eitaa logo
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
209 دنبال‌کننده
72 عکس
14 ویدیو
5 فایل
سه خواهر. یک راز. یک مرگ" در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام آتشی‌ست که خودت را خاکستر می‌کند، نه دیگری را. حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند به جهان‌ ماخوش‌ آمدید جای میان‌ ترس‌و نورو سایه" <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
دوستان عزیزم، می‌خوام یه چیزی رو با شما در میان بذارم. شاید بدونید، شاید هم نه. من با تمام عشق و وجودم براتون می‌نویسم. نصف وقتم رو می‌ذارم تا پارت‌های بعدی رو بنویسم، فقط به این امید که وقتی می‌خونیدش، لبخندی روی لبتون بشینه یا حداقل یه لحظه حس کنید کسی حرف دلتون رو زده. اما یه چیزی هست که خیلی دلم می‌خواست بدونم... اطرافیان وقتی می‌بینن نشستم پای تایپ، می‌گن: «واقعاً حوصله داری؟ این همه متن رو کی می‌خونه؟» راستش رو بخواید، خودمم می‌دونم شاید از بیرون کسل‌کننده به نظر بیاد. ولی چیزی که اونا نمی‌دونن اینه که من عاشق اینم که چیزایی که از قلبم میاد رو بنویسم و با شما به اشتراک بذارم. برام مهم نیست سخت باشه یا وقت‌گیر. مهم اینه که شما با خوندنش لذت ببرید. و اینجا جایی هست که به کمک شما نیاز دارم... ازتون انتظار دارم وقتی پارت جدید میدم، توی ناشناس نظرتون رو برام بنویسید. حتی اگه خیلی ساده باشه. حتی اگه فقط یه کلمه باشه. دیدن نظرات شما، حتی کوچیک‌ترینشون، به من ثابت می‌کنه که تنها نیستم. اینکه نوشته‌هاتم ارزش خوندن دارن. لطفاً ناشناس رو خالی نذارید. هر حسی که از رمان داشتید، هر چی که توی دلتون موند، برام بنویسید. نظرات شما برام از هر چیزی باارزش‌تره. نمی‌خوام اینجا یه انبار متن بی‌روح باشه. از اون کانال‌هایی نیستم که فقط پست بذارم و برم. می‌خوام اینجا خونه‌مون باشه. جایی که با حضور گرم شما و دلگرمی‌هاتون جان می‌گیره. جایی که هر کی میاد، حس کنه یه جای امن پیدا کرده. پس لطفاً نظر بدید. خوب یا بد. بلند یا کوتاه. حتی اگه فقط یه قلب باشه 🤍 من دنبال توجه نیستم. فقط می‌خوام بدونم صدایی که از قلب من میاد، به گوش شما می‌رسه یا نه... اگه از قلمم خوشتون نمیاد احساس می کنید رمانم کسل کننده هست برام بگین من ادامه نمیدم من الان تو دوراهی گیر کردم اینکه واقعا شما خوشتون میاد یا نه اگه نه من پایان میزنم چون نظراتتون برام مهم شما وقتی دوست ندارید چرا الکی هم وقت خودمو تلف کنم هم شمارو ولی اگه خوشتون میاد تا پایان رمان کنارهم مثل خانواده بمونیم مرسی که وقت گذاشتید و تا اینجا خوندید. بودنتون کنارم، بزرگترین انگیزه‌ست برای ادامه دادن🤍✨️
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
الهی من بمیرم که انقدر ناراحت شدی🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
وای مثل همیشه عالیههههه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎 ¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 69 داخل خونه هانا — ۱۵ دقیقه بعد هانا با موهای به هم ریخته، یه تیشرت گشاد و شلوارک پوشیده، مسواک تو دهنش، مثل یه گردباد داره توی خونه میچرخه 🌪️ هانا: (با مسواک تو دهن) خاله ژان... کوش اون لباس سفیدکجاست.. یهو میره سمت کمد، درو باز میکنه، یه عالمه لباس میریزه رو تخت. سه تا چمدون بزرگ باز شده رو تخت، هر کدوم نصفه پر شدن. هانا: «اینو ببرم... اینم ببرم... اینم شاید به درد بخوره... اینم برای شب... اینم برای روز... اینم اگه بارون بیاد... اینم اگه آفتابی باشه... اینم اگه برف بیاد...» بعد یهو میبینه ساعت ۲:۱۵ شده. هانا:ای وای ارتا الان میرسه! 😱» با عجله همه چی رو میریزه تو چمدونا، میشینه رو چمدون تا ببندش، چمدون بسته نمیشه، میپره روش، بازم بسته نمیشه، هانا:بسته شوووو لعنتیییی 😭 چمدون بسته میشه، هانا میفته زمین. بلند میشه، یه نگاهی به خودش میندازه تو آینه: موها وحشی، تیشرت کج، یه لکه خمیردندان رو لباش. هانا:آره..این شد یه بانو‌زاده واقعی... 🤡 زنگ در میخوره. ارتا:(از پشت در) هانا جون آماده ای؟ هانا:آره عزیزم دارم میام! 😃 هانا آروم میره سمت اتاق خواب: سه تا چمدون بسته، یه عالمه لباس رو زمین، کمد باز، سشوار روی تخت، یه جوراب از پنجره آویزون 😂😂 ادامه دارد...
😶😶 سلام نانا مرسییییی قشنگم😘
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎 ¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 69 داخل خونه هانا — ۱۵ دقیقه بعد هانا با موهای به هم ریخته، یه تی
میدونستید این آخرین پارت که شاد هست ادامش یزید بازی😁 حالا بنظرتون آخر رمانمون شاد تموم میشه یانه حتما نظرتون رو برام بگین😊