در دل آسمان بچه ها محدود شده چنل شرمندههه☁️🌀
https://abzarek.ir/service-p/msg/5097003 اگهـ صحبتی بود به گوشمـ🙂🫀؛
پیام شُما💘:بیشتر موزیک بزار
..
چشم حتما👀🌚
در دل آسمان بچه ها محدود شده چنل شرمندههه☁️🌀
https://abzarek.ir/service-p/msg/5097003 اگهـ صحبتی بود به گوشمـ🙂🫀؛
پیام شُما💘:رمانت خیلی خوبه
..
مرسی فداتشممم❤️🔥🛐
•در دل آسمان☁🌀
#پارتـ ششم
_آلیا:
دو روز بعد:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو روز گذشته...و ما قراره فردا بریم ترکیه یه استرس عجیب و یه حس داشتم پیش ییلدیز بودم،ییلدیز خیلی گریه میکرد بخاطر رفتنم.
همش میگفت:
«نمیشه نری...آلیا من جز تو کسی رو ندارم!»
این حرف اش رو میان هق هق های آروم اش گفت،قلبم فشرده شد سریع تو آغوشم گرفتم اش و با لحنی نرم و آروم گفتم:
«ییلدیز...گریه نکن عزیزم اینجوری کنی من همش فکر و ذکرم پیش توئه و با استرس میرم...نکن دورت بگردم»
ییلدیز کمی فاصله گرفت و با چشم های خیس و قرمز به من نگاه کرد کل وجودم لرزید.
تمام سعیم رو کردم نرم و آروم اشک هایش رو پاک کنم و ادامه دادم:
«من میرم ترکیه قرار نیست قطع رابطه کنیم...قول میدم کاری کنم که مزاحم تلفنی ات بشم کع خودتم بگی غلط کردم انقدر به من زنگ نزن»
ییلدیز خنده تلخی کرد منم لبخندی با درد روی لبم گذاشتم.
توی اون سکوت سنگین و آزار دهنده با صدای گوشی ام شکسته شد."آریا" زنگ زده بود جواب دادم:
_آریا.«آلیا من دارم میام نزدیکم یکم دیگه میرسم سریع آماده شو کلی کار داریم»
_آلیا.«باشه»
تماس که قطع شد به ییلدیز نگاه کردم که با استرس به من نگاه میکنه،سخت بود...خیلی سخت بود بهش بگم که،این آخرین باره میبینم اش. آروم گفتم:
«من...من باید برم آریا بود...مراقب خودت باشی...لطفا بهم قول بده»
ییلدیز با چشم های کاسه خون و صورت گرفته و لرزان سمتم اومد و بغلم کرد و با همون صدای لرزانش گفت:
«باشه...باشه قول میدم...توهم مراقب خودت باش»
بغض داشت خفه ام میکرد اما خودم رو کنترل کردم.بعد خدافظی بیرون رفتم پاهام میلرزید و منتظر آریا بودم،آقا بعد ۵ دقیقه رسید وقتی سوار ماشین شدم کل راه با غر غر های من طی شد.تو خونه وسایل هامون رو که از قبل تو چمدون گذاشته بودیم،چمدون ها رو یک جا گذاشتیم که فردا باز اذیت نشیم و بعد هر کدوممون رفتیم توی اتاق خودمون.
...
در دل آسمان بچه ها محدود شده چنل شرمندههه☁️🌀
https://abzarek.ir/service-p/msg/5097003 اگهـ صحبتی بود به گوشمـ🙂🫀؛
پیام شُما💘: ادامه رمان رو بزار..
...
گذاشتم خوشگلم امیدوارم خوشتون بیاد🙂🌱
•در دل آسمان☁🌀
#پارتـ هفتم
_آلیا:
شب پر استرسی داشتم از وقتی که تو اتاقم بودم یک دقیقه هم نمیتونستم آروم بشم همش قدم میزدم هرجا که میشستم بازم پا میشدم دیگه طاقت این همه آشوب نداشتم.
به سمت پالتو ام رفتم پوشیدم و رفتم تو حیاط،نیمه شب بود...باد سردی به صورتم میخورد اما نمیتونست حتی ذره ای از آتش درونم کم کنه.به ییلدیز زنگ زدم جواب نداد. به آسمون خیره شدم کیلومتر ها اون ور تر یه زندگی جدید،همراه با یک شغل جدید برام شروع میشه...اما من از این زندگی جدید استرس داشتم.
معمولا آدم ها خوشحال هستن و با ذوق و اشتیاق زندگی کسل کننده قبلی شون رو کنار میزارن اما من...با ترس پیش میرفتم.بعد چند ساعت دیگه به اتاقم رفتم تا بخوابم اون چند ساعت برای من مثل چند قرن بود..
صبح روز بعد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح شد.با استرس بیدار شدم رفتم لباس هام رو عوض کردم.
یه شلوار بگ پارچه ای مشکی با یک تیشرت سفید لش و کفش اسپرت سفید،مو هام هم طبق معمول باز بود.
دستام میلرزید و یخ شده بود انگار داخل برف فرو برده باشم و یخ زده باشه و بلرزه.رفتم سمتش آریا منتظرم بود.
آریا وقتی چهره رنگ پریده منو دید به سمتم اومد با یه دست دو تا دستام رو توی انگشت های بزرگش اسیر کرد و دست گرم اش که با سردی صورتم تضاد داشت روی گونه ام گذاشت و با نگرانی و جدیت گفت:
«آلیا...چیشده!تو...تو چرا انقدر سردی؟»
صداش می لرزید از نگرانی سعی کرد پنهون کنه اما موفق نشد.دستام رو از دستش بیرون کشیدم،نگاهم رو دزدیدم و گفتم:
«چیزی نیست آریا فقط...فقط کمی سردم بود همین!حالا بریم تا از پرواز جا نمونیم»
چمدون ها رو به سمت ماشین تاکسی بردیم و با هر صدایی که از چرخ های چمدون روی زمین کشیده میشد انگار با پتک توی سرم میزنن.
آخرین چمدون...
وقتی آریا آخرین چمدون رو برد من به اطراف خیره شدم.بغض گلومو به طرز وحشتناکی فشار میداد چشام از اشک های نریخته میسوخت.
من عاشق این خونه بودم اما حالا باید...برای همیشه ترک اش کنم:)
...
در دل آسمان بچه ها محدود شده چنل شرمندههه☁️🌀
https://abzarek.ir/service-p/msg/5097003 اگهـ صحبتی بود به گوشمـ🙂🫀؛
هر پیامی دارین بزارین من بلافاصله که دیدم میزارم تو چنل جوابتون رو میدم🙂💙