🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ای ڪه میدانی ندارم غیر درگاهت پناهـے..!
#بانوی_بی_نشون
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
یا ایهَا الَّذینَ امَنوا
اذا لَقیتُمْ فِئَةً فَاثْبُتوا وَ اذْکرُوا اللهَ ✨
یَعنی اَگهِ با مُشکِل روُبِروُ شُدی یادِت باشِهِ
کِهِ مَن هَستَم:)🤍🖇
#بانوی_بی_نشون
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حوصله داری 🥺❤️🩹؟
#بانوی_بی_نشون
https://eitaa.com/romanFms
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از منم بگیر سراغی اقای عراق❤️🩹
#بانوی_بی_نشون
https://eitaa.com/romanFms
سلامی عرض کنیم خدمت حضرت ارباب
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین
و علی علی ابن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین 🥲💔
🥀🌺🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺
🥀🌺
🌺
♡نفس آخر♡
part: 13
«عطیه»
یکی،دو روز دیگه عزیز و یکی از دوستانشون به مشهد میرفتن، بلیطی که محمد برای من گرفته بود و نذر دادیم به یکی از دوستان عزیز که هم عزیز تنها نباشه هم ایشون به ارزوشون برسن .
چقدر خودم دلم هوایی مشهد بود اما مثل اینکه قسمت نبوده.انشاءالله با اولین مرخصی محمد همه باهم بریم.
الان دو روز میشه محمد خونه نیومده فقط دیروز یه زنگ کوتاه زد. دلم براش تنگ شده بود برای همین گوشیمو برداشتم و روی شمارش زدم بعد از چند تا بوق صدای گرمو سر شار از ارامشش که الان اغشته به کمی خستگی بود سلام و احوال پرسی کرد...بعد از حرف زدن و رفع دل تنگی گوشیو کنار گذاشتم و به ساعت نگاهی کردم،ساعت ۵ عصر و نشون میداد بلند شدم و شامی گذاشتم.
بعد از پختن شام به پایین رفتم و تا موقع شام به پایین رفتم.
.
.
طبق معمول شام و بدون محمد خوردیم.
نبود محمد برام اذیت کننده بود اما ما همون سر سفره عقد با این موضوع کنار اومدیم. اما نمیدونم چرا امشب دلم میخواست خونه باشه.
.
.
بعد از شستن ظرفا و رفتن عزیز کنترل و برداشتم و تلویزیون و روشن کردم. همین طور که شبکه ها رو بالا پایین میکردم یهو صدای یه چیزی نظرمو جلب کرد. صدای تلویزیون و کم کردم و با دقت بیشتری حواسمو به صدا های اطراف دادم.
صدای محمد بود که داشت میگفت کسی منتظر من بود؟
تلویزیون و خاموش کردم. و از جام بلند شدم و به طرف در رفتم.
درو باز کردم که دیدم محد در حال اوردن موتورش توی خونه است. با صدای نسبتا بلندی گفتم خیر.
سرشو بالا اورد و یه لبخندی زد و گفت:
_یعنی برم؟
+خیر
_ععع پس شما بگید چکار کنم؟
+شما بفرما خونه 😁
_چشممم الان میام 😉
.
.
+محمد جان شام خوردی؟
_اره عزیزم بیا بشین
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ.ن: چند روز دیگه عزیز میره به پابوس اقا 🥲
پ.ن: محمد عطیه رو غافل گیر کرد😅
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