eitaa logo
نفور ♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
213 دنبال‌کننده
64 عکس
18 ویدیو
5 فایل
سه خواهر. یک راز. یک مرگ" در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام آتشی‌ست که خودت را خاکستر می‌کند، نه دیگری را. حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند به جهان‌ ماخوش‌ آمدید جای میان‌ ترس‌و نورو سایه" <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
نفور ♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
خیلی خوشگله
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فور نیست تبریکه
روزتون مبارک قشنگام🫂🤍
نفور ♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
روزتون مبارک قشنگام🫂🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم برای پارت ✨️
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 73 افراد هانا وارد خانهی علی شده بودن و هم‌هی نگهبانان را بی‌حس و بیحرکت روی زمین رها کرده بودن. دیگه حتی کلاغی هم جرات نمیکرد توی عمارت علی پرسه بزنه؛ سکوت سنگینی مثل کفن روی همه‌چیز افتاده بود. هانا پس از چند دقیقه وارد عمارت شد. باد تندی میوزید و صدای نالهی پنجره‌های کهنه، مثل زمزمهی ارواح خسته، توی تاریکی میپیچید. هانا با قدمهای محکم و بی‌صدا، انگار که خودش بخشی از تاریکی بود، به سمت داخل رفت. در اتاق علی و سمانه را با تمام توانش شکست. صدای ترکیدن چوب، مثل فریادی توی سکوت شب، پیچید و درِ شکسته با لولاهای پوسیدهش به زمین خورد. کل عمارت در تاریکی مطلق غرق بود؛ تاریکیای که انگار نفس میکشید و هر گوشهش یک راز وحشتناک رو قایم کرده بود. علی و سمانه هراسان از خواب پریدن. شاید انتظار همچین توفانی رو نداشتن؛ قلبشون مثل طبل توی سینهشون میکوبید و عرق سرد از پیشونیشون میچکید. نمیتونستن چهرهی هانا رو توی اون تاریکی ببینن؛ فقط سایهی شوم و بلندی رو حس میکردن که آروم جلو میومد. علی با صدایی که سعی داشت لرزشش رو پنهون کنه، گفت: «تو... تو کی هستی؟ اینجا چه خبره؟ مگه کاروانسراست؟ نگهبانا کجان؟» هانا چند قدم به داخل گذاشت و چهرش کامل پیدا شد. نور سرد مهتاب، مثل تیغی، روی صورتش افتاد و لبخند ترسناکش رو روشن کرد؛ لبخندی که نه گرما داشت، نه رحمت، فقط یه وعدهی شوم بود. با لحنی آروم و سرد، که هر کلمهش مثل یخ توی قلب علی فرو میرفت، گفت: «سلام آقای فراحمدی...» علی با ترس زمزمه کرد: «هانا... تو؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ این مسخرهبازیها چیه؟» هانا سرش رو کج کرد، انگار که از ترسش لذت میبرد. یه قدم دیگه جلو اومد و صداش رو پایینتر آورد، طوری که فقط علی بشنوه: «مسخره‌بازی؟ نه عزیزم... این تازه شروعِ بازیِ واقعیه. و تو... تو فقط یه مهرهای توی صفحهی منی.» صدای خندهی خشک و بیجونش توی تاریکی پیچید و بعد، ناگهان، چراغهای عمارت یکییکی روشن شدن... و چیزی که هانا پشت سرش قایم کرده بود، توی نور ظاهر شد. 🩸 ادامه دارد... کپی؟هرگز
385.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز روزه دختر روزتون مبارک ممبرا و همسایه های گلم✨️🥹