eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
مهمانی آسمان تمام نشد،برگردی؟ این پایین دلمون برات تنگ شده 🥀🖤
فاطمیه تموم شد! ولی دلتنگی های علی برای فاطمه تازه شروع شد(: 💔 ▹ ·—————— ·𖧷· ——————· ◃
‌ «به جریان زندگی اعتماد کن! گاهی همه چیز را به هم می‌ریزد، تا در واقع هر چیز را سر جای درستش قرار دهد.»
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 بدون تعارف با مامور فراجا که پس از تیر خلاص زنده ماند https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
🎥 بدون تعارف با مامور فراجا که پس از تیر خلاص زنده ماند https://eitaa.com/romanFms
فقط میتونم بگم با دیدن این فیلم یه بار دیگه بهم ثابت شد :تا وقتی خدا نخواد حتی یک برگ هم از درخت نمیوفته🙂🥀
گرچہ‌شدفرمانده‌ام‌غائب‌ولی دلخوشـم‌بـرنائبش‌سیـدعلی...!:)!💓😍
سلام سلام. بریم سراغ پارت دلی که به مناسبت تولد کانالمون قرار بود بدم😉
🥀🖤پارت دلی شهادت رسول🖤🥀 قلبم بی مهابا می تپید و خودش رو به سینه ام می‌کوبید.صدای فریادشون توی گوشم میپیچه. صدای آه و نالشون رو می‌شنوم ولی نمیتونم کاری کنم.دستام رو بستن.دستام محکم بسته شده و من حتی نمیتونم یه میلی متر تکونش بدم. صدای آخ بلندش رو که می‌شنوم دیگه نمیتونم تحمل کنم و فریاد میزنم: نامردا چیکارش داریدددد.اونو ول کنید بیاید سراغ من. اما انگار گوششون بدهکار نیست. تک تکشون دارن جلوی چشمم آب میشن و من نمیتونم کاری کنم.دوباره نگاهم به چهره هاشون میوفته. رسول گوشه ای از اتاق افتاده و بیهوش شده.داوود دستش روی زخم دستش هست و چشماش رو با درد بسته اما مشخصه صدا به گوشش میرسه. اما فرشید و سعید میون دست اون آدمای عوضی گیر افتادن و فرشید جلوی چشم و روبه روی سعید داره شکنجه میشه .فریاد بلند فرشید مصادف میشه با افتادنش روی زمین جلوی پای سعید. سعید:اشکام روی صورتم ریخت.نمیتونم دیگه نمیتونم.فرشید جلوی چشمم داره زجر میکشه.این ناجوانمردانه اس که پنج نفر بریزن سر یک نفر.بمیرم برات داداش. میخوام حرفی بزنم که فرشید رو بلند میکنن و به طرف بقیه پرتش میکنن. محکم به زمین میخوره و آخ آرومی از میون لب های چفت شده اش بیرون میاد.مشخصه درد زیادی داره .پاش رو توی شکمش جمع میکنه و مثل یه بچه به خودش میپیچه.فکر میکنم ایندفعه نوبت منه و میان سراغ من اما انگار اشتباه میکنم.دونفرشون به طرف رسول که بیهوش و با درد افتاده میرن و دستش رو میگیرن و روی زمین می کِشَنِش. درست جلوی من دستاش رو ول میکنن و اون روی زمین میوفته.اشک از چشمام بیرون میاد.نه رسول نه.رسول نمیتونه تحمل کنه.اون وضعیتش خوب نیست.خدایا کمکون کن. لبخند خبیثی که روی لبشون نقش بسته ترس به دلم میندازه. میدونم پایان‌داستانمون خوش آیند نیست ولی سعی دارم هرجور شده بهترش کنم. صورت عرق کرده و سرخ رسول نشان از تب بالایی که داره میده. بیهوشه ولی با این حال صدای نفس نفس هاش به گوشم میرسه. دوباره نگاهی به جسم خون آلودش میکنم.بيشتر از همه رسول اسیب دیده و چون حاضر نبود اطلاعاتی که دیده رو بگه،بيشتر از همه مورد آزار و اذیت اونا قرار گرفت. زخم پاش که مشخص بود عفونت کرده خیلی به چشم میومد . کبودی زیر چشم و لبش هم که از فاصله طولانی هم مشخص بود. سلیمی(سوژه اصلی پرونده )به طرف رسول میره و دستش رو بالا میبره .چشمام رو میبندم تا اون صحنه رو نبینم ولی صدای بلند سیلی ای که توی گوش رسول میخوره رو می‌شنوم. قلبم از حرکت می ایسته وقتی قطره خونی رو میبینم که از گوشه لبش جاری شد. میخوام به طرفش برم که یهو چیزی توی سرم میخوره و چشام سیاهی میره.ردی زمین فرود میام و از هوش میرم. داوود:صدای همرو می‌شنیدم ولی نمیتونستم حرفی بزنم .به زور لای پلکام رو باز کردم ولی با دیدن اون صحنه فقط تونستم اسم رسول روزی لب و آهسته‌ زمزمه کنم.