eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
عیدتون مبارک رفقای ره رو عشق 🥲❤️‍🩹
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
مـژده‌ی‌آمـدنت‌قیمـت‌جـان‌می‌ارزد:)🌿 تاری‌ازموی‌توآقـابه‌جهـان‌می‌ارزد..🕊💚
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۵۷ حامد: زنگ در رو فشردم... کادو هارو
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ [۱ساعت بعد] حامد: سردرگم و پریشون بودم... نگرانی زیادی داشتم. اینبار نگران یک نفر نبودم نگران دونفر از عزیزترین افراد زندگیم بودم:) دخترم و همسرم... با باز شدن در اتاق سریع بلند شدم... مادر نورا هم تسبیح به دست کنارم ایستاد و به پرستار و دستش نگاه انداخت... اما من نگاهم به پرستار نبود.‌‌ نگاهم به دستگاهی بود که یه نوزاد کوچیک توش خوابیده بود... بغض کردم‌... پرستار با لبخند گفت. پرستار:مبارک باشه اینم دختر خوشگلتون... حامد: ممنونم .همسرم خوبه؟ پرستار: حال مامان خانممون‌ هم خوبه خداروشکر... حامد: نگاهی به دستگاه انداختم که خود پرستار به حرف اومد. پرستار: به خاطر اینکه بچه سه هفته زودتر به دنیا اومده نیازه دو روزی مهمون ما باشه تا تنفسش خوب بشه... نگران نباشید خطری نیست.. حامد: روی صندلی کنارم نشستم و گفتم:میشه بغلش کنم؟ پرستار: فقط چند دقیقه کوتاه.‌.. حامد: پرستار از دستگاه بیرونش آورد و من اونجا تازه متوجه شدم که دخترکم چقدر کوچیک و نازه... مادر نورا آروم از دست پرستار گرفتش و ماشاالله گفت و بعد توی آغوش من گذاشتش... این اولین باری بود که نگاهم به صورت مثل ماه دخترکم می‌خورد... پدر نورا بالای سرم ایستاده بود و با لبخند نگاه می‌کرد... صورتم رو نزدیک صورت دخترکم بردم و آهسته لب زدم: سلام دختر بابا... خوش اومدی به زندگی ما :) لبخند زد... دختر تازه متولد شده ام لبخند ریزی زد و من قند توی دلم آب شد:) با صدای پرستار که می‌گفت باید بچه رو ببره با وجود نارضایتی از جدا شدن دخترم از خودم اما بچه رو بهش دادم و اون از ما دور شد..‌ چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که نورا در حالی که بیهوش روی تخت بود و سرم‌به دستش وصل بود از اتاق عمل بیرون آورده شد و به اتاق خودش برده شد... به پدر نورا گفتم میخوام برم‌ گل و شیرینی بخرم و با گفتن برو خدا به‌همراهت به طرف اتاق نورا رفتن... از بیمارستان بیرون اومدم و بعد از خرید گل و شیرینی به طرف طلا فروشی رفتم... آخرای ساعت کاری بود و داشت وسیله هاش رو جمع میکرد... وارد شدم و بعد از اصرار بهش برای اینکه چند دقیقه صبر کنه تا خرید بکنم و گفتن جمله بچم تازه به دنیا اومده و مغازه دیگه ای باز نیست چند نمونه دستبند برام آورد... یه دستبند کوچیک برای دخترم انتخاب کردم و یه دستبند برای نورا... بعد از حساب کردن توی جعبه گذاشت و بهم داد... سریع به طرف بیمارستان رفتم و وارد اتاق نورا شدم. خداروشکر هنوز خواب بود و به موقع رسیده بودم... ```````` پ.ن‌.خوش اومدی به زندگی ما:)) پ.ن.قند تو دلم آب میشد.... https://eitaa.com/romanFms
دستبند نورا و محیای قشنگم🙃❤️‍🩹
ناشناس جهت ارسال نظرات https://abzarek.ir/service-p/msg/2538760 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم @romanmfm لینک پشت صحنه ره رو عشق https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گل آرایی حرم مطهر امیرالمؤمنین (ع) در آستانه میلاد امام عصر❤️ https://eitaa.com/romanFms
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیا آخرش قشنگه و جالبه؛ وقتی حاکمش... پسر علی بن ابی طالبه❤️‍🩹🤌🏻 https://eitaa.com/romanFms
غمگین تر از غروب جمعه؛ غروب نیمه شعبانه.... فک کن همه شهر و کوچه و محله ها چراغونیه، همه دارن شیرینی و شربت میدن؛ همه خوشحالن... ولی کسی که تولدشه خودش نیست!:)🕊💔
تو لحظه‌‌لحظه به‌ما فكر مى‌كنى اما؛ به‌فكرِما كه مگر جمعه‌ها خطور كنى... دليل غيبت طولانى‌ات اگر مائيم؛ خدا كند كه بميريم تا ظهور كنى...:)❤️‍🩹🕊