سلامی عرض کنیم خدمت حضرت ارباب
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین
و علی علی ابن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین 🥲💔
🥀🌺🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺
🥀🌺
🌺
♡نفس آخر♡
part: 13
«عطیه»
یکی،دو روز دیگه عزیز و یکی از دوستانشون به مشهد میرفتن، بلیطی که محمد برای من گرفته بود و نذر دادیم به یکی از دوستان عزیز که هم عزیز تنها نباشه هم ایشون به ارزوشون برسن .
چقدر خودم دلم هوایی مشهد بود اما مثل اینکه قسمت نبوده.انشاءالله با اولین مرخصی محمد همه باهم بریم.
الان دو روز میشه محمد خونه نیومده فقط دیروز یه زنگ کوتاه زد. دلم براش تنگ شده بود برای همین گوشیمو برداشتم و روی شمارش زدم بعد از چند تا بوق صدای گرمو سر شار از ارامشش که الان اغشته به کمی خستگی بود سلام و احوال پرسی کرد...بعد از حرف زدن و رفع دل تنگی گوشیو کنار گذاشتم و به ساعت نگاهی کردم،ساعت ۵ عصر و نشون میداد بلند شدم و شامی گذاشتم.
بعد از پختن شام به پایین رفتم و تا موقع شام به پایین رفتم.
.
.
طبق معمول شام و بدون محمد خوردیم.
نبود محمد برام اذیت کننده بود اما ما همون سر سفره عقد با این موضوع کنار اومدیم. اما نمیدونم چرا امشب دلم میخواست خونه باشه.
.
.
بعد از شستن ظرفا و رفتن عزیز کنترل و برداشتم و تلویزیون و روشن کردم. همین طور که شبکه ها رو بالا پایین میکردم یهو صدای یه چیزی نظرمو جلب کرد. صدای تلویزیون و کم کردم و با دقت بیشتری حواسمو به صدا های اطراف دادم.
صدای محمد بود که داشت میگفت کسی منتظر من بود؟
تلویزیون و خاموش کردم. و از جام بلند شدم و به طرف در رفتم.
درو باز کردم که دیدم محد در حال اوردن موتورش توی خونه است. با صدای نسبتا بلندی گفتم خیر.
سرشو بالا اورد و یه لبخندی زد و گفت:
_یعنی برم؟
+خیر
_ععع پس شما بگید چکار کنم؟
+شما بفرما خونه 😁
_چشممم الان میام 😉
.
.
+محمد جان شام خوردی؟
_اره عزیزم بیا بشین
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ.ن: چند روز دیگه عزیز میره به پابوس اقا 🥲
پ.ن: محمد عطیه رو غافل گیر کرد😅
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
🥀🌺🌺🥀🌺🥀
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀
🌺🥀
🌺
♡نفس آخر♡
part: 14
«کماکان عطیه»
بعد از کلی صحبت با محمد تصمیم گرفتیم بخوابیم.
.
.
فردا صبح باهم صبحانه ای خوردیم و مثل همیشه محمد با موتور رفت سر کارش و منم با ماشین به طرف ادارم رفتم.
وقتی رسیدم بعد از سلام احوال پرسی با افراد توی راه رو بالاخره به اتاقم رسیدم در اتاقم باز بود شک کردم. کمب به عقب برگشتم، خوندمو یه دیواری رسوندم اروم از پشت دیوار نگاهی به اتاق کردم که دیدم یه نفر که انگار تازه به اداره اومده هراسون از اتاق خارج شد، نمیدونستم چکار کنم وقتی رفت،خیلی عادی به طرف اتاقم رفتم و با احتیاط وارد شدم. همه چیز و به حالت قبل در اورده بود برای همین نمی شد فهمید چکاری انجام میداده.
اروم و با ترس در کش های میزم و باز کردم اما بازم چیز خاصی ندیدم.
سریع با محمد تماس گرفتم و موضوع رو براش توضیح دادم.
"مکالمه بین محمد و عطیه"
_الو سلام محمد
+سلام عزیزم چیزی شده؟ صدات چرا اینطوریه؟
_اره محمد، اره یه چیزی شده
+اروم باش، توضیح بده چیشده؟
_محمد وقتی رسیدم اداره رفتم سمت اتاقم که دیدم یکی..
+عطیه الان کجایی؟ تو اتاقی؟
_اره چطور؟
+اونجا نمون و بیا توی محوطه ادارت ماجرا رو بگو
_باشه پس من وقتی رفتم بهت زنگ میزنم مجدد
+باشه منتظرم
چند دقیقه بعد...
_الو محمد من اومدم توی حیاط
+خب ادامه بده..
_دیدم یکی از همکارام که جدید هم اومده توی اتاقمه...(گفتن تمام اتفاقات رخ داده)
+ خب کار خوبی کردی نرفتی تو اتاق الانم برو توی اتاقت و خیلی عادی به کارات برس انگار نه انگار چیزی دیدی خب؟
بعد من امروز نمیتونم بیام شاید شک کنه، فردا بعنوان اینکه چیزی و میخوام بهت بدم میام اداره و میام تو اتاقت و خودم بررسی میکنم باشه؟
_باشه عزیزم ممنونم
+خواهش میکنم الانم به هیچی فکر نکن و برو به کارات برس خدا نگهدار
_خداحافظ
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ.ن: اون زن چرا رفت تو اتاق عطیه؟!
پ.ن:حواس جمعی محمد🙃
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_اولین کسی که دلش تنگ میشه؛
امـــام حســـیــنه(:❤️🩹
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دارهازطرفمفطرستویکربلامیگرده🕊.
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ثواب تسبیحات حضرت زهرا🫀💛
واجبِ شرعیِ عشق است سلامِ سرِ صبح
السلام ای همهی عشق و مسلمانیِ من!
🤌🏻🫀🌱
#باباعلی❤️🔥