♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 46
انقدر غم توی دلم جمع شده که نفس کشیدن برام یه عذابه. تو این سالها چیا که نکشیدم... مثل مردهی متحرک زندگی میکردم، یه جسدِ راهرُفتنی که فقط نفس میکشه. زندگیم شده بود فقط گریه
کردن، توی تاریکیِ اتاقم غرق اشکهای بیپایون. هنوز هم هیچ فرقی نکرده، هنوز هم همونم. ارتا هر کاری میکنه تا منو از این سیاهچاله دربیاره، ولی فایده نداره... انگار هیچ نوری به این قلبِ مرده نمیرسه.
خاله انقدر منو پیش دکتر و روانشناس برده که خودش خستهتر از منه. هر کاری از دستش برمیاد میکنه تا من چیزی کم نداشته باشم، ولی من از درون دارم
میپوسم. حالِ من از هر چی فکرشو بکنی بدتره. هر شب کابوسهای وحشتناک، تبهای بیدلیل، بیاشتهایی
مطلق... زندگی برام یه کلمهی بیمعناس. با هیچکس نمیتونم حرف بزنم، حتی نمیتونم به چشمهاشون نگاه کنم. تنهایی رو انتخاب کردم، چون آدما یادم میارن چی رو از دست دادم.
بعد از اون شب لعنتی که خانوادهم رو از دست دادم، من دیگه نمردم... فقط دارم زندهمون رو میکشم. اون هانای سابق هیچوقت برنمیگرده.
ادامه دارد...
کپی؟هرگز