8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از زیباییهای عشق به فاتح خیبر
https://eitaa.com/romanFms
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏐بُهت و شوک بازیکنان و اعضای تیم ملی والیبال پس از پایان بازی با آمریکا و شنیدن خبر تجاوز رژیم صهیونیستی به ایران...
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تابوتها را آماده کنید؛ ملکالموت آمده است.
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرین زیارت سردار شهید حاجیزاده در حرم حضرت فاطمه معصومه علیها السلام
ساعاتی قبل از شهادتش، وداعی آرام و عارفانه بود با بانویی که همیشه مأمن دلهای خسته و عاشقِ راه حق است.
این چه سریه هر عزیزی شهید میشه قبلش میره زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها؟ حاج قاسم عزیز، شهید رییسی عزیز و حالا شهید حاجی زاده عزیز...
📌 ۲۲ خرداد ۱۴۰۴ - حوالی ساعت ۱۶
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عید است ولی
حالِ دلِ شهر بد است
ای پادشه غدیر وقت مدد است
#وعده_صادق
#یاعلی
https://eitaa.com/romanFms
🥀🌺🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺
🥀🌺
🌺
♡نفس اخر♡
part: 43
«اقای عبدی»
بعد رفتن رسول، کنارش نشستم و سعی کردم دل داریش بدم.
+محمدجان میدونم سخته.. میفهممت.
اما تو نباید خودت و ببازی. یا علی بگو و پر قدرت برای پیدا کردنش تلاش کن. با این کارا چیزی درست نمیشه.
_اما اقا....
+اما و اگر نداره محمد. اگه بشینی اینجا گریه و زاری کنی چیزی درست میشه؟! نه پسرم پاشو اول برو یه ابی بزن به صورتت بعدم یه جلسه برگذار کن.
_چشم اقا، الان اعلام جلسه فوری میکنم.
+افرین محمدجان .. پیداشون میکنیم.. امیدت به خدا باشه.
چند دقیقه بعد محمد بلند شد و با اجازه ای گفت و رفت.
«محمد»
از اتاق خارج شدم و به طرف اتاقم رفتم. با دستمال اشکامو پاک کردم...
(نیم ساعت بعد)
با بچه هایی که رفته بودن خونه، تماس گرفتم و ازشون خواستم خودشون و برسونن سایت.
برنامه جلسه رو اماده کردم.. نمیدونستم چکار کنم رسول اگه بفهمه دوباره حالش بد میشه اما راهی نداشتم... توکل کردم به خدا وتلفن روی میزم و برداشتم و کد میز مرکزی و وصل کردم.
_سلام رسول جلسه فوری داریم بیاید بالا، فقط بچه ها اومدن؟
+سلام اقا بله اومدن، چشم الان میایم.
منتظر موندم تا بچه ها بیان...
.
.
بسم الله الرحمن الرحیم.
این جلسه جهت دستگیری باند این پرونده برگزار شده.
ما تا الان به اسناد و مدارک معتبری دست یافتیم که میتونه خیلی کمک کننده باشه.
اما هنوز نواقصاتی هم وجود داره که باعث شده تا این حد پرونده به تعویق بیفته.
با توجه به اماده باشی که جلسه پیش اعلام شد از امروز کار ها فشرده تر میشه.
متاسفانه خودتون هم اگاهی دارید که به خانواده بنده نزدیک شدن، الانم همسر بنده رو گروگان گرفتن😔. جونشون در خطر و ما باید هر چه سریع تر برای دستگیری اقدام کنیم.
رسول: چی اقاااااااا !!!!
داوود: یا حسین اقا الان باید چکار کنیم.
دانای کل: همهمه ای در جلسه بلند شد که با صدای محمد سکوتی حاکم شد.
محمد: بچه ها، بچه ها ارووووم.
من حالم از شماها خیلی بد تره، الان فقط باید ارامشتون حفظ کنید و تمرکز کنید روی پرونده که بتونیم هرچه سریع تر برای دستگیر اقدام کنیم.
علی و رسول اصل داستان با شماست. ببینید از طریق چه چیز هایی میتونید رد اون محلی که همسر بنده رو بردن بزنید.
