eitaa logo
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
209 دنبال‌کننده
55 عکس
9 ویدیو
5 فایل
سه خواهر. یک راز. یک مرگ" در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام آتشی‌ست که خودت را خاکستر می‌کند، نه دیگری را. حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند به جهان‌ ماخوش‌ آمدید جای میان‌ ترس‌و نورو سایه" <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 62 هانا پس از چند دقیقه سکوت، سنگینیِ آن لحظه را شکست و گفت: «تو همیشه میای اینجا؟» ارتا با لبخندی تلخ که تهش بغضی نشسته بود جواب داد: «نه، هفته‌یی یه بار اجازه میدن بیام اینجا. تازه چند نفر هم باهام می‌فرستن تا مراقب باشن فرار نکنم.» هانا با گیجی پرسید: «چرا؟ کیا این کارو میکنن؟» ارتا دوباره با همان لحنِ خسته‌اش جواب داد: «مگه نمیدونی خانوادهم من دادن تیمارستان؟ اونا میگن دیونه شدم. البته حق دارن... وقتی هر شب کابوس میبینم وقتی روز و شب با هلیا حرف میزنم، همچین فکری میکنن دیگه. ولی برام مهم نیست، چون اونا اشتباه میکنن. هلیا هیچوقت نمرده. اون همیشه هست؛ همیشه تو خواب، تو بیداری، چهره‌ش جلومه.» هانا با ناراحتی و بغضی که توی صداش میلرزید جواب داد: «با این کارات داری خودتو داغون میکنی. هلیا دیگه نیست. چرا ازدواج نمیکنی؟ به زندگیت برس. هلیا تورو اینطوری میبینه، فکر میکنی خوشحاله؟» ارتا با بغضی که توی گلو گیر کرده بود زمزمه کرد: «میدونم... ولی واقعاً سخته. من سعی میکنم به همه نشون بدم خوشحالم، دیونه نیستم، ولی نمیشه. سخته... من نمیتونم بدون هلیا زندگی کنم. هر صبح که بیدار میشم، یه لحظه یادم میره که نیست، بعد یادم میاد و دوباره از اول میشکنم. حتی هوای اینجا هم بوی اونو میده.» هانا جواب داد: «من بدتر از توام. تو فقط نامزدتو از دست دادی، من خواهرامو داداشمو و مامانم رو از دست دادم.» ادامه دارد... کپی؟هرگز
ET (@eitaafan).xml
حجم: 526.3K
ایتی باحال🌟💭⬫ ꔫ⬫ ׂ ִ ۫ 
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
ای݁ꨲتا گی݁ل݁ꨲاس݁ꨲی
اینم از عمل به قولمون عضو نشی و لف بدی حرومت
این زبان رو هم دارم آمار بره بالا میدم😁😁😁آمار ۲۵۰ میدم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا