🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
آقای اباعبدالله ..
میشه مارو بِکوبی از نو بسازی؟!
ما خیلی دربوداغونیم . .
اینجوری بہ دردِ آقامون نمیخوریم :)🥀
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
راه حسین، کوتاه ترین راه رسیدن به بهشت است(:
بی راه نرو ساده ترین راه حسین است…
خب خب
آقا باید بگم که
کرار جان
تولدت مبارک دختر خوشگلم🥲❤️
ان شاءالله ۱۲۰ ساله بشی و به آرزو های قشنگت برسی:))
ان شاءالله عاقبتت ختم به شهادت بشه گلی 🫂
به وقت ۲۲ تیر ماه🎂
19.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وطن...
ای مادر غم دیده ام🇮🇷
#گاندو
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
برای آنچه که اعتقاد دارید ایستادگی کنید ؛
حتی اگر هزینهاش تنها ایستادن باشد !
ـ شهیدمتوسلیان .
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
ز بی وفاییِ دنیا دلم گرفت ونبود؛
وفایِ ،هیچکسی بهترازوفایِ حسین....
رفقا یکی از دوستان یه پارت دلی نوشتن.
گفتم براتون بفرستم تا شما هم بخونید و لذت ببرید🤭
✨️به نام نامی مهدی زهرا✨️
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
آدم وقتی عاشق میشه دیگه نمیتونه از عشقش دل بکنه هر کسی تو دنیا به یک چیز دل میبنده خوب منم عاشق نظام شدم دیگه دل هست نمیشه کاریش کرد مگه تعریف عشق این نیست که آدم با دیدنش قند تو دلش آب میشه خوب من هم وقتی ماشین پلیس میبینم همینطوری میشم دیگه یا لباس های نظامی خفن🪖
دختر هستم قبول ولی نمیتونم پا بزارم روی علاقه ام که مردم برای خودشون خیلی چیز ها میگن من کاری ندارم این فرست طلایی را از دست نمیدم
فلش بک به چند روز قبل 》
داشتم پایگاه مدرسه را درست میکردم که دیدم خانم مدیر با پسرش آمد اونجا سلام کردم و میخواستم برم که خانم محمدی گفت دخترم کجا میری تو که کارت را تمام نکردی گفتم آخه شما اینجا شاید کار داشته باشید
خانم محمدی :راستش با خودت کار داریم
قلبم ایستاد یا خدا با من چی کار داره اونم جلو پسرش 🤨
آقا رسول شروع به حرف زدن کرد من دنبال دختر خانم هایی مثل شما هستم که عشق نظام هستین و محجبه و با حیا هستین راستش من در اطلاعات سپاه کار میکنم از طریق سپاه مامور هستم به شکل مخفیانه افرادی مثل شما را شناسایی کنم و اگر دوست داشتین وارد گروه فدائیان زهرایی کنم راستش ما گروهی داریم مخصوص خانم ها که تازه
تأسیس شده و این گروه ۵ نفره هست که یک نفر هنوز پیدا نشده به مادرم خانم محمدی گفتم شاید داخل مدرسه از این دخترا باشه و ایشون شما ما معرفی کرد
من که فکر میکردم همش خواب و خیال هست با صدای دوباره آقا رسول به خودم آمدم ایا قبول میکنین برای استخدام با ما بیاین منم از خدا خواسته گفتم چرا که نه فقط باید مطمئن شم که شما مامور هستین مدرکتون را ببینم
رسول:خندهم گرفته بود یک ریزه بچه چه زرنگ هست ولی از یک طرف خوشم آمد آدم خوب و زرنگی را پیدا کردم
با نشان دادن خیالم راحت شد و گفتم برای استخدام چی لازم هست گفت راستش ما قبل از اینکه به شما مراجعه کنیم کل اطلاعات شما ار برسی کردیم فقط باید برای مصاحبه ها و تست ورزش و آزمایش های بدن با ما بیاین
سوار ماشین ایشون شدم به یک بیمارستان رفیتم که کلی آزمایش را یک جا دادم راستش خیلی برام جای تعجب بود آیا این همه عجله برای موضوع های امنیتی هست یا خیلی گروه باید تشکیل بشه
جواب آزمایش ها به سرعت آمد 🙄
از قیافم دکتر خنده اش گرفت و گفت اینجا دستور وفتی از بالا باشه همه چيز زود حل میشه
