به اسرائیل بگید که لطفاً اگه ناراحت نمیشی بزار این یکی تابستون رو خودم میخوام بترکونم😂 ..
اگه اجازه بدی همهاش نپری وسط://
https://eitaa.com/romanFms
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربان و غدیر رفت ولی یار نیامد..
چند روز مانده که با ناله بگوییم:
ای اهل حرم،میر و علمدار نیامد:)
https://eitaa.com/romanFms
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام شهید: امروز هم ما در حال مباهله با دشمنان هستیم
عید مباهله مبارک باد
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۷۷ نازگل: با پیچیده شدن صدای پیامک گوش
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۷۸
محمد: نگاهم روی مانیتور بود و گوشم در حال شنیدن صحبت های علی؛
از یک ساعت پیش آریا غیبش زده و هرچقدر دنبالش میگردیم پیداش نمیکنیم...
دستی به صورتم کشیدم.
از پایین ،نگاهی به اتاق آقای عبدی انداختم.هنوز تو اتاق هستن.
به طرف اتاقشون رفتم و در زدم.با (بیا داخل)ی که گفتن در رو باز کردم سلام کردم.
قدمی به جلو برداشتم و همونطور که دست هام رو توی هم قفل میکردم لب زدم:آقا.اطلاعاتی به دستمون رسیده که نشون میده ممکنه نفوذی سایت،آریا باشه؛
آقای عبدی: عینکم رو در آوردم و همونطور که روی میز میذاشتم گفتم:ممکنه؟؟ محمد تو شغل ما احتمالات نباید مهم باشه.هرتقت مطمئن شدی خبر بده؛
محمد: داریم مطمئن میشیم.تمام مدارک بر علیه آریا هست. رسول ،آریا رو در حال دادن یه چیزی مثل هارد و فلش دیده.
امشب شیفت آریا بوده اما غیب شده.تلفنش هم خاموشه و سیم کارتش رو سوزونده.
آقای عبدی:و راهکارت برای دستگیری آریا؟
محمد: باید عملیات رو شروع کنیم. باید بریم داخل اون باغ. احتمالا آریا هم اونجا باشه؛باید تاوقتی که تخلیه نکردن دستگیری رو شروع کنیم.
آقای عبدی: ساعت ۹ صبح عملیات رو شروع کن محمد.
محمد: بله چشم.
خواستم از اتاق بیرون برم که آقای عبدی صدامزد.
آقای عبدی:محمد.مراقبت کنید.جون افرادی که گرفتار دست اونا هستن مهم تر از هر چیزی هست.
محمد: خیالتون راحت آقا.با اجازه.
از اتاق بیرون اومدم و به طرف اتاق خودم رفتم.
تلفن رو برداشتم و به داوود زنگ زدم.
داوود: جانم اقا.
محمد: با بچه ها بیاید بالا.
داوود: چشم.
..............
[ساعت ۸ صبح]
رسول: نگاهی به ساعت انداختم. از بیمارستان خسته شدم و تحمل این شرایط برام سخته.
نیمساعتی هست که دارمبا نازگل سر و کله میزنم تا بره با دکتر حرف بزنه و مرخص بشم.
با زور و اصرار فراوان بالاخره راضی شد و بعد از یک ربع با برگه مرخصی داخل شد و وقتی دید من با لباس های بیرونم آماده روی تخت نشستم دوباره بهم غر زد و در آخر کمکم کرد که راه برم و به طرف درب خروجی بیمارستان حرکت کنیم.
با یادآوری هزینه بیمارستان ایستادم که نازگل متعجب نگاهم کرد.لب زدم:هزینه رو دادی؟
نازگل: نه.گفتن هزینه قبلا داده شده.فکر کنم کار آقا محمد باشه.
رسول: لبخندی روی لبم نشست.گفتم: اره کار خودشه.بریم.
