 لطفاً خواهش می کنم جلو بابا بگیرین داوود: رسول کجا رفته مانی چرا حرف نمی‌زنی ؟؟ محمد : شماره رسول گرفتم خاموش بود چند بار گرفتم ولی نه خبری نبود رفتم کنار پای مانی زانو زدم مانی ترو خدا بگو چی شده ؟؟ مانی دستش چند تا پاکت بود با زور دستش مچاله می شد دستش باز کردم برگه ها رو برداشتم چروک شده بود بازش کردم با اولین کلمات نامه دستام می‌لرزید رسول رفت حرم سوریه 😭😭 تنهام گذاشت ..... ...... ادامه تا بعد..........