بعد هم گفت مشکلی ندارید یک خداراشکر شکری زیر لب گفتم و رفتم سراغ مرحله بدی تست ورزش سخت بود ولی دوام آوردم چون عاشق نظام بودم و بعد هم مصاحبه از ترکیب کار ها فهمیدم که من را در مصاحبه هم قطعا قبول میکنن چون. کار های قبلی در اصل باید بعد مصاحبه بود و چند تا سوال اعتقادی پرسیدن و چند تا هم تست هوش خداراشکر پیروز و سربلند بیرون آمدم
راستی من خودم را معرفی نکردم من زینب هستم راستش اسم یک چیز دیگه بود عوض کردم رشته ام تجربی هست🔬
زمانی که نتایج کنکور آمد خیلی خوش حال شدم رشته سلاح های بیولوژیکی قبول شده بودم🧪🦠
و دو روز بعد رفتم مدرسه و با آقا رسول آشنا شدم و از اونجا بود که ماجرای اصلی زندگی من آغاز شد
راستش پدر من کارمند دولت هست و مادرم خانه دار بعد قبول شدن در مصاحبه ها سپاه خودش برای خانواده دسته یا گروهبان ما توضیحات لازم را داده بود و اجازه ما را از پدر هایمان گرفتن البته بهشون گفته بودن کار ما برای جامعه ضروری هست و گفتن از این موضوع به هیچ کس نباید چیزی گفت
زینب :خیلی دلم میخواست هم گروهبانی هام را ببینم و با آنها شنا بشم بالاخره بعد چند روز از ما خواستن تا وسایل مان را جمع کنیم و به مکان مشخص شده بریم دیگه موقع دل کندن از خانواده بود برای اینکه به خانواده ام بگم چیز خاصی نیست گفتم اگر من دانشگاه یک شهر دیگه قبول میشدم هم باید میرفتم الان هم این فرض را بکنید ما میخوایم بریم اموزش ببینیم نمیخوای بریم میدان جنگ که حرف هایی ارامشی شد برای دل مادرم خدا حافظی کردم و سوار ماشین شدم خودم دلم گرفت بود از اینکه از خانواده ام جدا شدم ولی باید برای قوی شدن هجرت کرد من دیگر رسما یکی از مامور های اطلعات این مملکت هستم و نباید انقدر ضعیف باشم در افکار خودم بودم که رسیدیم پادگان جور با ذوق پیاده شدم نه راننده یعنی اقا سعید به زور جلوی خنده اش را گرفت سعید : خندعه ام گرفت هبود از این دختر ها اخه این ها را چه به سپاه و اطلاعات 😩 زینب : بر خودم مسلط شدم و گفتم مگه من مامور نیستم پس چرا مثل پادگان ندیده ها رفتار میکنم نبیاید سوتی بدم دست این ماموران اقا این ها معمولا ما را ضعیف میدونن با وقار رفتم پیش اقا سعید گفتم شما مگه وظیف ندارید اینجا را به من معرفی کنید جوری سرد و سنگین رفتار کردم اقا سعید جا خورد سعید : بله بیان تا شما را با اینجا اشنا کنم اینجا مکانی هست که شما قرار اموزش هایی نظیر کار با دستگاه های امنیتی و هکری یاد بگیرید در اون قسمت شما ا موزش رزمی یاد میگیرید و اینجا هم جای فرمانئه و اموزگار شما هست شما توسط یک مربی زن به نام خانم جوادی اموزش میبنید و در بعضی از قسمت ها چون ما مربی زن و نیروری زن کم داریم اقایون به شما اموزشهای لازم را میدهند راستی شما باید عوض 5 این گروه باشید شما کار هایی ازمایشگاهی برعهدتون هست و با سلاح بیولوژیکی سر کار داریداین سلاح ها همان طوری که خودتون میدونید خیلی حساس هستن زینب :بله خودم اطلاع دارم که این کار چقدر خطرناک هست بقیه گروه کجا هستن سعید : دنبال من بیان به اتاق فرماندهی رسیدم با در زدن وارد شدم اونجا با اسما مهدیه و حدیث مبینا اشنا شدم و خانم جوادی هم ملاقات کردم اقا محمد فرمانده گروه اقایون و کل گروه مرد ها بود از اقا داوود و اقا رسول اقا سعید و اقا فرشید و اقا امیر با همه اشنا شدم و وظایف و اموزرش هایی که باید میدیدم را داخل یک لیست بزرگ به من تحویل دادن و وسئول اموزش را هم نو شته بود جلوی هر کاری جلسه به پایان رسید و همکارام بیشتر اشنا شدم توی مدت کوتاه با هم خیلی صمیمی شدیم صبح زود صبحگاه داشتیم و باید بعد نماز کلی ورزش میکریم با خانم جوادی راستش عاشق خانم جوادی شده بودم فرمانده تمام معنا بود و همسر اقا محمد اسمشون عطیعه بود و کل یاموزش میدیدیم در طول روز