با بدبختی تونستم نازگل رو بفرستم خونه و خودم هم سوار تاکسی شدم و با وجود دردی که داشتم اما آدرس خیابون نزدیک سایت رو دادم.
..........
رسول: با پای لنگ و دستی که گچ باعث سنگین شدنش شده بود وارد آسانسور شدم. با باز شدن در آسانسور نگاهی به اطراف انداختم و بعد از اینکه خیالم راحت شد که محمد یا حامد نیستن پریدم بیرون و به طرف میزم رفتم.
نزدیک بودم که صدای علی رو که پشت میزم بود شنیدم.
اخمام توی هم رفت.
رفتن عملیات دستگیری؟؟
بدون اینکه به من بگن؟؟
آهسته و با درد از پله ی جایگاه بالا رفتم و بی حرف کنار علی ایستادم و به مانیتور نگاه کردم.
دوربین روی لباس بچه ها داشت نشون میداد که اونجا چه خبره.
دستم رو روی میز گذاشتم.
علی اصلا حواسش به اطراف نبود و در حال پشتیبانی تیم عملیاتی بود.
حالا فهمیدم.برای همین هیچ کدوم از بچه ها نیستن.برای همین دیشب محمد گفت حق ندارم خودمو مرخص کنم.
پس نمیخواست من بفهمم و باهاشون برم .
صدای محمد رو میشنیدم.
در حال برنامه ریزی برای ورودشون بود.
علی نگاهی سرتاسری به اطرافش انداخت و خواست سرش رو پایین بندازه و کارش رو ادامه بده که نگاهش به من افتاد.
میتونستمتعجب رو از توی چشماش ببینم.لبخندی زدم و سلام آرومی کردم.جوابم رو داد و در حالی که دستش روی کیبورد حرکت میکرد و نگاهش به مانیتور بود من رو مورد خطاب قرار داد و گفت.
علی : بهتری استاد؟
رسول: خداروشکر.چرا بهم نگفتید عملیات دستگیریه؟
علی: آقا محمد گفت نباید بدونی.گفتاگر بفهمی خودتو مرخص میکنی که توی عملیات شرکت کنی .توهم حال خوبی نداری پس بهتره ندونی.
رسول: لااقل میگفتید میومدم پشتیبانی رو انجام میدادم.
علی: پس من اینجا دارم چیکار میکنم؟
لازمنکرده تو پشتیبانی کنی.تو فقط برو استراحت کن نیوفتی رو دستمون دوباره.
رسول: دوباره؟؟
علی: بله استاد رسول.دوباره.
رسول: با دست سالمم ضربه آرومی روی شونه علی زدم و گفتم:بهم میرسیم .
`````````````````
پ.ن.عملیات دستگیری بدون حضور رسول!
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم
@romanmfm
لینک پشت صحنه ره رو عشق
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما چه بگوییم ز فراق؟)
https://eitaa.com/romanFms
خونِ جگرم بر رُخ و پرسیدن احوال؟
دیدید که خونین جگرم، هیچ مپرسید!)
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در جنگ اُحُد، وقتی کار بر پیامبر ﷺ
سخت شد، این جملات بر ایشان ندا شد:
نادِ عَلیاً مَُظهَِرَالعَجائِب
بخوان علی را که مظهر عجایب است
https://eitaa.com/romanFms
سفارت ایران در لبنان منتشر کرد:
«پس هر کس به شما تعدی کرد، به همان اندازه به او تعدی کنید که به شما تعدی شده است»
https://eitaa.com/romanFms
میان غرورِ پیروزی و لحظهٔ نابودی،
چه کوتاه بود فاصله برای فرعون!!
و امشب هم، پیروزی را نزدیک میبیند، ترامپ؛
و خدای ما،همان خدای موسی(ع) است:)
مهم نیست این فصل چندم است
که آغاز میکنیم؛
مهم اینه اینبار هم به نام حق
اعجاز میکنیم🇮🇷