بچه ها قبلا گفتم الانم باز دارم میگم. حواستون و خیلی خیلی جمع کنید.
سوال؟!
با دیدن سکوت بچه ها پایان جلسه رو اعلام کردم.
و بعد بچه ها از اتاق خارج شدند.
سرم خیلی درد میکرد قبل اینکه همه خارج بشن خودمو به میزم رسوندم و سرمو روی میز گذاشتم.
همه که رفتن متوجه شدم یکی از بچه ها مونده، قطعا رسول بود. بدون اینکه سرم و بیارم بالا گفتم:
رسول بگو کارتو.
رسول:داداش حالا میخوای چکار کنی🥺
داداش عزیز فردا پس فردا برمیگرده، جوابشو چی میخوای بدی.
محمد: رسول داداش من خودم الان به اندازه کافی حالم بد هست تو دیگه بیشترش نکن. انشاءالله کار به اونجاها کشیده نمیشه. امشب همه شیفتن. پاید تا پس فردا بتونیم اقدام کنیم برای دستگیری.
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ.ن: باخودتون
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
🥀🌺🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺
🥀🌺
🌺
♡نفس اخر♡
part: 44
«رسول»
حالم اصلا خوب نبود. از اتاق بیرون اومدم و به طرف آشپزخونه رفتم.
بعد خوردن قرصم به طرف میزم برگشتم.
چند دقیقه ای و فقط به مانیتور خیره شدم و سعی کردم تمرکز کنم و یه راهی پیدا کنم.
هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید. فکرای منفی مو دور ریختم و مشغول به کارم شدم.
(چند ساعت بعد)
همین طور که با سیستم ور میرفتم. یه پیام برام اومد، بازش کردم تبلیغات بود در مورد انگشتر گوشی و خاموش کردم مجدد مشغول به کارم شدم.
بعد چند دقیقه چیزی یادم اومد، اره اره اره خودشهههه
نمیدونم با چه سرعتی خودمو به اتاق محمد رسوندم.
درو با شتاب باز کردم که محمد ترسید.
محمد: یواششش چه خبرته رسول
رسول: ببخشید اقا، دست خودم نبود هیجانی شده بودم.
به طرف در رفتم و خواستم خارج بشم که محمد گفت: کجا رسول، کارتو بگو!
رسول: بگم اقا؟!!
محمد: اهم
میز جلسه رو دور زدم و خودم و به میزش رسوندم.
رسول: داداش شما برای زنداداش یه انگشتر مثل این انگشتر سبزی که دسته نخریدی؟!
محمد: خب!
رسول: داداش خب به جمالت، یادت نمیاد یه بار به من گفتی توی این دوتا انگشتر ردیاب گذاشتم. گفتی اگه خدایی نکرده اتفاقی برای یکی از ما افتاد میخوام تو بدونی.
محمد: اره اره رسووووول، کارت عالی بوددد.
الان میام پایین ببین میتونی چکار کنی به علی هم زنگ میزنم بیاد کمکت.
رسول: چشم اقا
از اتاق خارج شدم و به طرف میزم رفتم.چند دقیقه بعد محمد و علی هم اومدن و من و علی مشغول به کار شدیم.
.
.
نمیدونم چند ساعت منو علی سرمون تو کامپیوتر بود و کار میکردیم. اما بالاخره موفق شده بودیم به یه محدوده کلی برسیم.
قلبم خیلی درد می کرد همش پشت این میز بودم و استرس های ریز و درشت زیادی بهم وارد شده بود.
دستم و سمتش بردم و سعی کردم ماساژش بدم تا یکم از این دردش کاسته بشه.
محمد که منو دید سریع به طرفم اومد و گفت: رسول رسول حالت خوبه؟ قرصاتو خوردی؟ میتوی پاشی بریم بهداری؟
هرلحظه داشتم بد حال تر میشدم، دیگه توان حرف زدن نداشتم.
صداها برام محو شده بود، فقط التماسای محمد که ازم میخواستم چشمام و باز کنم تو سرم اکو میشد. اما دیگه قدرتی برام نمونده بود و سیاهی نصیبم شد.
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ.ن:...
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