♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 67
هانا و ارتا سوار ماشین شدن و حرکت کردن سمت تالار. توی راه، آهنگهای عروسی رو گذاشتن و فضای ماشین پر شد از شور و انرژی. ارتا مثل دیوونهها جیغ میزد و با هر آهنگ دستاشو توی هوا تکون میداد: «عروسیمه! هوراااااا!» صداش توی ماشین پیچیده بود
و انگار تمام خوشحالی دنیا توی همون لحظه جمع شده بود. موسیقی با ضربان قلبش یکی شده بود و هر نتش یه جیغ شوق میشد.
هانا از ته دل لبخند میزد؛ لبخندی که بیشتر بوی خون میداد تا شادی. اونم خوشحال بود، اما نه برای عروسی... برای رازهایی که قرار بود فاش بشن ولی امشب نه.
برای انتقامی که سالها منتظرش بود. چشماش برق میزد، اما برقش از جنس جشن نبود از جنس طوفان بود.
وقتی رسیدن تالار، همون لحظه که در باز شد، صدای دستها و جیغهای شادی مثل موج بلند شد. مهمونها همه کنار هم جمع بودن، دستهاشون رو بالا
گرفته بودن و با ریتم موزیک میرقصیدن. نورهای رنگارنگ مثل پروانه روی لباسهاشون میرقصید، بوی گل و عطر توی فضا پیچیده بود، و لب همه از پیر و جوان لبخند نشسته بود. صدای خندهها توی هم قاطی شده بود، بچهها
بین جمعیت میدویدن، بزرگترها دست میزدن و با شوق نگاه عروس و داماد رو میکردن. همه چی غرق در شادی بود، انگار غم توی این شب جایی نداشت. دلها همه به هم نزدیک بود، دستها توی هو، لبا روی هم... انگار همه چی برای یه شب رؤیایی آماده بود.
ادامه دارد...
کپی؟هرگز
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 67 هانا و ارتا سوار ماشین شدن و حرکت کردن سمت تالار. توی راه، آهنگه
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hah7t3v&btn=ناشناس
پارت جدید تقدیم نگاهتون شنوای نظراتتون هستم🕯♥️
من دارم پارت میدم شماهم لف میدین ناشناس هم که خالی خالی واقعا که آفرین بهتون آفرین🙂
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
وای من غششششششش
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا