eitaa logo
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
212 دنبال‌کننده
54 عکس
9 ویدیو
5 فایل
سه خواهر. یک راز. یک مرگ" در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام آتشی‌ست که خودت را خاکستر می‌کند، نه دیگری را. حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند به جهان‌ ماخوش‌ آمدید جای میان‌ ترس‌و نورو سایه" <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
🤎🍁🐻 پارت 41 هوای آن روز سنگین و گرفته بود، گویی آسمان هم با ما هم‌دردی می‌کرد. امروز روز خاکسپاری بود؛ روزی که باید خداحافظی می‌کرد با هلما، هاکان و سارا. سه نام که حالا به خاک سپرده می‌شدند و سکوت مطلق جایگزین خنده‌هایشان شده بود. هانا گوشه‌ی اتاق، کنار تختِ سرد و بی‌جان، زانوهایش را محکم در آغوش کشیده بود. سرش را پایین انداخته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد. اشک‌هایش نه به صورت قطره، که مثل سیلی از گونه‌هایش سرازیر می‌شدند. چشمانش از شدت گریه دوخته و قرمز شده بود، انگار تمام وجودش در آن اشک‌ها ذوب می‌شد. تنهایی‌اش در آن اتاق بزرگ، ترسناک‌تر از هر چیزی بود. در با صدای آرامی باز شد و خاله‌اش وارد شد. بدون هیچ حرفی، کنار هانا نشست و او را در آغوش گرفت. دست‌هایش را روی پشت هانا کشید و اجازه داد اشک‌های بی‌پایان هانا، پیراهنش را خیس کند. هیچ نصیحتی نکرد، فقط بود؛ تا هانا بداند تنها نیست. کم‌کم زمان گذشت. لحظه‌ی رفتن، بلند شدن و حرکت به سمت بهشت زهرا فرا رسید. هر قدمی که برمی‌داشتند، انگار قلبشان تکه‌ای بیشتر می‌شکست. هانا در آینه‌ی گوشه‌ی اتاق به خودش خیره شد. کسی که در شیشه تماشایش می‌کرد، غریبه بود. موهای پریشان و وز، چشمانی گودرفته و پف‌کرده از خستگی و گریه، لب‌های خشکیده و بی‌رنگ، و بدنی که انگار تمام وزن غم دنیا را روی دوشش حس می‌کرد... این همان هانا بود؟ هانای شاد و خندان؟ هانای پر از امید؟ حتی خودش هم دیگر آن دختر آشنا را نمی‌شناخت. انگار روحش در آن لحظات سوخته بود و چیزی از او باقی نمانده بود. ادامه دارد... کپی؟ هرگز.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام صبح بخیر خوشگلا🤍✨️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🤎🍁🐻 پارت 42 «سه ساعتِ تمام است که سکوت، مثل کفنی سنگین روی بهشت‌زهرا پهن شده. هانا، تنها، میانِ سنگ‌های سردی که تمامِ دنیای او را در خود بلعیده‌اند، مچاله شده است. دیگر نه اشکی مانده و نه صدایی؛ فقط نگاهی که در خلأ خیره مانده و ذهنی که مثل یک فیلمِ سوخته، مدام صحنه‌ی جنایت را بازسازی می‌کند. او به سنگ‌های مرمرِ سرد چنگ زد. انگشتانش از سرما کبود بود، اما سرمایِ زیرِ پوستش، از هر یخ‌زدگی‌ عمیق‌تر بود. پیشانی‌اش را به سنگِ مزار گذاشت؛ جایی که نامِ مادرش، با خطی نستعلیق، حکمِ پایانِ زندگیِ او را امضا کرده بود. زمزمه‌اش، صدایی لرزان بود که گویی از اعماقِ یک گورِ دسته‌جمعی می‌آمد: «مامان… یعنی واقعاً؟ واقعاً دیگه دستای گرمتو رو حس نمی‌کنم؟ من بدونِ تو… چطوری این حجم از نبودنت رو نفس بکشم؟» بغضش ناگهان مثل یک سدِ شکسته، آوار شد. هق‌هق‌هایش لایِ درختانِ بی‌برگِ قبرستان پیچید: «من دیگه یتیم شدم… تنهام گذاشتین؟ وسطِ این‌همه کثافت، منو بینِ گرگ‌ها جا گذاشتین و رفتین؟» ناگهان، سکوتِ قبرستان با صدایِ هق‌هقِ او درهم شکست. اما بعد، اتفاقی عجیب افتاد. لرزشِ شانه‌هایش متوقف شد. چشمانِ خیس و سرخش را به سنگِ قبر دوخت. دیگر در آن چشمان، اثری از هانایِ شاد و خندانِ دیروز نبود؛ حالا فقط یک “سیاه‌چاله” بود. سیاه‌چاله‌ای که قرار بود قاتلانِ خانواده‌اش را ببلعد. ادامه دارد... کپی؟هرگز
🤎🍁🐻 پارت 43 دستش را محکم روی سنگِ قبرِ مادرش گذاشت، انگار می‌خواست از او قول بگیرد: «دارم می‌رم. دارم با خاله می‌رم اون‌ورِ مرزها، اما نه برای زندگی کردن، مامان… برای ساختنِ یه سلاح. من برمی‌گردم، اما نه اون هانایی که می‌شناختین. من برمی‌گردم تا تلافیِ تک‌تکِ ثانیه‌هایی که بدون شما کشیدم رو ازشون بگیرم.» قطره‌ای اشک روی سنگِ مزار افتاد و قبل از اینکه خشک شود، هانا با لحنی که از فرطِ خشم، سرد و خشک شده بود، ادامه داد: «بهتون قول می‌دم… به خونِ پاکتون قسم، کاری می‌کنم که آرزوی مرگ کنن. قسم می‌خورم اون‌قدر عذابشون بدم که حتی خدا هم نتونه صدایِ التماسشون رو بشنوه. آروم بخوابید… انتقامِ شما، تنها دلیلِ زنده موندنِ منه.» هانا از روی زمین بلند شد. لباس‌هایش خاکی بود، قلبش تکه‌تکه، اما گام‌هایش محکم بود. هانایِ شاد، میانِ این قبرها دفن شده بود. از میانِ این خاک‌ها، موجودی متولد شد که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت؛ و این، خطرناک‌ترین نوعِ انسان است: انسانی که فقط برای ویرانی آمده است ادامه دارد... کپی؟هرگز
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا