6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
<علی الاصول>من دیگر طاقت دنیای
بدون سید علی را ندارم:))🖤
https://eitaa.com/romanFms
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اولین تصویر از محل قرار گرفتن پیکر مطهر رهبر شهید ایران در مصلی تهران
https://eitaa.com/romanFms
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این فقط یه شعاره
چرا گریه میکنی ؟)
https://eitaa.com/romanFms
🏮*سامانهی اهدای سفر کربلا*
❀←به مناسبت ایام محرم، سامانه #نشان_زیارت هر روز یک سفر کربلا به هموطنان به قید قرعه هدیه میده.
🎁 جوایز پویش:
*انگشتر و چفیه اهدایی رهبر شهید*
*هر روز یک سفر کربلا*
*۱۰۰ نگین متبرک حرم*
جایزهی چفیه یا انگشتر رهبر شهید آرزومونه؛ از این لینک وارد شو و تو هم شانست رو امتحان کن👇
https://ble.ir/ZiaratYarBot?start=u413848953
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۷۹ راوی:بعد از برنامه ریزی برای وارد
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۸۰
راوی:چشمان بی رمق حامد اهسته باز و بسته میشد...
سپهر سعی در بهوش نگه داشتن او داشت و حامد،تنها به فکر دخترِ نوزاد و همسرش بود.
محمد بالای سر حامد نشست و بدن بیجان حامد را در آغوشش جای داد و ضربه ای کم جان به گونه اش زد تا چشم هایش را نبندد. تا لحظه ای زمزمه ی ارامِ حامد و سپردن فرزند و همسرش به محمد و رسولی که در کنارش نبود، مصادف شد با بسته شدن پلک هایش و حضور تیم امداد بالای سرشان.
و در سویی دیگر ،رسول با ترسی که حالا به عمق جانش نفوذ کرده بود و سعی در متلاشی ساختن روح او داشت،به طرف بیمارستانی که حتم داشت حامد را به آنجا میبردند حرکت کرد.
به دلیل حال خراب و پای درد مندش نمیتوانست سوار موتور و یا حتی خودرو شود؛ برای همین با نگرانی ای که به خوبی در صورت و حرکاتش نمایان بود،دستی بلند کرد و تاکسی ای جلوی پایش ترمز گرفت.
سوار شد و آدرس را داد.
میدانست تا الان حتما حامد در راه بیمارستان بوده است.
دل نگران حامد و دلواپسِ محیای دو روزه بود.دلواپسِ محیایی که قرار بود دیگر در آغوش پدرش هم به خواب برود .
دستانش میلرزید.اما شدتش بدتر از لرزش قلبش نبود.با همان دست ها تلفنش را از جیبش در آورد و شماره ی محمد را گرفت.
نفس نفس میزد و خودش متوجه حال خرابش نبود.
صدای گرفته ی محمد که در گوشش پیچید بی آنکه سلام کند ،تنها به گفتن اسم حامد اکتفا کرد.
محمد آهسته گفت حرفی زد که دلنگرانی اش شدت گرفت.تلفن را قطع کرد و دستش را به صندلی گرفت و همانطور که خود را به جلو کشاند با صدایی آهسته لب زد (آقا لطفا تندتر برید)
اگر در مواقع عادی بود احتمالا پیرمردِ راننده نمیپذیرفت که با بالابردن سرعت ، موتور و تایر ماشینش آسیب ببیند؛ اما انگار راننده هم متوجه حال خراب مسافری که رسول باشد، شد که بی هیچ حرف اضافه ای سرعتش را زیاد کرد و ماشین را به مقصد بیمارستان راند.
یک ربع بعد ،ماشین درست جلوی درب بیمارستان ترمز گرفت و رسول،در حالی که دست پاچه مبلغی پول به دست راننده داد درب را باز کرد و پیاده شد و پر شتاب به طرف درب ورودی قدم برداشت.
راه رفتنش دست کمی از دویدن نداشت و مطمئنا اگر اینقدر هراسان و دلنگران بردارش نبود نمیتوانست با آن وضعیت پا و کمرش اینطور قدم بردارد و پر سرعت حرکت کند.
وارد بیمارستان که شد چشم هایش در محیط به گردش در آمد و به دنبال اثری از محمد یا هر آشنای دیگری گشت.
با دیدن سپهر و محمدی که پشت درب اتاق عمل ایستاده اند، ابتدا نفس در سینه اش حبس شد و بعد تازه به خود آمد و قدم برداشت.سست و آهسته راه میرفت.
انگار دیگر توان ایستادن نداشته باشد...
با دیدن خونِ روی دست و پیراهن سپهر که متعلق به حامد بود،ایستاد..
در نگاهش هرچیزی مشخص بود؛
اشک ؛بغض ؛نگرانی؛ ترس؛ استرس؛ حال بد جسمیِ خود؛ و حتی دلواپسی برای محیا...
``````````````````````
پ.ن. مرد اگر گریه کند، معترف ضعفش نیست؛
رود اشکی است که از کوه حکایت دارد ...
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم
@romanmfm
لینک پشت صحنه ره رو عشق
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا من شعرهامو آوردم ...
یکی به من بگه من شعرهامو به کی تحویل بدم ..
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
شعروشاعریکہبلدنیستم
امادلتنگِکربلابودنرا ..
خوباستادم💔:)
اولین تصاویر از تابوت آماده شده برای پیکر رهبر شهید و خانواده ایشان
https://eitaa.com/romanFms