رسول از دیوار آویزون بود و دو نفر بی مهابا با چوب به بدنش میزدن، به طوری که اون از درد حتی نمیتونست فریاد بزنه و فقط با هر ضربه چشماش رو بیشتر به هم فشار میداد و لب میگزید. قطره اشکی از گوشه چشمم فرود اومد . می خواستم فریاد بزنم تا ولش کنن اما نمیتونستم.جون توی بدنم نبود.به حدی که حتی نمی تونستم دهنم رو باز کنم چه بشه بخوام فریاد بزنم تا کاری باهاش نداشته باشن.با دید تاری که بر اثر اشک هام بود نگاهی به بقیه کردم.محمد سرش رو انداخته بود پایین و چشماش رو روی هم فشار میداد .سعید افتاده بود وسط اتاق.فرشید بی جون و خونی به دیوار تکیه داده بود و اما رسول ،رسولی که از اولین روز کاری باهم بودیم اما حالا داره جلوی چشم من به دست اون نامردها شکنجه میشه ولی نمیتونم حرفی بزنم. نگاهم رو روانه رسول میکنم. دونفر دارن میارنش پایین.کل بدنش خونریزی داره و رنگ پریده اش خیلی تو چشمه. فکر می‌کنم میخوان ولش کنن اما با دیدن اون صحنه زبونم بند میاد. رسول رو به طرف ستون چوبی وسط اتاقک بردن.دستاش رو بستن واون بی جون روی زمین افتاد.سلیمی با اسلحه به طرفش میره. اسلحه رو روی پاش میزاره و نگاهی به محمد و ما میندازه و صدای شلیک تیر همزمان با فریاد بی جون رسول بلند میشه و خون از پاش فوران میکنه. دوباره اسلحه اش رو روی دست رسول میزاره و شلیک بعدی. شلیک بعدی ای که داره روی شکمش هست و من دیگه نمیتونم شاهد اون صحنه باشم. فریاد میزنم و التماس میکنم ولش کنن اما گوششون بدهکار نیست. چشمای به رنگ شب رسول حالا سرخ شده.نگاه بیجونی بهم میندازه .نمیدونم دارم توهم میزنم یا واقعیته ولی لبخند کمرنگی رو روی صورتش حس میکنم. سلیمی به طرف محمد میره و پاش رو روی مچ پای محمد میزاره و فشار میده ولی تنها کاری که محمد میکنه لب گزیدن و جمع شدن صورتش هست. رسول:درد؟؟نه نمیشه بهش گفت درد ‌حس میکنم دارم به جمع خانواده ام اضافه میشم.خانواده‌ ای که وقتی شش سالم بود طی تصادفی همگی کشته شدن و فقط من جون سالم به در بردم.
دلتنگی برای خانواده ام امونم رو بریده و انگار از خدام هست که سلیمی تیر آخر رو بزنه و من زودتر خانواده ام رو ببینم ‌.چهره ها پیش چشمم تار شده و خون هر لحظه بیشتر از بدنم خارج میشه. چشمام سعی دارن زودتر بسته بشن اما من میخوام تا آخرین لحظات رفیقام رو ببینم. داوود:سلیمی که انگار از دستمون خسته شده به طرف رسول برمیگرده و اسلحه رو روی قلبش هدف قرار میده. نفسم برای ثانیه ای قطع میشه.اون نباید همچین کاری انجام بده.اون نباید رسول رو از من بگیره. اگه رسول نباشه من نمیتونم زندگی کنم. سرم رو به چپ و راست تکون میدم و فریاد میزنم :ولش کننن.نامرد عوضی چی از جونش میخوای .این همه شکنجه بس نبود؟ میخوام حرفم رو ادامه بدم اما با صدای شلیک اسلحه حرفم توی هنجره ام میمونه.رد نگاه هراسون وسرگردونم روی قلب رسول هست.قلبی که حالا انگار از حرکت ایستاده و دیگه ضربانش حس نمیشه. فریاد میزنم:رسولللللللل . تنهام نزارررر😭 توروخدا نرو.اگه تو بری من نمیتونم زندگی کنممم. سلیمی:به طرف پسره میرم و اسلحه ام رو به طرفش میگیرم.با لبخند میگم:کی گفته تو قراره زندگی کنی؟؟ همتون رو تک به تک میکشم. داوود: گوشم به حرف های سلیمی هست اما نگاهم به جسم بی جون رسول که میدونم از دست رفته. میخوام حرفی بزنم که صدای شلیک اسلحه میاد.فکر میکنم سلیمی شلیک کرده ولی با دیدن سلیمی که درست روبروی من و محمد افتاده و خون از قلبش سرازیر شده گیج نگاهی به اطراف میندازم و با دیدن بچه های خودمون نمیدونم شاد بشم یا غمگین. فقط میدونم وقتی دستم رو باز کردن با وجود تموم درد هام اما به زور به طرف رسول رفتم و سرش رو روی پام گذاشتم. چشماش بسته بود. دیگه نفس نمیکشید .نفس نمی‌کشید و من هم داشتم توی این باتلاقی که وسطش گیر کردیم دست و پا میزدم. قطره اشکم روی صورتم فرود اومد .دست سرد رسول رو بلند کردم و جلوی لب هام آوردم.بوسه ای روش کاشتم و لب زدم:خوب بخوابی داداش بزرگه. [پایان] کپی ممنوع 🚫