چند سال بعد من دیگه به یک مامور واقعی تبدیل شدم الان 4 سال میگذر و من در 21 سالگی از عمرم هستم و در این زمان اموزش فقط در سال میتوانستیم دو بار دیدن خانواده بریم و کلی سختی را پشت سر گذاشتم راستش اموزش های طاقت فرسا با وجود بچه ها شیرین میشد تو این مدت با هم خواهر شده بودیم ولی من طبق عادت به بچه ها داداش میگفتم و عطیه خانم من را همش تنبیه میکرد مثل اقا محمد بود سخت گیر و بگذریم امروز قرار بود به سایت اصلی بریم و اونجا شروع به کار کنیم به سایت رفتیم زیبا و خفن بود😍🤩 داشتم روی میزم پرونده های جدید سلاح ها رابررسی میکردم که اقا رسول امد و گفت اقا محمد با شما کار داره منم به اتاق ایشون رفتم گفتن وارد بشین و برام درباره یک شرکتی نفوذی در ایران صحبت کرد و گفت دارند سلاح های شمیایی خطر ناک میسازند و بین مردم میخوان بخش کننده تا مردم مسموم بشن😰 شما باید به ماموریت بریم و کار های شرکت را بررسي کنید و جلوی خطر را بگیرن چون تنها شما در این زمینه هستین مجبور هستم شما را به این ماموریت خطرناک بفرستم🍀🕊 راستش شما برین خونه امروز که فردا قرار به ماموریت برین شاید چند ماه به خونه نتونید برید دلم از شوق که میتونم برای این مردم یک کار مفید انجام بدم اکلیلی شده بود ولی یکم نگران بودم نه نگران جونم نگران این که کارم را درست انجام بدم رفتم به پارکینگ و سوار ماشینم شدم رفتم دو تا انگشتر ست برای پدر و مادر گرفتم وبرای برادرم وسایل مذهبی گرفتم شاید این اخرین دیدار باشه خرید کردم و چند تا گل شیرنی هم گرفتم رفتم خونه دست مادر و پدرم را بوسه زدم و گفتم چشمانشان راببندند و انگشتر ها را دستشان کردم یا علی و یا فاطمه چه نوشه های دلبری داشته روی نگین ها😍 داداشم را در اغوش گرفتم و کادویش را دادم به او کادو متبرک به حرم امام حسین و امام رضا خیلی خوش حال شد به شوخی گفت چی شده میخوای شهید بشی🥲 که محبتت گل کرده بهش گفتم به تو خوبی نیامده ولی ته قلبم گفتم شاید داداشی مادرم گفت خجالت بکش گفتم مادر مگه شهادت هم خجالت دارد پدر امد موضوع را جمع کند و گفت شیرینی ها خراب شد ها نمیخواین برخورین کل شب را گفتیم و خندیدیم اخر شب موقع خواب بود جا نمازم را پهن کردم و شروع به راز و نیاز کردم با خدایم که برادر یک دفعه وارد شد گفتم محمد مگه بهت نگفتم بی اجازه وارد نشو ها😡 برادرم : زد زیر گریه گفت ابجی خواب دیدم تو را سوار هواپیما کردن و بردن و از هواپیما گل های قرمز میریزن ابجی نکنه شهید شی محمد جان ابجی دلش میخواد شهید بشه مگه شهید شدن بد هست تو اگر من شهید شدم باید به خودت افتخار کنی ولی بدون ابجی لیاقت شهادت را نداره پس نگران نباش صبح شد و از مادرم و پدرم خدا حافظی کردم و دستشان رابوسیدم پدرم گفت دخترم امروز بوی عجیبی میدهی بوی یاس عطر جدید گرفتی گفتم نه پدر جان پریدم در بغل بابا گفتم برنگشتم حلالم کن و مادرم را در اغوش گرفتم و رفتم 🕊❤️🔥 پدر : بعد این حرفش اش دلم ریخت و بوی شهادت دخترم به مشامم رسید با این حال به خانمم دل داری میدادم و میگفتم بابا این ها زن هستن ماموریت سخت نمیفرستنشون🥀🍂