eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
4.5هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
به اسرائیل بگید که لطفاً اگه ناراحت نمیشی بزار این یکی تابستون رو خودم می‌خوام بترکونم😂 .. اگه اجازه بدی همه‌اش نپری وسط:// https://eitaa.com/romanFms
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربان و غدیر رفت ولی یار نیامد.. چند روز مانده که با ناله بگوییم: ای اهل حرم،میر و علمدار نیامد:) https://eitaa.com/romanFms
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام شهید: امروز هم ما در حال مباهله با دشمنان هستیم عید مباهله مبارک باد https://eitaa.com/romanFms
میدانی عزیز قلبم... در چشمان تو زندگی را یافتم:)
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۷۷ نازگل: با پیچیده شدن صدای پیامک گوش
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: نگاهم روی مانیتور بود و گوشم در حال شنیدن صحبت های علی؛ از یک ساعت پیش آریا غیبش زده و هرچقدر دنبالش میگردیم پیداش نمی‌کنیم... دستی به صورتم کشیدم. از پایین ،نگاهی به اتاق آقای عبدی انداختم.هنوز تو اتاق هستن. به طرف اتاقشون رفتم و در زدم.با (بیا داخل)ی که گفتن در رو باز کردم سلام کردم. قدمی به جلو برداشتم و همونطور که دست هام رو توی هم قفل میکردم لب زدم:آقا.اطلاعاتی به دستمون رسیده که نشون میده ممکنه نفوذی سایت،آریا باشه؛ آقای عبدی: عینکم رو در آوردم و همونطور که روی میز میذاشتم گفتم:ممکنه؟؟ محمد تو شغل ما احتمالات نباید مهم باشه.هرتقت مطمئن شدی خبر بده؛ محمد: داریم مطمئن میشیم.تمام مدارک بر علیه آریا هست. رسول ،آریا رو در حال دادن یه چیزی مثل هارد و فلش دیده. امشب شیفت آریا بوده اما غیب شده.تلفنش هم خاموشه و سیم کارتش رو سوزونده. آقای عبدی:و راهکارت برای دستگیری آریا؟ محمد: باید عملیات رو شروع کنیم. باید بریم داخل اون باغ. احتمالا آریا هم اونجا باشه؛باید تاوقتی که تخلیه نکردن دستگیری رو شروع کنیم. آقای عبدی: ساعت ۹ صبح عملیات رو شروع کن محمد. محمد: بله چشم. خواستم از اتاق بیرون برم که آقای عبدی صدام‌زد. آقای عبدی:محمد.مراقبت کنید.جون افرادی که گرفتار دست اونا هستن مهم تر از هر چیزی هست. محمد: خیالتون راحت آقا.با اجازه. از اتاق بیرون اومدم و به طرف اتاق خودم رفتم. تلفن رو برداشتم و به داوود زنگ زدم. داوود: جانم اقا. محمد: با بچه ها بیاید بالا. داوود: چشم. .............. [ساعت ۸ صبح] رسول: نگاهی به ساعت انداختم. از بیمارستان خسته شدم و تحمل این شرایط برام سخته. نیم‌ساعتی هست که دارم‌با نازگل سر و کله میزنم تا بره با دکتر حرف بزنه و مرخص بشم. با زور و اصرار فراوان بالاخره راضی شد و بعد از یک ربع با برگه مرخصی داخل شد و وقتی دید من با لباس های بیرونم آماده روی تخت نشستم دوباره بهم غر زد و در آخر کمکم کرد که راه برم و به طرف درب خروجی بیمارستان حرکت کنیم. با یادآوری هزینه بیمارستان ایستادم که نازگل متعجب نگاهم کرد.لب زدم:هزینه رو دادی؟ نازگل: نه.