🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
مـژدهیآمـدنتقیمـتجـانمیارزد:)🌿
تاریازمویتوآقـابهجهـانمیارزد..🕊💚
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۵۷ حامد: زنگ در رو فشردم... کادو هارو
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۵۸
[۱ساعت بعد]
حامد: سردرگم و پریشون بودم...
نگرانی زیادی داشتم.
اینبار نگران یک نفر نبودم
نگران دونفر از عزیزترین افراد زندگیم بودم:)
دخترم و همسرم...
با باز شدن در اتاق سریع بلند شدم...
مادر نورا هم تسبیح به دست کنارم ایستاد و به پرستار و دستش نگاه انداخت...
اما من نگاهم به پرستار نبود.
نگاهم به دستگاهی بود که یه نوزاد کوچیک توش خوابیده بود...
بغض کردم...
پرستار با لبخند گفت.
پرستار:مبارک باشه اینم دختر خوشگلتون...
حامد: ممنونم .همسرم خوبه؟
پرستار: حال مامان خانممون هم خوبه خداروشکر...
حامد: نگاهی به دستگاه انداختم که خود پرستار به حرف اومد.
پرستار: به خاطر اینکه بچه سه هفته زودتر به دنیا اومده نیازه دو روزی مهمون ما باشه تا تنفسش خوب بشه...
نگران نباشید خطری نیست..
حامد: روی صندلی کنارم نشستم و گفتم:میشه بغلش کنم؟
پرستار: فقط چند دقیقه کوتاه...
حامد: پرستار از دستگاه بیرونش آورد و من اونجا تازه متوجه شدم که دخترکم چقدر کوچیک و نازه...
مادر نورا آروم از دست پرستار گرفتش و ماشاالله گفت و بعد توی آغوش من گذاشتش...
این اولین باری بود که نگاهم به صورت مثل ماه دخترکم میخورد...
پدر نورا بالای سرم ایستاده بود و با لبخند نگاه میکرد...
صورتم رو نزدیک صورت دخترکم بردم و آهسته لب زدم: سلام دختر بابا...
خوش اومدی به زندگی ما :)
لبخند زد...
دختر تازه متولد شده ام لبخند ریزی زد و من قند توی دلم آب شد:)
با صدای پرستار که میگفت باید بچه رو ببره با وجود نارضایتی از جدا شدن دخترم از خودم اما بچه رو بهش دادم و اون از ما دور شد..
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که نورا در حالی که بیهوش روی تخت بود و سرمبه دستش وصل بود از اتاق عمل بیرون آورده شد و به اتاق خودش برده شد...
به پدر نورا گفتم میخوام برم گل و شیرینی بخرم و با گفتن برو خدا بههمراهت به طرف اتاق نورا رفتن...
از بیمارستان بیرون اومدم و بعد از خرید گل و شیرینی به طرف طلا فروشی رفتم...
آخرای ساعت کاری بود و داشت وسیله هاش رو جمع میکرد...
وارد شدم و بعد از اصرار بهش برای اینکه چند دقیقه صبر کنه تا خرید بکنم و گفتن جمله بچم تازه به دنیا اومده و مغازه دیگه ای باز نیست چند نمونه دستبند برام آورد...
یه دستبند کوچیک برای دخترم انتخاب کردم و یه دستبند برای نورا...
بعد از حساب کردن توی جعبه گذاشت و بهم داد...
سریع به طرف بیمارستان رفتم و وارد اتاق نورا شدم.
خداروشکر هنوز خواب بود و به موقع رسیده بودم...
````````
پ.ن.خوش اومدی به زندگی ما:))
پ.ن.قند تو دلم آب میشد....
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://abzarek.ir/service-p/msg/2538760
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم
@romanmfm
لینک پشت صحنه ره رو عشق
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گل آرایی حرم مطهر امیرالمؤمنین (ع) در آستانه میلاد امام عصر❤️
https://eitaa.com/romanFms
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیا آخرش قشنگه و جالبه؛
وقتی حاکمش...
پسر علی بن ابی طالبه❤️🩹🤌🏻
https://eitaa.com/romanFms
غمگین تر از غروب جمعه؛
غروب نیمه شعبانه....
فک کن همه شهر و کوچه و محله ها چراغونیه،
همه دارن شیرینی و شربت میدن؛
همه خوشحالن...
ولی کسی که تولدشه خودش نیست!:)🕊💔
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقته پیکاره
وقتشه مهدی ذوالفقارو برداره🤌🏻❤️🩹
https://eitaa.com/romanFms
تو لحظهلحظه بهما فكر مىكنى اما؛
بهفكرِما كه مگر جمعهها خطور كنى...
دليل غيبت طولانىات اگر مائيم؛
خدا كند كه بميريم تا ظهور كنى...:)❤️🩹🕊