eitaa logo
در دل آسمان بچه ها محدود شده چنل شرمندههه☁️🌀
31 دنبال‌کننده
113 عکس
108 ویدیو
0 فایل
یه رمانـ دلی نوشتمـ🚶‍♀️🌞؛ https://abzarek.ir/service-p/msg/5097003 اگهـ صحبتی بود به گوشمـ🙂🫀؛ #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همون دختری باش که رویا هاشو به واقعیت تبدیل میکنه🎀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در دل آسمان☁🌀 پنجم _آلیا: سرم رو تکون دادم هر وقت از خواب بیدار میشدم اول کمی سرم رو تکون میدادم بعد چشمم رو آروم باز کردم نور خورشید از لای پرده هجوم اورد. نشستم و وقتی کمی از گیجی در اومدم کارهای روزمره و به خودم رسیدم لباس هام رو عوض کردم. یه پیراهن مشکی پوشیدم که تا پایین زانوم میومد کمربند مشکی زدم که باریکی کمرم به واضح دیده میشد بعد جوراب شلواری کرمی ام رو پوشیدم و یک کفش پاشنه بلند مشکی پوشیدم. رفتم پایین و برای صبحونه یه چیز سبک آماده کردم.آریا با چهره ای که گیج بود بهم گفت: «آلیا وسایلت رو آماده کن که این بیمارستانی که تو رو خواستن میخوان زود تر باهات حرف بزنن» صبحونه رو آوردم و با لحنی که سرد بود جواب دادم: «باشه» پشت این باشه کلی سوال بود...کلی گیجی ای که چرا انقدر عجله داشتن! چرا برای استخدام هرچی سریع تر با من میخواستن حرف بزنن.آریا با همون گشنگی همیشه که به غذا هجوم آورده بود گفت: «آلیا...سه روز دیگه بریم اینا خیلی عجله دارن» تعجب کردم با غذا بازی میکردم بعد گفتم: «باشه...تو هم پس سریع تر کار خونه رو ردیف کن من وسیله هات رو جمع میکنم» آریا قبول کرد و شروع کرد به خوردن اما من اشتها نداشتم. ...
شبتون به زیبایی خدای بالا سرمون🍓👀:))
سلام گل گلیا🙂💘 بخاطر یکم مشکلات نتونستم بیام