eitaa logo
در دل آسمان بچه ها محدود شده چنل شرمندههه☁️🌀
30 دنبال‌کننده
113 عکس
108 ویدیو
0 فایل
یه رمانـ دلی نوشتمـ🚶‍♀️🌞؛ https://abzarek.ir/service-p/msg/5097003 اگهـ صحبتی بود به گوشمـ🙂🫀؛ #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
805.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من وقتی پیش دوستامم بدون مصرف مواد صنعتی و سنتی:💔✨ s
همین بود میگفتی دوسم داری منو☁🫀...
در دل آسمان☁🌀 ششم _آلیا: دو روز بعد: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دو روز گذشته...و ما قراره فردا بریم ترکیه یه استرس عجیب و یه حس داشتم پیش ییلدیز بودم،ییلدیز خیلی گریه میکرد بخاطر رفتنم. همش میگفت: «نمیشه نری...آلیا من جز تو کسی رو ندارم!» این حرف اش رو میان هق هق های آروم اش گفت،قلبم فشرده شد سریع تو آغوشم گرفتم اش و با لحنی نرم و آروم گفتم: «ییلدیز...گریه نکن عزیزم اینجوری کنی من همش فکر و ذکرم پیش توئه و با استرس میرم...نکن دورت بگردم» ییلدیز کمی فاصله گرفت و با چشم های خیس و قرمز به من نگاه کرد کل وجودم لرزید. تمام سعیم رو کردم نرم و آروم اشک هایش رو پاک کنم و ادامه دادم: «من میرم ترکیه قرار نیست قطع رابطه کنیم...قول میدم کاری کنم که مزاحم تلفنی ات بشم کع خودتم بگی غلط کردم انقدر به من زنگ نزن» ییلدیز خنده تلخی کرد منم لبخندی با درد روی لبم گذاشتم. توی اون سکوت سنگین و آزار دهنده با صدای گوشی ام شکسته شد."آریا" زنگ زده بود جواب دادم: _آریا.«آلیا من دارم میام نزدیکم یکم دیگه میرسم سریع آماده شو کلی کار داریم» _آلیا.«باشه» تماس که قطع شد به ییلدیز نگاه کردم که با استرس به من نگاه میکنه،سخت بود...خیلی سخت بود بهش بگم که،این آخرین باره میبینم اش. آروم گفتم: «من...من باید برم آریا بود...مراقب خودت باشی...لطفا بهم قول بده» ییلدیز با چشم های کاسه خون و صورت گرفته و لرزان سمتم اومد و بغلم کرد و با همون صدای لرزانش گفت: «باشه...باشه قول میدم...توهم مراقب خودت باش» بغض داشت خفه ام میکرد اما خودم رو کنترل کردم.بعد خدافظی بیرون رفتم پاهام میلرزید و منتظر آریا بودم،آقا بعد ۵ دقیقه رسید وقتی سوار ماشین شدم کل راه با غر غر های من طی شد.تو خونه وسایل هامون رو که از قبل تو چمدون گذاشته بودیم،چمدون ها رو یک جا گذاشتیم که فردا باز اذیت نشیم و بعد هر کدوممون رفتیم توی اتاق خودمون. ...