♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 72
چند ساعت بعد...
گوشی هانا در سکوت سنگین ماشین زنگ خورد، نورش مثل چشمهای یک شکارچی در تاریکی روشن شد.
هانا:الو...
صدای خشدار و سردی از پشت خط پیچید:سلام خانم... کاری که گفتین ردیفه. همهچیز آمادست.
هانا لبخندی زد، اما لبخندش گرم نبود. سرد بود. مثل تیغی که در شب برق میزند. با لحنی پیروزمندانه جواب داد: اوکی... فهمیدم. و بدون معطلی گوشی را قطع کرد.
ارتا بدون اینکه نگاهش را از جاده بردارد، پرسید:کی بود؟
هانا یک لحظه قفل کرد. انگار از خوابی عمیق پریده باشد:ها؟
ارتا خشکتر تکرار کرد:میگم کی بود؟
هانا نگاهش را به شیشه دوخت و با دستپاچگی گفت: «دوستم... دوستم بود.
ارتا فقط سر تکان داد:باشه. رسیدیم. پیاده شو.
هانا کیفش را برداشت، نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد: «مرسی عزیزم... خداحافظ.
ارتا بیتفاوت جواب داد: «خداحافظ.
هانا چمدانش را داخل خانه گذاشت. سکوت خانه او را احاطه کرد. پردهها نیمهباز بودند و سایهها روی دیوار میرقصیدند. دوباره شماره را گرفت. این بار لحنش فرق میکرد. جدی، سرد، برشدهنده:
افرادتو بردار برو خونهش. یادت نره باید چیکار کنی...تا تهش بری.
گوشی را قطع کرد و چند ثانیه به صفحه سیاه آن خیره ماند. در سکوت اتاق، فقط صدای تیکتاک ساعت دیواری میآمد. هانا داشت میرفت برای انتقام... انتقامی که سالها توی تاریکی قلبش پرورش داده بود و حالا وقت چیدنش بود.
ادامه دارد...
کپی؟هرگز
نفور ♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 72 چند ساعت بعد... گوشی هانا در سکوت سنگین ماشین زنگ خورد، نورش مثل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_luxww7n&btn=ناشناس
پارت جدید تقدیم نگاهتون شنوای نظراتتون هستم🕯♥️
هدایت شده از گسترده زحل VIP
تگ گیری گسترده زحل 🪐 تعداد محدود
رایگان کانالت رو تبلیغ کن
ادمین تبادلاتم 🌻 آمار قبولی: ۵۰۰+
قوانین:
https://eitaa.com/joinchat/376898999Ca17548bc89
بنر بفرست پیوی : @AdZohal