گفتن هزینه قبلا داده شده.فکر کنم کار آقا محمد باشه. رسول: لبخندی روی لبم نشست.گفتم: اره کار خودشه.بریم. با بدبختی تونستم نازگل رو بفرستم خونه و خودم هم سوار تاکسی شدم و با وجود دردی که داشتم اما آدرس خیابون نزدیک سایت رو دادم. .......... رسول: با پای لنگ و دستی که گچ باعث سنگین شدنش شده بود وارد آسانسور شدم. با باز شدن در آسانسور نگاهی به اطراف انداختم و بعد از اینکه خیالم راحت شد که محمد یا حامد نیستن پریدم بیرون و به طرف میزم رفتم. نزدیک بودم که صدای علی رو که پشت میزم بود شنیدم. اخمام توی هم رفت. رفتن عملیات دستگیری؟؟ بدون اینکه به من بگن؟؟ آهسته و با درد از پله ی جایگاه بالا رفتم و بی حرف کنار علی ایستادم و به مانیتور نگاه کردم. دوربین روی لباس بچه ها داشت نشون میداد که اونجا چه خبره. دستم رو روی میز گذاشتم. علی اصلا حواسش به اطراف نبود و در حال پشتیبانی تیم عملیاتی بود. حالا فهمیدم.برای همین هیچ کدوم از بچه ها نیستن.برای همین دیشب محمد گفت حق ندارم خودمو مرخص کنم. پس نمیخواست من بفهمم و باهاشون برم . صدای محمد رو میشنیدم. در حال برنامه ریزی برای ورودشون بود. علی نگاهی سرتاسری به اطرافش انداخت و خواست سرش رو پایین بندازه و کارش رو ادامه بده که نگاهش به من افتاد. میتونستم‌تعجب رو از توی چشماش ببینم.لبخندی زدم و سلام آرومی کردم.جوابم رو داد و در حالی که دستش روی کیبورد حرکت می‌کرد و نگاهش به مانیتور بود من رو مورد خطاب قرار داد و گفت. علی : بهتری استاد؟ رسول: خداروشکر.چرا بهم‌ نگفتید عملیات دستگیریه؟ علی: آقا محمد گفت نباید بدونی.گفت‌اگر بفهمی خودتو مرخص میکنی که توی عملیات شرکت کنی .توهم حال خوبی نداری پس بهتره ندونی. رسول: لااقل میگفتید میومدم پشتیبانی رو انجام می‌دادم. علی: پس من اینجا دارم چیکار میکنم؟ لازم‌نکرده تو پشتیبانی کنی.تو فقط برو استراحت کن نیوفتی رو دستمون دوباره. رسول: دوباره؟؟ علی: بله استاد رسول.دوباره. رسول: با دست سالمم ضربه آرومی روی شونه علی زدم و گفتم:بهم میرسیم . ````````````````` پ.ن.عملیات دستگیری بدون حضور رسول! https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم @romanmfm لینک پشت صحنه ره رو عشق https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
خونِ جگرم بر رُخ و پرسیدن احوال؟ دیدید که خونین جگرم، هیچ مپرسید!)
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در جنگ اُحُد، وقتی کار بر پیامبر ﷺ سخت شد، این جملات بر ایشان ندا شد: نادِ عَلیاً مَُظهَِرَالعَجائِب بخوان علی‌ را که مظهر عجایب است https://eitaa.com/romanFms
سفارت ایران در لبنان منتشر کرد: ‌«پس هر کس به شما تعدی کرد، به همان اندازه به او تعدی کنید که به شما تعدی شده است» https://eitaa.com/romanFms
میان غرورِ پیروزی و لحظهٔ نابودی، چه کوتاه بود فاصله برای فرعون!! و امشب هم‌، پیروزی را نزدیک می‌بیند، ترامپ؛ و خدای ما،همان خدای موسی(ع) است:)
مهم نیست این فصل چندم است که آغاز می‌کنیم؛ مهم اینه اینبار هم به نام حق اعجاز می‌کنیم🇮🇷