📚 #دختران_آفتاب ✨
📚قسمت #سی_ام
- عاطفه محرّمه ها!
عاطفه فوراً كف زدن را قطع كرد. فاطمه رو به عاطفه كرد:
- عاطفه وسايلت رو جمع كن بريم سالن بالا. تو هم همين طور سميه.
سميه گفت: - چرا؟!
- براي اين كه اين اتاق كنار آشپزخانه است، مال گروه تداركاته.
سميه از جايش تكان نخورد:
- پس ميريم تو يه اتاق ديگه.
فاطمه برگشت طرف سميه:
- بقيه اتاقها پرن. فقط اون سالن بالا جا هست. من و مريم هم ميريم اون جا. زودتر بلند شين، وسايلتون رو جمع كنين. بچههاي تداركات معطلن!
اينها را چنان جدي و قاطع گفت كه يعني ديگر كسي بهانه نياورد. نديده بودم فاطمه اين قدر خشن و محكم حرف بزند. مطمئن بودم سميه ديگر جرئت بهانه آوردن ندارد. ولي مثل اينكه اشتباه كرده بودم.
- من ديدم كيها رفتند تو اون سالن. بي خودي سعي نكن منو بكشي اون بالا فاطمه. من حال و حوصله اش را ندارم!
فاطمه كه داشت به سمت در ميرفت، دوباره ايستاد و برگشت طرف سميه:
- حال و حوصله چي چي رو نداري؟
سميه سرش را پايين انداخت.
- حال و حوصله سرو كله زدن با اينها رو!
- اينها كه ميگي با ما دوست و رفيقند. ميخوايم يه هفته با همديگه زندگي كنيم.
- ممكنه تو با اونها دوست و رفيق باشي، به خودت مربوطه! ولي من نمي تونم با كساني كه دين رو مسخره ميكنن يا مرتب با رفتارهاشون منو آزار ميدن، زندگي كنم.
- تو چي داري ميگي سميه؟ خودت متوجه هستي؟
سميه بالاخره سرش را بلند كرد:
- نمي دونم! شايد باشم. شايد هم نباشم! فقط ميدونم ما اعتقاداتي داريم به نام دين. اين اعتقادات خيلي براي من مهمن. اصلاً براي من در حكم خود زندگيه. من حاضر نيستم به هيچ قيمتي اونها رو از دست بدم.
فاطمه هنوز خونسرد بود:
- اون اعتقادات، اعتقادات همه مونه! كسي قصد نداره اونها رو ازت بگيره.
- چرا! بعضيها اين كار رو ميكنن. ممكنه خودشون قصد اين كار رو نداشته باشن، ولي در عمل، نتيجه كارهاشون همينه!
- يعني چي؟
- يعني اين كه بعضي هاشون با نوع سوال كردن و بحث كردنشون، با ايجاد شبهه تخم شك و ترديد و دو دلي رو تو دل آدم ميكارن. قداست بعضي اعتقادات رو تو وجود آدم ميشكنن. خودت هم ميدوني كه ما توي دانشگاه از اين جور آدمها زياد داريم. حرف هاشون رو شنيديم. جواب هم داديم. هيچ فايده اي هم نداشته. هي سوال ميكنن، هي سوال ميكنن. از زمين و زمان. خدا و پيغمبر، قرآن و ائمه، از همه چي ايراد ميگيرن. مقدساتمون! ائمه مون و بعضي شخصيتهاي ديني مون رو لگد مال ميكنن و ميرن. بعضيهاي ديگه هم هستند كه فقط تو شناسنامه هاشون مسلمونن. تو عمل به هيچي توجه ندارن، يعني اومدن زيارت! ولي ظاهر و رفتار و حركاتشون به همه چي ميخوره، به جز زائر!
صداي سميه از حد معمولش بالاتر رفته بود. عصبي شده بود. يكهو بغض گلويش را گرفت:
- ميبيني فاطمه؟! ميبيني چطور بهمون دهن كجي ميكنن! مسخرمون ميكنن! ما انقلاب نكرديم كه حالا يه عده اسلام رو اين طوري زير سوال ببرن! بگن كه اسلام مال هزارو چهارصد سال پيش بود و حالا بايد بعضي قوانينش عوض بشه. ما جنگ نكرديم كه يه عده خون شهدامون رو پايمال كنن. با رفتارهاشون آزارمون بدن. تو فكر ميكني اونها نمي دونن كه ظاهرشون و حركات جلفشون ما رو ناراحت ميكنه؟! فكر ميكني اونها نمي دونن كه دارن دل ما رو ميشكنن؟ چرا ميدونن! ولي با اين حال توجهي نمي كنن، يعني هويت ما رو نديده ميگيرن؛ يعني وجود ما رو انكار ميكنن، يعني هيچ ارزشي براي ما قايل نمي شن. ميگن آزادي! ولي هيچ اهميتي براي آزاديهاي ما قايل نمي شن!
نمي دانستم حق با سميه است يا نه. فقط ميفهميدم سميه هم براي دلخوري از وجود ثريا در اردو، دلايلي دارد. حالا دليل بعضي از مقاومت هايش را در مقابل حرفهاي راحله ميفهميدم.
- ولي من نمي خوام اعتقاداتم رو تو معبد اونها قرباني كنم. من نمي تونم ساكت بنشينم تا اونها به من و اعتقاداتم توهين كنن. ميفهمي فاطمه؟! نمي تونم! نمي تونم!
فاطمه چيزي نگفت. ساكت بود و خونسرد. به اين همه آرامش غبطه ميخورم. سميه حرف هايش كه تمام شد، خيره شد به فاطمه، به چشمهاي فاطمه و بعد يكهو ساكت شد و خاموش، مثل آبي كه بر آتش بريزند. انگارچشمهاي فاطمه لولههاي آب آتشفشاني باشد و آتش دل سميه را آرام كرده باشد. وجود آتشفشاني سميه ناگهان آرام شد. خاموش شد و بعد خجالت زده سرش را پایین انداخت .فاطمه با زحمت آب دهانش را قورت داد. سيبك گلويش چند دور بالا و پايين رفت. انگار چيزي گلويش را غلغلك ميداد و او مردد بود آن را بيرون بريزد و يا باز هم در درون خودش زنداني كند. چيزي مثل يك بغض. از دست كه و به چه خاطر را نمي دانم! بالاخره تصميمش را گرفت...
ادامه دارد....
#نویسندگان_آقایان_بانکی_دانشگر_رضایتمند
📚کپی رمان فقط با ذکر نام نویسنده و منبع مجاز است...👇
✒️http://eitaa.com/joi