eitaa logo
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
213 دنبال‌کننده
52 عکس
9 ویدیو
5 فایل
سه خواهر. یک راز. یک مرگ" در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام آتشی‌ست که خودت را خاکستر می‌کند، نه دیگری را. حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند به جهان‌ ماخوش‌ آمدید جای میان‌ ترس‌و نورو سایه" <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
یه پیام مهم بازم دارم براتون خوشگلای من پرنسسای من میشه بپرسم چرا ناشناس انقدر خلوته اگه کسایی که تازه اومدن و نمیدونن ما ناشناسمون تبلیغ داره یعنی وقتی وارد میشی که پیام بدی میره تو برنامه بله که اون تبلیغه😉 و اون کسایی از قدیم رو واقعا نمیدونم چرا انقدر لف و ناشناس و کویر کردین خو آنیتا هم انرژی میخواد از شما ها وقتی شما میخونیدو نظر نمیدید آنتیای منم ناراحت میشه خو🥺پس دیگه نبینما آنیتا ی منو ناراحت کنین نظر ندین😉
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
وای خداا🥺🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 45 چشمان هانا خیس بود؛ انگار تمام بارانِ سال‌های دور در نگاهش جمع شده باشد. دستش را روی سینه‌اش گذاشت و نفس عمیق و لرزانی کشید. با صدایی شکسته گفت: «پنج سال… پنج سالِ کامل. دیگه واقعاً طاقت ندارم. می‌خوام برگردم ایران… پیش خانوادم… پیش آرتا…» لبخند کم‌جانی روی لب‌هایش نشست؛ لبخندی که بیشتر از شادی، بوی دلتنگی می‌داد. «راستی… آرتا رو معرفی نکردم. قراره وقتی برگشتم، باهاش نامزد کنم. دو سال پیش توی دانشگاهِ ترکیه باهم آشنا شدیم. اون برای ادامه‌ی تحصیلش اومده بود… حقوق می‌خوند، منم دکترای قلب می‌خوندم…» صدایش لرزید. پلک‌هایش را بست، انگار خواست جلوی هجوم خاطره‌ها را بگیرد، اما نتوانست. «راستش… دل و جرأتِ دکتر شدن رو نداشتم. این هلما بود که عاشقش بود. همیشه می‌گفت: “می‌خوام قلبِ مردم رو نجات بدم…” منم فقط به خاطرِ خاطره‌ی اون، این راه رو ادامه دادم…» اشک از گوشه‌ی چشمش لغزید و بی‌صدا روی گونه‌اش نشست. «اگه هلما بود… الان بیست سالش شده بود. هلیا و هاکان هم سی ساله شده بودن… شاید هلیا الان مادر شده بود… و من… من خاله شده بودم…» دیگر نتوانست ادامه بدهد. بغض سنگینی گلویش را فشرد و اشک‌هایش بی‌امان پایین ریختند. با صدایی خفه و پر از درد زمزمه کرد: «زندگی بدون اونا خیلی سخته، مامان… خیلی سخته… چرا منو تنها گذاشتین؟ چرا درست توی سنی که بیشتر از همیشه به پدر و مادر نیاز داشتم، رفتین…؟» نگاهش در دوردست گم شد؛ جایی میان خاطره‌ها، میان نبودن‌ها، میان جواب‌هایی که هیچ‌وقت قرار نبود برسند. انگار هنوز هم، در سکوتِ سنگینِ آن لحظه، منتظر بود کسی صدایش بزند… اما هیچ‌کس نبود ادامه دارد... کپی؟هرگز
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا